سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
ادامه ی قسمت قبلی...
ناروتو، با چشمانی گرد شده، به ساسوکه خیره شده بود. او، با تمامِ وجودش از او محافظت میکرد. وقتی گرگینه، با حملهیِ ساسوکه، به شدت زخمی شد و با زوزهای دردناک، در تاریکی ناپدید گشت، ساسوکه برگشت و با نگاهی سرد، به ناروتو خیره شد.
«تو…» ناروتو، با صدایی لرزان گفت.
ساسوکه، فقط سرش را تکان داد و بدونِ هیچ حرفی، شمشیرش را غلاف کرد و در تاریکی گم شد.
***
ناروتو، چشمانش را باز کرد. خاطرات، مثلِ سیل، به ذهنش هجوم آورده بودند. ترسِ آن شب، و سپس… حسِ امنیتِ عجیبی که از دیدنِ ساسوکه، با وجودِ آن همه سردی، به او دست داده بود.
ایتاچی، با لبخندی پدرانه به او نگاه کرد. «حالا میفهمی، ناروتو؟ اون شب، ساسوکه جونت رو نجات داد. اون از همون اول… مراقبِ تو بود.»
ناروتو، به ایتاچی نگاه کرد. اشک در چشمانش حلقه زده بود، اما این بار، اشکِ ترس نبود. اشکِ درک بود. اشکِ پذیرش. 😔💔🥀
ادامه ی قسمت قبلی...
ناروتو، با چشمانی گرد شده، به ساسوکه خیره شده بود. او، با تمامِ وجودش از او محافظت میکرد. وقتی گرگینه، با حملهیِ ساسوکه، به شدت زخمی شد و با زوزهای دردناک، در تاریکی ناپدید گشت، ساسوکه برگشت و با نگاهی سرد، به ناروتو خیره شد.
«تو…» ناروتو، با صدایی لرزان گفت.
ساسوکه، فقط سرش را تکان داد و بدونِ هیچ حرفی، شمشیرش را غلاف کرد و در تاریکی گم شد.
***
ناروتو، چشمانش را باز کرد. خاطرات، مثلِ سیل، به ذهنش هجوم آورده بودند. ترسِ آن شب، و سپس… حسِ امنیتِ عجیبی که از دیدنِ ساسوکه، با وجودِ آن همه سردی، به او دست داده بود.
ایتاچی، با لبخندی پدرانه به او نگاه کرد. «حالا میفهمی، ناروتو؟ اون شب، ساسوکه جونت رو نجات داد. اون از همون اول… مراقبِ تو بود.»
ناروتو، به ایتاچی نگاه کرد. اشک در چشمانش حلقه زده بود، اما این بار، اشکِ ترس نبود. اشکِ درک بود. اشکِ پذیرش. 😔💔🥀
- ۳.۷k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط