dangers love pt
dangers love (pt 6)
جونگکوک بلافاصله بعد از جلسه میخواست به دیدن دوستاش بره،ولی تهیونگ میخواست بره خونه!
+میای بریم پیش دوستای من؟ راهت دوره بعد من میرسونمت!
_ب.باشه! +میشه اینقدر با لکنت حرف نزنی؟! _چشم قربان!
جونگکوک و تهیونگ به سمت کلوپ شبونه راه افتادن تهیونگ فکر میکرد:
_آه قراره حوصلهام سر بره الان یه جا خشک و خالی میشنن و در مورد کار باهم صحبت میکنن.
به نزدیکای کلوپ که رسیدن پشمای تهیونگ ریخته بود چون اصلان انتظار نداشت جونگکوک و دوستای با اصل و نسبش بیان کلوپ شبونه قاطی مردم! جونگکوک کت و شلوار مجلسیاش رو توی اتاق پشت کلوپ عوض کرد،تهیونگ تعجب کرد چون جونگکوک دقیقا مثل بچه های توی کوچه خودشون شده بود!
+بیا بریم داخل دیگه. _چشم قربان! +میشه اونجا هی به من نگی قربان؟بگو جونگکوک! _باشه ج.جونگکوک.
+حالا شدی یه پسر خوب!
وارد کلوپ که شدن جونگکوک با دوستاش سلام علیک میکرد و تهیونگ رو معرفی میکرد ولی بجای اینکه به بقیه بگه که تهیونگ دستیار شخصیهشه گفت که اون دوستشه!!!
+معرفی میکنم دوستم کیم تهیونگ،در عین حال توی شرکت خودم پیشم کار میکنه!
^خوشبختیم از دیدن تهیونگ.
_مرسی م.منم خوشبختم!
جونگکوک و دوستانش درحال خوش گذرونی بودن تهیونگ هم از این فاز ننه من قریبم بازیا دراومد و همراه بقیه خوشگذروند.
^باید جرعت حقیقت بازییییی کنیم! +عالیه پس بشینیم.
همه به یه مقداری مست بودن و تعادل نداشتن. اول بازی رو جونگکوک شروع کرد.
+خب،سونهو جرعت یا حقیقت؟ ^حقیقت! +گی هستی؟ ^نه،چی میگی جونگکوک؟من بایسکشوالام.
+هههه حالا هرجی دیگه.
و بعد جیمی بطری رو چرخوند و چروخند تا بطری افتاد طرف جونگکوک!
^خــــــــب جونگکوک بزرگــــــ جرعت یا حقیقت؟ +بنظر تو من بچه ننهام که بگم حقیقت؟معلومه جرعـــــت!
^خب پس برو و.....
ادامه دارد...
جونگکوک بلافاصله بعد از جلسه میخواست به دیدن دوستاش بره،ولی تهیونگ میخواست بره خونه!
+میای بریم پیش دوستای من؟ راهت دوره بعد من میرسونمت!
_ب.باشه! +میشه اینقدر با لکنت حرف نزنی؟! _چشم قربان!
جونگکوک و تهیونگ به سمت کلوپ شبونه راه افتادن تهیونگ فکر میکرد:
_آه قراره حوصلهام سر بره الان یه جا خشک و خالی میشنن و در مورد کار باهم صحبت میکنن.
به نزدیکای کلوپ که رسیدن پشمای تهیونگ ریخته بود چون اصلان انتظار نداشت جونگکوک و دوستای با اصل و نسبش بیان کلوپ شبونه قاطی مردم! جونگکوک کت و شلوار مجلسیاش رو توی اتاق پشت کلوپ عوض کرد،تهیونگ تعجب کرد چون جونگکوک دقیقا مثل بچه های توی کوچه خودشون شده بود!
+بیا بریم داخل دیگه. _چشم قربان! +میشه اونجا هی به من نگی قربان؟بگو جونگکوک! _باشه ج.جونگکوک.
+حالا شدی یه پسر خوب!
وارد کلوپ که شدن جونگکوک با دوستاش سلام علیک میکرد و تهیونگ رو معرفی میکرد ولی بجای اینکه به بقیه بگه که تهیونگ دستیار شخصیهشه گفت که اون دوستشه!!!
+معرفی میکنم دوستم کیم تهیونگ،در عین حال توی شرکت خودم پیشم کار میکنه!
^خوشبختیم از دیدن تهیونگ.
_مرسی م.منم خوشبختم!
جونگکوک و دوستانش درحال خوش گذرونی بودن تهیونگ هم از این فاز ننه من قریبم بازیا دراومد و همراه بقیه خوشگذروند.
^باید جرعت حقیقت بازییییی کنیم! +عالیه پس بشینیم.
همه به یه مقداری مست بودن و تعادل نداشتن. اول بازی رو جونگکوک شروع کرد.
+خب،سونهو جرعت یا حقیقت؟ ^حقیقت! +گی هستی؟ ^نه،چی میگی جونگکوک؟من بایسکشوالام.
+هههه حالا هرجی دیگه.
و بعد جیمی بطری رو چرخوند و چروخند تا بطری افتاد طرف جونگکوک!
^خــــــــب جونگکوک بزرگــــــ جرعت یا حقیقت؟ +بنظر تو من بچه ننهام که بگم حقیقت؟معلومه جرعـــــت!
^خب پس برو و.....
ادامه دارد...
- ۳.۲k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط