{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کرده ای عزم سفر دانم پشیمان می شوی

کرده ای عزمِ سفر ، دانم پشیمان می شوی
کوله بارِ خاطراتم را دوچندان می شوی
در نگاهت گم شدم کو آن همه لطف و صفا
بر گلویِ اعتمادم داغ هجران می شوی
رو به زردی میرود کم کم بهارِ زندگی
بی سبب ویرانه دل را سنگ غلتان می شوی
میروی از پیشِ من با خود ببر عشقِ مرا
من که پیمان بسته بودم مرغ طوفان می شوی
من پُر از دردم ؛ تو ، هم شاید فراموشم کنی
نقطه ی خیسِ نگاهم را تو باران می شوی
تابِ سختی ها ندارم لعنتی حالم ببین
صد هزاران نغمه را امشب تو درمان می شوی
سر گذارم بر زمین و خواب می بینم تو را
بینِ اشعارم گریبان گیرِ وجدان می شوی
دیدگاه ها (۵)

تبی شاعرانه شبی بین ما بودطنینِ صدایتبرام آشنا بودنوشتی و خو...

به خورشیدی که تابیدن نداردبرای من خزان دیدن نداردنخوان آوازه...

همچو طوفان آمد و در کُنجِ دل سُکنا گرفتآتشم زد بی هوا او هر ...

ای ماه دلم شِکوه ز هر قافله کردممعشوق نیامد به وصال حوصله کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط