{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔
p1
نور خورشید، که با اندک نسیمی که بیشتر شبیه به آهِ طبیعت بود همراه بود، آروم سنگِ سردِ قبر «نویسنده ی مشهور، مین یونگی» رو نوازش میکرد.
وصیت کرده بود هنگامی که قلبش دیگر توان طوفان نداشت و جونی در جسمش نمانده بود، با لباس سفید از مزارش دیدن کنند.
جمعیت همه لباس سفید رنگ به تن کرده بودند.
جمعیتی که از خانواده ی یونگی، طرفدار های یونگی و همکار های او شامل می‌شد.
خانم مین، بدنش را روی سنگ سرد قبر انداخته بود. درحالی که قطرات اشک از گوشه ی چشمش سر می‌خوردند و بر سنگ قبر دریاچه ای ساخته بودند.
یکی از طرفدار های جوان، نزدیک به خانم مین زانو زده بود. با دست هاش نقابی برای پنهان کردن اشک هاش بنا کرده بود و زیر لب می‌گفت:« حالا.. حالا من.. من چطوری یه نویسنده ی دیگه با... با این قلم.. با این.. این سبک پیدا کنم؟»
خانم مین که گوش های تیزی داشت پیشانی‌اش را به سنگ قبر چسبانده بود. قهقهه ای زد:« دخترجون، تو دنبال یه نویسنده ی دیگه ای... اما من چطور.. چطور.... از کجا یک پسر دیگه تهیه کنم، هان؟ »
خواهر یونگی که به درختی بلند قامت همان نزدیکی تکیه کرده بود با صدایی که از بغض پر بود گفت:« من... من از کجا یه... یه برادر دیگه پیدا کنم؟ برای.. برای شما اون یه نویسنده ی مشهوره، برای من... برای من اون برادرم بود.. »
پسر جوانی با قامت بلند و موهای خرمایی رنگ روشن، با چشم های عسلی درحالی که کتابی به سینه‌هایش چسبانده بود جلو آمد.
کتاب را سمت خانم مین و دخترش برگرداند:« ببینید..»
خانم مین برای دیدن کتاب سر بر نگرداند. زمزمه کرد:« دخترم، داره چی نشون میده؟»
خواهر یونگی، با صدایی که در انتها از غم پر شده بود و از حتی اندکی شادی تهی بود لب زد:« قمار... قمار نگاهش.. اثری از... از مین یونگی.. »
پسر جوان شروع کرد:« درک میکنم که شناختی که شما از ایشون داشتید رو ما هرگز نداریم و نخواهیم داشت.. درک میکنم اگر هیچ جای دنیا مثل پسرتون، یا مثل برادرتون رو پیدا نکنید... اما ما هم هیچ کجای دنیا نمی‌تونیم چنین قلمی پیدا کنیم.. »
خانم مین شدید تر از قبل گریه کرد. انگار که ابری بارانی بر سر مزار باشد:« اون... اون... موقع نوشتنش همش بهش غر میزدم که... که نویسندگی نون و آب نمیشه... من... من خیلی اذیتش کردم... ساعت ها روی.. روی صندلی قدیمی میشست و فقط می‌نوشت... »
دیدگاه ها (۳۳)

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p26تهیونگ با بی میلی کمی به جونگکوک ...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔p2 نزدیکی نیمه شب، قبرستان، کمی آ...

درود. روالین؟ می‌خوام راجب یه موضوعی باهاتون صحبت کنم که یکم...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔آن سوی مرز های کاغذی. میگویند اگ...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔p6اون «احتمالا» یونگی، با بی تفاو...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔 ادامه p7اما صدای قدم های خانم می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط