دو پارتی درخواستی
دو پارتی درخواستی :::
شش سال از موقعی که خوشحالی بی اندازتون رو با خبر مریضی نوزاد ۲ ساعتتون خراب کردن گذشته . پسرتون که الان تازه چند روز از تولد شش سالگیش میگذره اوتیسم شدید داره . تا الان شما مشکلی باهاش نداشتین ، چون روانشناسی خونده بودین رفتار مناسب باهاش رو میدونستین . البته همسر فوق العادتون هم به شدت کمکتون میکنه ! هیونجین از وقتی متوجه شد یواشکی راجبش تحقیق میکنه و حتی جلسات روانشناسی میره . البته اون هنوز فکز میکنه شما نمیدونین ، ولی شما از همون اولش متوجه شده بودین و بهش افتخار میکنین .
هیونجین هیچوقت ناراحتی از خودش نشون نداد و الانم عاشق پسر عزیزشه ، ولی بزرگترین مشکلی که بهش برخوردین الانه ! تازه ثبت نام مدرسه ها شروع شده و بلاخره هیون سو هم باید بره کلاس اول ، ولی شما واقعا نمیدونید باید چیکار کنید . هیون سو هیچوقت مهد کودک نرفت چون حتی با فضای مهد کودک مخصوص اوتیسمی ها هم جور نبود . حالا چه برسه به مدرسه ! دلتون نمیخواست بفرستینش مدرسه معلولین ، چون اون با همه متفاوت بود و هوش سرشار داشت . انقدر که بعضی وقت ها خودتون هم باورتون نمیشد ! از یه طرفم دلتون نمیخواست بفرستینش مدرسه عادی . هر کسی که تو کره زندگی میکنه میدونه که هیچ مدرسه ای بدون قلدر نیست و حتی از کلاس اول و پیش دبستانی هم قلدر دارن ، اونم خیلی زیاد !
به همین دلیل بود که الان چند روزه تو خودتونین و مدام فکر میکنین ، این چیزیه که هیونجین هم به خوبی متوجه شده .
صدای باز شدن در دفترتون توی خونه افکارتون رو کنار زد . هیونجین که اروم وارد اتاق میشد مثل نوری بوذ که اومده بود تا به سیاهی افکارتون غلبه کنه
« مزاحمت شدم خانومی ؟»
لبخندی زدین « به هیچ وجه »
بلاخره خیالش راحت شد و به سمتت اومد « خانومی خوشگلم تو کار غرق شذه یا افکار ؟»
« گزینه دوم . فکر کنم »
با ملایمت دستتون رو گرفت تا بلندتون کنه « پس الان دیگه وقت انجام وظیفمه ! باید عشق زندگیم رو خوشحال کنمم »
بعد هردوتون رو روی تخت انداخت تا مثل همیشه درست مثل یه پیشی غول پیکر خودش رو توی بغلتون جا بده . این روش همیشگی هیون برای تزریق انرژی به شما بود
#هیونجین #دو_پارتی #سناریو
شش سال از موقعی که خوشحالی بی اندازتون رو با خبر مریضی نوزاد ۲ ساعتتون خراب کردن گذشته . پسرتون که الان تازه چند روز از تولد شش سالگیش میگذره اوتیسم شدید داره . تا الان شما مشکلی باهاش نداشتین ، چون روانشناسی خونده بودین رفتار مناسب باهاش رو میدونستین . البته همسر فوق العادتون هم به شدت کمکتون میکنه ! هیونجین از وقتی متوجه شد یواشکی راجبش تحقیق میکنه و حتی جلسات روانشناسی میره . البته اون هنوز فکز میکنه شما نمیدونین ، ولی شما از همون اولش متوجه شده بودین و بهش افتخار میکنین .
هیونجین هیچوقت ناراحتی از خودش نشون نداد و الانم عاشق پسر عزیزشه ، ولی بزرگترین مشکلی که بهش برخوردین الانه ! تازه ثبت نام مدرسه ها شروع شده و بلاخره هیون سو هم باید بره کلاس اول ، ولی شما واقعا نمیدونید باید چیکار کنید . هیون سو هیچوقت مهد کودک نرفت چون حتی با فضای مهد کودک مخصوص اوتیسمی ها هم جور نبود . حالا چه برسه به مدرسه ! دلتون نمیخواست بفرستینش مدرسه معلولین ، چون اون با همه متفاوت بود و هوش سرشار داشت . انقدر که بعضی وقت ها خودتون هم باورتون نمیشد ! از یه طرفم دلتون نمیخواست بفرستینش مدرسه عادی . هر کسی که تو کره زندگی میکنه میدونه که هیچ مدرسه ای بدون قلدر نیست و حتی از کلاس اول و پیش دبستانی هم قلدر دارن ، اونم خیلی زیاد !
به همین دلیل بود که الان چند روزه تو خودتونین و مدام فکر میکنین ، این چیزیه که هیونجین هم به خوبی متوجه شده .
صدای باز شدن در دفترتون توی خونه افکارتون رو کنار زد . هیونجین که اروم وارد اتاق میشد مثل نوری بوذ که اومده بود تا به سیاهی افکارتون غلبه کنه
« مزاحمت شدم خانومی ؟»
لبخندی زدین « به هیچ وجه »
بلاخره خیالش راحت شد و به سمتت اومد « خانومی خوشگلم تو کار غرق شذه یا افکار ؟»
« گزینه دوم . فکر کنم »
با ملایمت دستتون رو گرفت تا بلندتون کنه « پس الان دیگه وقت انجام وظیفمه ! باید عشق زندگیم رو خوشحال کنمم »
بعد هردوتون رو روی تخت انداخت تا مثل همیشه درست مثل یه پیشی غول پیکر خودش رو توی بغلتون جا بده . این روش همیشگی هیون برای تزریق انرژی به شما بود
#هیونجین #دو_پارتی #سناریو
- ۲.۱k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط