همه الان تو مهمونیه لعنتی چند دقیقه قبلی بودند که سوکجین
همه الان تو مهمونیه لعنتی چند دقیقه قبلی بودند که سوکجین ازش فرار کرده بود این که هیچ کسی جز فرشته زیبایش که احتمالا تا الان بیدار شده بود و خودش در قلعه نبود بهش انرژی میداد!
از پله های قلعه بالا میرفت و هنگامی که در راهرو به سمت اتاق خودش قدم بر میداشت و برای دیدن آرورا لحظه شماری میکرد...
"اممم... اهه.. شت....اوممم... "
هنوز به اتاقش نرسیده بود که ناله های ضعیفی گوش هایش را پر کرد!!
اخم ظریفی کرد و قدم هایش را به سمت منبع صدا برد نمیتونست اجازه بده این صداهای بی شرمانه به گوش آرورا برسه!
"اههه...اه..آ...آره..بی..بیشتر.. "
وقتی به پشت در اتاق اشنایی رسید صبر کرد...
همینجا بود!
صدا های لعنتی از همینجا میومد!!
مگه الان همه تو مهمانی نبودن؟!!
♢♢♢
"لعنت... این حفره لعنتیت رو سوکجین هم باید امتحان کنه!... "
جین در گوش سوکوبوس غرید ﴿سکوبوس یکی از موجودات جهنمی فریبنده هست که به مذکرش میگن اینکوبوس ی جورایی عاشق رابطه جنسی هستن و موجوداتی شبیه بختک ولی خیلی فریبنده و جذاب﴾ با دستش سیلی محکمی به باسن دختر زد از جیغ دختر نیشخندی زد!
صدای ناله های دختر توی بالشتی که سرش رو توش فرو کرده بود خفه میشد...
"جی...جین..فاک... اوممم.. "
همین که سر دیک بزرگ مرد پروستات اش را لمس کرد جیغ کوتاهی کشید و اسمشو نالید....
"خوشت میاد اره؟!...اینکه...اینطور زیرم بفاک بری؟!...اره؟!... "
جین هنوز ازش بیرون نکشیده بود که صدای باز شدن در رو شنید!
در با شدت باز شد و به دیوار پشتش محکم برخورد کرد!!!
چشم های گرد شده سوکوبوس و جین به قامت بلند و چهره خشمگینی، خیره شد!
"ازش بکش بیرون و تو هم گمشو از قلعه بیرون! "
سوکجین غرید و باعث شد شونه هردو از ترس بپره، درحالی که چشم هایش هاله طلایی داشت و ماهیت شیطانی اش جذاب ولی ترسناک بود وقتی خشمگین میشد.
جین چشم هایش را با لجبازی چرخاند و بدون هیچ اهمیتی ضربه محکم دیگه ای به دختر زد و ازش خارج شد و سوکوبوس لباس هایش را برداشت و از اتاق خارج شد.
"برادر تو پادشاه من نیستی پس حق نداری به من دستور بدی کسی که باید از اتاق گمشه بیرون تویی!! " جین با لحن سردی صحبت میکرد درحالی که در نگاه اش شیطنت و جذابیتی وجود داشت که شبیه سوکجین بود ﴿جین برادر سوکجین بود که از لحاظ ظاهری شباهت بسیار زیادی به همدیگه داشتند ولی سوکجین عاقل تر بود و از اینکه دیگران لمس اش کنند عصبانی میشد یک نوع حساسیت بود کاملا برخلاف جین﴾
"قبلا درباره این کارهایی که میکنی بهت هشدار داده بودم جین!.."
"بزار حدس بزنم... " جین با شیطنت ابرویی بالاا انداخت و به تاج تخت تکیه داد از اذیت کردن سوکجین لذت میبرد
"بخاطر اون فرشته بهشتیه؟؟ شنیدم خیلی زیباست و.. معصوم ها؟ خیلی وقته یک دختر بی گناه ندیده بودم اوه و لجباز درسته؟ خیلی جسورانه هست که انقدر با تو سرسخته این... جذابه"
سوکجین ناگهان با قدرت هایش حلقه آتش محکمی رو دور گردن جین تنگ کرد و جین پوزخندی زد و درد را تحمل کرد
"حتی جرعت نکن به نزدیک شدن بهش فکر کنی اون فرشته متعلق به منه... پس مراقب باش برادر"
خب خب لایک یادتون نره ♡~
♢لایک تو= ذوق من♢
از پله های قلعه بالا میرفت و هنگامی که در راهرو به سمت اتاق خودش قدم بر میداشت و برای دیدن آرورا لحظه شماری میکرد...
"اممم... اهه.. شت....اوممم... "
هنوز به اتاقش نرسیده بود که ناله های ضعیفی گوش هایش را پر کرد!!
اخم ظریفی کرد و قدم هایش را به سمت منبع صدا برد نمیتونست اجازه بده این صداهای بی شرمانه به گوش آرورا برسه!
"اههه...اه..آ...آره..بی..بیشتر.. "
وقتی به پشت در اتاق اشنایی رسید صبر کرد...
همینجا بود!
صدا های لعنتی از همینجا میومد!!
مگه الان همه تو مهمانی نبودن؟!!
♢♢♢
"لعنت... این حفره لعنتیت رو سوکجین هم باید امتحان کنه!... "
جین در گوش سوکوبوس غرید ﴿سکوبوس یکی از موجودات جهنمی فریبنده هست که به مذکرش میگن اینکوبوس ی جورایی عاشق رابطه جنسی هستن و موجوداتی شبیه بختک ولی خیلی فریبنده و جذاب﴾ با دستش سیلی محکمی به باسن دختر زد از جیغ دختر نیشخندی زد!
صدای ناله های دختر توی بالشتی که سرش رو توش فرو کرده بود خفه میشد...
"جی...جین..فاک... اوممم.. "
همین که سر دیک بزرگ مرد پروستات اش را لمس کرد جیغ کوتاهی کشید و اسمشو نالید....
"خوشت میاد اره؟!...اینکه...اینطور زیرم بفاک بری؟!...اره؟!... "
جین هنوز ازش بیرون نکشیده بود که صدای باز شدن در رو شنید!
در با شدت باز شد و به دیوار پشتش محکم برخورد کرد!!!
چشم های گرد شده سوکوبوس و جین به قامت بلند و چهره خشمگینی، خیره شد!
"ازش بکش بیرون و تو هم گمشو از قلعه بیرون! "
سوکجین غرید و باعث شد شونه هردو از ترس بپره، درحالی که چشم هایش هاله طلایی داشت و ماهیت شیطانی اش جذاب ولی ترسناک بود وقتی خشمگین میشد.
جین چشم هایش را با لجبازی چرخاند و بدون هیچ اهمیتی ضربه محکم دیگه ای به دختر زد و ازش خارج شد و سوکوبوس لباس هایش را برداشت و از اتاق خارج شد.
"برادر تو پادشاه من نیستی پس حق نداری به من دستور بدی کسی که باید از اتاق گمشه بیرون تویی!! " جین با لحن سردی صحبت میکرد درحالی که در نگاه اش شیطنت و جذابیتی وجود داشت که شبیه سوکجین بود ﴿جین برادر سوکجین بود که از لحاظ ظاهری شباهت بسیار زیادی به همدیگه داشتند ولی سوکجین عاقل تر بود و از اینکه دیگران لمس اش کنند عصبانی میشد یک نوع حساسیت بود کاملا برخلاف جین﴾
"قبلا درباره این کارهایی که میکنی بهت هشدار داده بودم جین!.."
"بزار حدس بزنم... " جین با شیطنت ابرویی بالاا انداخت و به تاج تخت تکیه داد از اذیت کردن سوکجین لذت میبرد
"بخاطر اون فرشته بهشتیه؟؟ شنیدم خیلی زیباست و.. معصوم ها؟ خیلی وقته یک دختر بی گناه ندیده بودم اوه و لجباز درسته؟ خیلی جسورانه هست که انقدر با تو سرسخته این... جذابه"
سوکجین ناگهان با قدرت هایش حلقه آتش محکمی رو دور گردن جین تنگ کرد و جین پوزخندی زد و درد را تحمل کرد
"حتی جرعت نکن به نزدیک شدن بهش فکر کنی اون فرشته متعلق به منه... پس مراقب باش برادر"
خب خب لایک یادتون نره ♡~
♢لایک تو= ذوق من♢
- ۷۸۲
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط