{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از زیر سایهها بیرون آمدیم و در زیر بارانی که به سطح جاده

از زیر سایهها بیرون آمدیم و در زیر بارانی که به سطح جاده برخورد میکرد و داخل جدول کنار خایابان میبارید و چلپ چلپ کنان داخل آب گذر میریخت؛ مورفی را دنبال کردیم. آن سوی خیابان یک پارک قرار داشت و پشت سرش انبوهی از درختان که با وزش باد به عقب و جلو تکان میخوردند. به سمت پارک رفتیم، مورفی علامت داد که خم شویم و ما هم تا جایی که ممکن بود در کنار سرسره و چرخ و فلک خم شدیم. تابها به سمت عقب و جلو تاب میخوردند جوری که انگار ارواح کودکان مرده روی آنها بازی میکردند. ایزیدور مانند یک حیوان هوا را بو کشید و گفت : « چند تا ماشین دارن این سمتی میان .» حلقهی آویخته به ابرویش در نور ماهی که از میان ابرها میتابید، میدرخشید. پاتر گفت : « . هیچ ماشینی نمیاد » ایزیدور اهمیتی به حرف پاتر نداد و برگشت و به من نگاه کرد. « ماشین پلیس… دو تا هستن. میتونم بوی موتور دیزلشون رو استشمام . کنم» پاتر حرفش را قطع کرد : « اگه اینجور بود پس باید آژیر و چراغی … هم در کار میبود » لوک رو به او گفت : « . نه اگه بخوان بی سر و صدا نزدیک شن » مورفی با خودش زمزمه کرد : « چرا باید بخوان بی سر و صدا نزدیک ؟ شن؟ چرا اینکارو میکنن ایزیدور در جوابش زمزمه کرد : « . که ما فرار نکنیم » پاتر با نگاهی غیر دوستانه به او خیره شد و گفت : « چقدر خوبه که ! تو رو اینجا داریم تا اینجور چیزا رو برامون توضیح بدی » مورفی به پاتر گفت : « این بچه رو ول کن .» و به ماشین پلیسی که با فاصلهی بیست فوتی از جایی که پنهان شده بودیم در خیابان پارک کرد، نگاه کرد. همانطور که ایزیدور گفته بود آژیر ماشین پلیس خاموش بود. به خیابان تاریک نگاه کردم و یک افسر پلیس زن را دیدم که از ماشینش خارج شد. وقتی یقهی کتش را بالا کشید دوباره به یاد آوردم که چقدر دلم برای پلیس بودن تنگ شده است. میدانستم که دیوانگیست .چرا باید دلم برای گشت زدن با ماشین گشت زنی در شبهای سرد و مرطوب تنگ میشد؟ چون هرگاه که با همکارت برای گشت زدن میرفتی نمیدانستی چه چیزی در گوشه و کنار خیابان انتظارت را میکشد. و من از این جنبهی کارم خوشم میآمد. از نشان سرشانهی آن پلیس متوجه شدم که یک گروهبان است. هلیکوپترهایی که مثل یک گله زنبور بالای سرمان پرواز میکردند و سر و صدا میکردند از محل دور شدند، ایزیدور نفسی از سر آسودگی کشید و صدای سوت مانندی بخاطر خروج هوا از میان دندانهایش، بلند شد. حالا که هلیکوپترها رفتند میتوانستم صدای صحبت کردن آن پلیس را داخل بیسیمش بشنوم. میخوام محوطه رو ببندم ولی نیروی کافی برای کشیدن نوار دور


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d9%86-%d8%a2%d8%b4%d8%a7%d9%85-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

داد و من را از دور فقی به عنوان فرزند پذیرفت من از اول ابتدا...

ی نگاه به ماشین کردو گفت میخواستم ببینم اگه روشن نمیشه تا ی ...

اره.. پیش پای تو زنگ زد می خواد منو ببینه-خب.. توچی گفتی؟هیچ...

زندگی آغازی است که به پایان راهی است، زندگی آمدن و بودن و جا...

عشق ممنوعه

مافیایه عشق P:26وقتی از خونه خارج شدن توجه دو پسرو به خودشان...

مافیایه عشق P:27بعد از گزارش از ایستگاه پلیس بیرون اومدن و س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط