{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو متعلق به منی

تو متعلق به منی
پارت ۱۵
ویو گونگ یو
داشتم با شوگا صحبت می کردم که دیدم یونا از حال رفت سریع گوشی رو انداختم و رفتم پیشش رو زمین نشستم
پدر:دخترم عزیزم چشمات رو باز کن سریع بغلش مردم و بردمش به بیمارستان و به جیمین هم خبر دادم تا بیاد.
وقتی به بیمارستان رسیدم سریع بردمش داخل و گفتم
پدر:کسی اینجا نیست یکی کمک کنه
یک پرستار همراه یک دکتر سریع اومدن و گفتن بزارمش روی برانکارد و بردنش داخل یک اتاق تا ماینه اش کننش و بعد از ۳۰ مین بلاخره دکتر اومد و گفت
دمتر:نگران نباشید حالش خوبه ولی باید حواستون باشه چون قلب دخترتون ضعیفه و تحمل استرس و نگرانی رو نداره
قبلا هم از حال رفته؟؟
پدر:وقتی بچه بود یک بار از اون موقع خیل حواسمون بود تا استرس نداشته باشه ولی نتونستم(ناراحت)
دکتر:نگران نباشید بلا بدور
و دکتر ازم دور شد که صدای جیمین رو شنیدم
جیمین:آقای یو حال یونا چطوره
پدر:نگران نباش خوبه من میرم پیشش
و وارد اتاق شدم یونا و دیدم که خوابه آروم درو بستم و سمت تخت رفتم و رو صندلی کنار تخت نشینم و دست یونا رو گرفتم و گفتم
پدر:ببخشید دخترم که نتوستم ازت مراقبت کنم
یونا آروم گفت:
یونا:تو همیشه به بهترین نحوه ی ممکن از من مراقبت کردی بابا
پدر:تو بیداری شیطون(تعجب)
یونا تک خنده ای کردم و گفتم
یونا:آره از اون موقع که اومدی تو اتاق راستی بابا ات رو پیدا کردی
برای اینکه دوباره استرسی نشه گفتم
پدر:آره تو نگران نباش(بغض)حالا یکم بخواب و استراحت کن
بعد از این حرف من چشماش رو بست و خوابید
ادامه دارد...

ببخشید این پارت خیلی خوب نشد😞😞
دیدگاه ها (۵)

بچه ها ببخشید پارت نمیزارم چون امتحانام شروع شده و تا ۱۷ خرد...

تو متعلق به منیپارت ۱۶ویو شوگارفتم سمت اتاق ات و کلید رو از ...

بچه ها دلیل اینکه دیر پارت میزارم هم اینکه مدرسه هست و درس و...

تو متعلق به منی پارت ۱۴ویو شوگا در اتاقی که ات داخلش بود رو ...

بعد از چند ماه موقع زایمان شینوبو رسید و گیو خیلی استرس داشت...

p4 سانا:از سرویس در اومد بی حال بود رنگش پریده بود نمی تونست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط