𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p26
تهیونگ با بی میلی کمی به جونگکوک نزدیک شد. به چنگال، قاشق و چاقو های نقره ای که اون مرد با ظرافت تمام روی میز چیده بود خیره شد. انقدر براق و تمیز بودن که تهیونگ میتونست انعکاس خودش رو داخلشون ببینه.
قاشق رو برداشت. توی رودخونه ی خامه ای روی کیک فرو کرد و کمی از خامه رو برداشت. قاشقه پر از خامه رو توی دهان گرمش قرار داد و با سخنی قورت داد:« این؟ خیلی مزخرفه. ترجیح میدم از گشنگی هلاک بشم. »
جونگکوک لبخندی زد:« اینطوری نه.. »
چنگال رو برداشت و توی قسمتی از کیک شکلاتی فرو کرد. کنارش کمی خامه، تکه های موز و توت فرنگی و بلوبری و اسمارتیز هم گذاشت:« خب، حالا آ کن! »
تهیونگ سرفه ی مصلحتی کرد و چنگال رو قاپید. بعد دستش رو بالا آورد:« خودم دست دارم. »
بعد با چشم های لرزون به چنگال خیره شد. دستش کمی میلرزید و نگران بود که باعث بشه تکه کیک از روی چنگال بیوفته.
نگاهش بین چنگال و جونگکوک میچرخید.
اما ناگهان چنگال رو با سرعت داخل دهانش برد.
شیرینیه مست کننده ای زیر زبونش جا خشک کرد. خامه و میوه ها اندازه بودن. شیرینی اش دل رو نمیزد و با اینکه فقط یه تکه کیک شکلاتی بود انگار با همه ی کیک هایی که تا به حال خورده بود تفاوت داشت.
با اینکه این تکه کیک واقعا یک تجربه ی جدید بود، اما تهیونگ قبلا چیزی شبیه به این رو امتحان کرده بود.
فلش بک به زادروز هشت سالگیه تهیونگ، قبل از اینکه عقربه ها بچرخن و اتفاقی ناگوار به ارمغان بیارن:
دیشب، تهیونگ از ذوق کادوهای رنگارنگ که با روبان های رنگی و براق تزئین شده بودن تقریبا تا صبح بیدار بود.
برای همین، الان که همه ی اقوام و دوست هاش جمع شده بودند و یک صدا میشماردند تا تهیونگ شمع رو فوت کنه، خمیازه ی کوتاه اما عمیقی میکشید.
مادرش با جامه ی نخنمای به رنگ آبی شب و چشم های براق کنار پدرش با پیرهن آبی آسمانی ایستاده بود و دست میزد.
ده، نه، هشت، هفت، شش، پنج،چها-
اما قبل از اینکه به یک برسه، تهیونگ شمع روی کیکش رو درحالی که چشم هاش رو بسته بود و به هم میفشرد فوت کرد و شاهد لرزش شعله ی آتش بر روی شمع تولدش بود.
چشم هاش رو بست. صداهای اطراف که از حرکت تهیونگ گلایه میکردن رو نادیده گرفت و زمزمه وار آرزو کرد:« من آرزو میکنم که... که همیشه در کنار مامان و بابام سلامت بمونم. از همه مهمتر، آرزو میکنم مامان و بابا برای تولدم اون پیست ماشین های اسباب بازی ای که توی تلویزیون نشون میداد رو خریده باشن. »
چشم هاش رو باز کرد. مادرش با خنده ای بزرگ به تهیونگ خیره شده بود:« فکر کنم پسرم واقعا برای باز کردن کادوهاش صبر نداره، نه؟ خب من کی باشم که باهاش مخالفت کنم؟ به هر حال امروز تولدته! »
پایان فلش بک.
p26
تهیونگ با بی میلی کمی به جونگکوک نزدیک شد. به چنگال، قاشق و چاقو های نقره ای که اون مرد با ظرافت تمام روی میز چیده بود خیره شد. انقدر براق و تمیز بودن که تهیونگ میتونست انعکاس خودش رو داخلشون ببینه.
قاشق رو برداشت. توی رودخونه ی خامه ای روی کیک فرو کرد و کمی از خامه رو برداشت. قاشقه پر از خامه رو توی دهان گرمش قرار داد و با سخنی قورت داد:« این؟ خیلی مزخرفه. ترجیح میدم از گشنگی هلاک بشم. »
جونگکوک لبخندی زد:« اینطوری نه.. »
چنگال رو برداشت و توی قسمتی از کیک شکلاتی فرو کرد. کنارش کمی خامه، تکه های موز و توت فرنگی و بلوبری و اسمارتیز هم گذاشت:« خب، حالا آ کن! »
تهیونگ سرفه ی مصلحتی کرد و چنگال رو قاپید. بعد دستش رو بالا آورد:« خودم دست دارم. »
بعد با چشم های لرزون به چنگال خیره شد. دستش کمی میلرزید و نگران بود که باعث بشه تکه کیک از روی چنگال بیوفته.
نگاهش بین چنگال و جونگکوک میچرخید.
اما ناگهان چنگال رو با سرعت داخل دهانش برد.
شیرینیه مست کننده ای زیر زبونش جا خشک کرد. خامه و میوه ها اندازه بودن. شیرینی اش دل رو نمیزد و با اینکه فقط یه تکه کیک شکلاتی بود انگار با همه ی کیک هایی که تا به حال خورده بود تفاوت داشت.
با اینکه این تکه کیک واقعا یک تجربه ی جدید بود، اما تهیونگ قبلا چیزی شبیه به این رو امتحان کرده بود.
فلش بک به زادروز هشت سالگیه تهیونگ، قبل از اینکه عقربه ها بچرخن و اتفاقی ناگوار به ارمغان بیارن:
دیشب، تهیونگ از ذوق کادوهای رنگارنگ که با روبان های رنگی و براق تزئین شده بودن تقریبا تا صبح بیدار بود.
برای همین، الان که همه ی اقوام و دوست هاش جمع شده بودند و یک صدا میشماردند تا تهیونگ شمع رو فوت کنه، خمیازه ی کوتاه اما عمیقی میکشید.
مادرش با جامه ی نخنمای به رنگ آبی شب و چشم های براق کنار پدرش با پیرهن آبی آسمانی ایستاده بود و دست میزد.
ده، نه، هشت، هفت، شش، پنج،چها-
اما قبل از اینکه به یک برسه، تهیونگ شمع روی کیکش رو درحالی که چشم هاش رو بسته بود و به هم میفشرد فوت کرد و شاهد لرزش شعله ی آتش بر روی شمع تولدش بود.
چشم هاش رو بست. صداهای اطراف که از حرکت تهیونگ گلایه میکردن رو نادیده گرفت و زمزمه وار آرزو کرد:« من آرزو میکنم که... که همیشه در کنار مامان و بابام سلامت بمونم. از همه مهمتر، آرزو میکنم مامان و بابا برای تولدم اون پیست ماشین های اسباب بازی ای که توی تلویزیون نشون میداد رو خریده باشن. »
چشم هاش رو باز کرد. مادرش با خنده ای بزرگ به تهیونگ خیره شده بود:« فکر کنم پسرم واقعا برای باز کردن کادوهاش صبر نداره، نه؟ خب من کی باشم که باهاش مخالفت کنم؟ به هر حال امروز تولدته! »
پایان فلش بک.
- ۱.۴k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط