{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️

## قسمت ششم: زمزمه‌هایِ خورشید

ناروتو، در اتاقِ جدیدش، با چشمانی باز و ذهنی آشفته، به سقفِ خیره شده بود. نورِ ملایمِ نمادِ خورشید، انگار که با سکوتِ او هم‌صدا بود. کمی بعد، صدایِ آشنایی، آرامشِ اتاق را شکست.

«صبح بخیر، ناروتو.»

ایتاچی، با همان لبخندِ مرموز و آرامش‌بخش، کنارِ تخت ایستاده بود. در دستش، پیاله‌ای کوچک و درخشان بود که مایعی طلایی‌رنگ درونش موج می‌زد.

ناروتو، با دیدنِ او، کمی احساسِ امنیت کرد، اما ترس هنوز در دلش لانه کرده بود. «صبح بخیر…» صدایش، گرفته و گرفته بود. «من… من هنوز خیلی چیزا رو نمی‌فهمم.»

ایتاچی، کنارِ او نشست و پیاله را به سمتش گرفت. «می‌دونم. و من اینجا هستم تا بهت کمک کنم.»

«اول از همه، درباره‌یِ قدرتِ خورشید.» ایتاچی ادامه داد، صدایش آرام و متقاعدکننده بود. «ناروتو، تو ‘خورشید’ هستی. نیرویی که قراره تعادل رو به این دنیا برگردونه. ولی این قدرت، یه بهایِ سنگین داره. ساسوکه… اون فقط می‌تونه از خونِ تو تغذیه کنه.»

ناروتو، با شنیدنِ این حرف، نفسش بند آمد. «خونِ من؟» صدایش از ترس می‌لرزید. «یعنی… یعنی مثلِ بقیه‌یِ خون‌آشام‌ها؟»

ایتاچی، سرش را به آرامی تکان داد. «نه، دقیقاً مثلِ ما نیست. اون نمی‌تونه از خونِ انسان‌هایِ دیگه تغذیه کنه. چون اگر این کار رو بکنه، قدرتِ ‘خورشید’ از بین می‌ره. این یه قانونِ طبیعتِ ماست.»

ترس، مثلِ موجی سرد، تمامِ وجودِ ناروتو را فرا گرفت. «پس… شما انسان‌ها رو می‌کشید؟ از خونشون تغذیه می‌کنید؟»

«ما قبلاً این کار رو می‌کردیم.» ایتاچی، با لحنی اندوهگین گفت. «خیلی وقت پیش. ولی حالا… ما دیگه به اون روش عمل نمی‌کنیم. ما فقط از خونِ کسانی که بهمون اجازه می‌دن، تغذیه می‌کنیم. و این کار رو با کمترین آسیب انجام می‌دیم. معمولاً، بعد از اینکه از خونِ کسی تغذیه می‌کنیم، اون فرد اتفاقاتِ اون لحظه رو فراموش می‌کنه. به همین دلیل می‌گم که به انسان‌ها آسیب نمی‌زنیم.»

ناروتو، با تردید پرسید: «ولی… ساسوکه… اون از من متنفر بود. چطوری می‌تونم باور کنم که به من آسیب نمی‌زنه؟» به یادِ چهره‌یِ سرد و نگاهِ تیزِ ساسوکه افتاد. «اصلاً من چطوری اینجا اومدم؟ نکنه… نکنه اون از خونم خورده؟ اگر اینطوری باشه، من دیگه نمی‌تونم به هیچ‌کدومتون اعتماد کنم!» آخرین چیزی که به یاد داشت، انجامِ تکالیفش در خانه‌اش بود.

ایتاچی، لبخندِ ظریفی زد. «نه، ناروتو. ساسوکه از خونت تغذیه نکرده. اون فقط از ‘شارینگانش’ استفاده کرده. همون چشم‌هایِ قرمزی که دیدی.»

ناروتو، ساکت شد. عصبانیت و ناراحتی، در وجودش موج می‌زد.

ایتاچی، ادامه داد: «من برادرِ ساسوکه هستم.»

ناروتو، با تعجب پرسید: «یعنی… مادرِ تو هم…؟»

«آره.» ایتاچی، نگاهش را به نمادِ خورشید رویِ سقف دوخت. «مادرِ من، ‘خورشیدِ’ قبلی بود. و حالا… تو ‘خورشیدِ’ ما هستی.» مکثی کرد و ادامه داد: «می‌خوام اینو بدونی، ناروتو. ساسوکه خیلی بهت اهمیت می‌ده. من به عنوانِ برادرِ بزرگترش، و بعد از اون چیزی که با مرگِ پدر و مادرمون تجربه کردیم، می‌دونم که اون چقدر قوی شده و تمامِ تلاشش رو می‌کنه که از تو محافظت کنه. نگران نباش. اون شاید سرد و بی‌احساس به نظر برسه، ولی در واقع… تو براش خیلی مهمی.»
دیدگاه ها (۱)

سناریو ساسونارو ادامه ی سناریو قبلی...حرف‌هایِ ایتاچی، مثلِ ...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو، با چشمانی گرد شده...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط