معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۳۲
کل مسیر دو ساعته رو تمرین کردیم . در حال حاضر همه اخلاقیات و عادت هایی که به عنوان دوست دختر هوانگ باید میدونستم رو حفظم . اونم همینطور . حتی چندتا علامت هم برای موقعیت های مختلف گذاشتیم که فقط خودمون متوجهش میشدیم . تقریبا همه حرکات یه معنی داشتن ، البته بجز له کردن پای هوانگ . چون از نظر هردومون اون چیزیه که هرموقع دلم بخواد انجامش میدم و نمیشه روش حساب کرد
الان به جایی رسیده بودیم که دیگه تا مقصد پیج و خمی وجود نداشت و میتونستم خونه ای که ( از اونجایی که قبلا عمارت هوانگ هارو دیده دیگه این قصر پر عظمت براش خونه حساب میشه ،
money money money , most be funny , in the richman's world 🤷🏻♀️)
توی چند کیلومتریمون بود رو ببینم . توی هوای گرگ و میش عصر همه چیز خوب به نظر میرسید .
هوانگ شروع کرد « این یه خانواده مافیاست و میدونی که تو مافیا همه زرنگن . همین هه جینی که شبیه دخترای گیج دبیرستانیه هیولاییه برای خودش . میدونم که تا الان دست کم گرفته بودیش ولی لطفا مزاقب باش . همه تقریبا تو یه سطحن ، ولی خواهر بزرگترم و زن عموم تو یه سطح دیگن . مطمئنم زن عموم همین حالاشم ازت تنفر داره ، ولی اینکه خواهرم بهت اسون بگیره یا برعکس ، پیگیرت بشه به رفتار خودت بستگی داره پس حواستو جمع کن »
« کسی که باید حواسشو جمع کنه تویی . فکر نکن الان توی شرکتیم ، اینجا کسی که رئیسه منم ! »
پوزخندی زد « امیدوارم عذر منو ببخشید خانم رئیس ، موقع رانندگی حواسم نبود »
بازیش رو ادامه دادم « بهتره از این به بعد حواستو جمع کنی ، اخری هم سر همین چیزا اخراج شد »
پوزخندش به خنده تبدیل شد « اخری ؟ قبل من هم کارمند دیگه ای داشتی »
« نه ، مگر اینکه اکسم ( دوست پسر قبلی ) رو یه کارمند حساب کنی »
مطمئنم که دیدم پوزخندش محو شد ولی دوباره به صورتش نقاب زد « پس الان من رو دوست پسرت حساب کردی ؟»
تازه متوجه سوتی ای که دادم شدم « رانندگیتو بکن »
جوریی قهقهه زد که احساس کردم الان از ماشین میپره بیرون و میرقصه ، ولی حتی درک نمیکنم برای چی ( خب نابغه عاشقته دیگه لابا ۳۲ پارت گذشت تو هنوز نفهمیدژیحرعلرعلرهل )
#هیونجین #فیکشن
پارت ۳۲
کل مسیر دو ساعته رو تمرین کردیم . در حال حاضر همه اخلاقیات و عادت هایی که به عنوان دوست دختر هوانگ باید میدونستم رو حفظم . اونم همینطور . حتی چندتا علامت هم برای موقعیت های مختلف گذاشتیم که فقط خودمون متوجهش میشدیم . تقریبا همه حرکات یه معنی داشتن ، البته بجز له کردن پای هوانگ . چون از نظر هردومون اون چیزیه که هرموقع دلم بخواد انجامش میدم و نمیشه روش حساب کرد
الان به جایی رسیده بودیم که دیگه تا مقصد پیج و خمی وجود نداشت و میتونستم خونه ای که ( از اونجایی که قبلا عمارت هوانگ هارو دیده دیگه این قصر پر عظمت براش خونه حساب میشه ،
money money money , most be funny , in the richman's world 🤷🏻♀️)
توی چند کیلومتریمون بود رو ببینم . توی هوای گرگ و میش عصر همه چیز خوب به نظر میرسید .
هوانگ شروع کرد « این یه خانواده مافیاست و میدونی که تو مافیا همه زرنگن . همین هه جینی که شبیه دخترای گیج دبیرستانیه هیولاییه برای خودش . میدونم که تا الان دست کم گرفته بودیش ولی لطفا مزاقب باش . همه تقریبا تو یه سطحن ، ولی خواهر بزرگترم و زن عموم تو یه سطح دیگن . مطمئنم زن عموم همین حالاشم ازت تنفر داره ، ولی اینکه خواهرم بهت اسون بگیره یا برعکس ، پیگیرت بشه به رفتار خودت بستگی داره پس حواستو جمع کن »
« کسی که باید حواسشو جمع کنه تویی . فکر نکن الان توی شرکتیم ، اینجا کسی که رئیسه منم ! »
پوزخندی زد « امیدوارم عذر منو ببخشید خانم رئیس ، موقع رانندگی حواسم نبود »
بازیش رو ادامه دادم « بهتره از این به بعد حواستو جمع کنی ، اخری هم سر همین چیزا اخراج شد »
پوزخندش به خنده تبدیل شد « اخری ؟ قبل من هم کارمند دیگه ای داشتی »
« نه ، مگر اینکه اکسم ( دوست پسر قبلی ) رو یه کارمند حساب کنی »
مطمئنم که دیدم پوزخندش محو شد ولی دوباره به صورتش نقاب زد « پس الان من رو دوست پسرت حساب کردی ؟»
تازه متوجه سوتی ای که دادم شدم « رانندگیتو بکن »
جوریی قهقهه زد که احساس کردم الان از ماشین میپره بیرون و میرقصه ، ولی حتی درک نمیکنم برای چی ( خب نابغه عاشقته دیگه لابا ۳۲ پارت گذشت تو هنوز نفهمیدژیحرعلرعلرهل )
#هیونجین #فیکشن
- ۵۱۸
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط