{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔
p2
نزدیکی نیمه شب، قبرستان، کمی آن طرف تر از مزار مین یونگی:
خانم مین هنوز همانجا ایستاده بود. انگار کسی او را با طناب بر سر مزار پسرش بسته باشد یا دست و پایش را به سنگ مزار دوخته باشد.
خواهر یونگی کمی قبل رفته بود. او قبل از رفتن به خانم مین نیز پیشنهاد داده بود از آن سنگی که اسم «مین یونگی» با حروفی گرد و خطی خوانا و نستعلیق رویش نوشته بود دل بِکَنَد.
اما چطور؟ چطور کسی میتوانست تک پسرش را در این سوز سرما، تنها در چنین ساعتی در چنین جایی رها کند؟
باد زوزه میکشید و گردن خانم مین که از پالتوی چرم مشکی اش بیرون زده بود رو نوازش میکرد.
خانم مین در سکوت در محفل پسرش نشسته بود و بعد از مدتی طولانی با او خلوت کرده بود. اما ناگهان صدای مزاحم و گوش خراش موبایل که با اندک لرزشی در قسمت بالایی شلوار مشکی خانم مین همراه بود سکوت را شکست.
خانم مین با حرکتی سریع بی آنکه نگاهی به موبایل بی‌اندازد تماس را جواب داد. با صدایی گرفته زمزمه وار گفت:« شما... شما با خانم مین تماس گرفتید. »
صدایی آشنا از پشت تلفن بلند شد:« مامان؟ هنوز نرفتی خونه؟ »
خانم مین که متوجه شد دخترش پشت تلفنه خنده ی مصلحتی کرد:« اوه، تویی.. نه من تو ماشینم دارم میرم خونه. »
خواهر یونگی، دختر خانم مین آهی کشید:« مامان، دارم صدای باد رو میشنوم. سعی نکن دروغ بگی.. همین حالا بیا خونه، باشه؟ مراقب باش. » و بدون اینکه اجازه بده خانم مین گله ای کنه تماس رو به اتمام رسوند.
حالا فضا تهی از صدای نگران دخترش بود. تنها چیزی که به گوش می‌رسید صدای زوزه ی باد بود... گویی باد هم برای یونگی سوگوار بود.
خانم مین آهی کشید. اندک زمانی تامل کرد. شاید اگر پسرش نزد او ایستاده بود، از او تقاضا میکرد مزارش را ترک کند..
صفحه ی موبایلش تقریبا یخ زده بود. کمی خم شد. موبایلش را به آرامی روی سنگ مزار قرار داد. نگاهی به آسمان انداخت؛ به رقص ابر های نگران.. به ستاره هایی که با درخششان اعلام حضور میکردند...
کیفش چرمش که با جواهراتی زینتش داده بود، تا به حال نزد درختی نشانده بود. خم شد و کیف را برداشت. نگاهی به عکس پسرش بر روی سنگ سرد مزار انداخت. انعکاس ماه روی چشم های پسرش نشسته بود.
گویی ماه قصد داشت به چشم های زیبای پسر، که روزی انعکاس مادرش در آن می‌افتاد زندگی ببخشد.
روی دو پایش نشست. دستش را روی موهای پسرش، در تصویر کشید. گویی در خیال خود، موهای مشکی رنگ و ابریشمی پسرش را نوازش میکند. چشم هایش را به هم فشرد و زمزمه وار گفت:« متاسفم که اینجا تنهات میذارم... فردا برمی‌گردم.. مامان بر میگرده.. خب؟»
دیدگاه ها (۳)

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p26تهیونگ با بی میلی کمی به جونگکوک ...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔p1نور خورشید، که با اندک نسیمی که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط