{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

ادامه ی سناریو قبلی...
حرف‌هایِ ایتاچی، مثلِ نسیمی خنک، بر دلِ آتش‌گرفته‌یِ ناروتو نشست. نمی‌دانست چرا، اما با شنیدنِ اینکه ساسوکه به او اهمیت می‌دهد، تهِ دلش گرم شد. گونه‌هایش کمی سرخ شد و لبخندی کمرنگ رویِ لبانش نشست. 🤭🎀

ایتاچی، انگار که افکارِ ناروتو را خوانده باشد، پیاله‌یِ طلایی‌رنگ را به او داد. «این رو بنوش. این یه معجونِ جادوییه. حافظه‌ات رو کمی تقویت می‌کنه و کمکت می‌کنه تا اونچه که شبِ گذشته اتفاق افتاده رو به یاد بیاری. مخصوصاً… اون لحظه‌ای که برایِ اولین بار ساسوکه رو دیدی و اون ازت محافظت کرد.»

ناروتو، با تردید به مایعِ طلایی‌رنگ نگاه کرد. اما کنجکاوی و میل به فهمیدنِ حقیقت، بر ترسش غلبه کرد. پیاله را برداشت و جرعه‌ای نوشید. طعمش، شیرین و کمی تلخ بود، مثلِ خاطراتی که در راهِ بازگشت بودند.

چشمانش را بست. تصویری مبهم در ذهنش شکل گرفت…

***

فلش‌بک:

ناروتو، در تاریکیِ کوچه، تنها ایستاده بود. صدایِ زوزه‌یِ ترسناکی نزدیک می‌شد. گرگینه‌ای عظیم‌الجثه، با چشمانی درخشان و دندان‌هایی تیز، به سمتش یورش آورد. درست در لحظه‌ای که گرگینه آماده‌یِ پریدن بود، سیلی از آتشِ سیاه، او را به عقب پرتاب کرد.

ناگهان، سایه‌ای در مقابلِ ناروتو ظاهر شد. پسری با موهایِ سیاه و چشمانی که مانندِ دو گویِ قرمزِ آتشین می‌درخشیدند. او، شمشیرش را کشید و با سرعتی باورنکردنی، به گرگینه حمله کرد. صدایِ برخوردِ فلز با پنجه‌ها، در تاریکی پیچید. ساسوکه، با مهارتِ حیرت‌انگیزی می‌جنگید و گرگینه را عقب می‌راند.
دیدگاه ها (۳)

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو، با چشمانی گرد شده...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط