{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my child's friend: part4

my child's friend: part4

یونگی ویو:

با جیمین تا شب توی پارک بازی کردیم و بستنی خوردیم.داشتیم برمیگشتیم که دیدیم چند نفر با اسلحه دارن شلیک میکنن وقتی ما رو دیدن ما فرار کردیم و اونا دونبالمون میکردن که یهو یه تیر به جیمین خورد.

یونگی: جیمین جیمین جیمین التماس میکنم چشمات رو نبند به من نگاه کن.....کمک یکی کمک کنه!!!!!!

همه جمع شدن و به آمبولانس زنگ زدن و من برای جوجه کوچولوم گریه میکردم.

یونگی: ببخشید.... التماس میکنم چشمات رو نبند......به من نگاه کن.....من باید مراقبت میبودم.

بعد چند دقیقه آمبولانس اومد و جیمین رو بردن بیمارستان.

ویو داخل بیمارستان:

پشت در اتاق عمل نشسته بودم و گریه میکنم و به خودم لعنت میفرستادم که چرا ازش مراقبت نکردم.

دکتر اومد بیرون و سریع رفتم سمتش.

یونگی: آقای دکتر حالش چطوره (نگران)

دکتر: نگران نباشید ،عمل موفقیت آمیز بود خداروشکر تیر به بازوشون خورده...یه ساعت دیگه یه بخش منتقل میشه میتونید برید ببینیدش.

وقتی دکتر گفت حالش خوبه خیلی خوشحال شدم و انگار تو قلبم پروانه آزاد شد.

یونگی:ممنونم دکتر(لبخند و نگران)

دکتر رفت و من منتظر نشسته بودم تا جیمین رو بیارن توی بخش که یهو........

.....................................
برای اینکه کسایی که نمیدونن این نمیدونن موضوع چیه آیدی پیج قبلیم رو توی پروفایل گذاشتم
دیدگاه ها (۲۶)

فیک تک پارتی ریحانه(یعنی نویسنده) امروز خیلی دلم درد میکنه ه...

عاشق part²رفتم داخل خونه چراغ ها خاموش بود و روی میز غذا بود...

پارت نهیونگی: لونا لونا( با داد ) یونگی لونا رو برد بیمارستا...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ویو ا. تسرم گیج م...

I can be myself with himPart¹⁰⁵۱۰ دقیقه بعد..نگاهم رو بهشون ...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

پارت دو لیا: باشه خفه میشممامان: دخترم ما دیگه میریم مراقب خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط