مترسکی این روزها

مترسکی این روزها
در حیاط خانه ام
با آغوش باز
تنهایی ام را بغل می کند
چشم ندارد که زیبایی ام را ببیند
یا زبانی که بگوید "دوستت دارم"
خانه ام مزرعه ای ست
با کلاغی که به جای کبوتر
نامه می آورد
و مترسکی که ترسناک نیست
وقتی لباس جا مانده ات را
بر تنش می کنم
از این غمگین تر نمی شود
که در هر خانه شاید
مترسکی باشد
که روزی چیزی درون سینه اش
زندگی را به طور مساوی
میان رگ ها
تقسیم می کرد .




#الینا_نریمان
دیدگاه ها (۳)

╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮     ♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡        پارت...

#تک‌پارتی تک‌پارتی‌جیهوپوقتی‌مافیا‌بودو... باران به شدت به ش...

پارت ۵۱ — چیزی که برگشتچند ساعت از بیدار شدن یورا گذشته بود....

پارت ۲۶یک روز بعد از اون شبِ وحشتناک ، جو خونه سنگین‌تر از ه...

### پارت چهارم: «دروازه‌ی میانِ سایه‌ها»لرزشِ زیر زمین هر لح...

پارت پنجم (آخر): فردا، روی صفحه سفیدابردهای خاکستری بالاخره ...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

پارت ۴: تقابلِ دو دنیا(پارت اخر)روزهای بعد، مثل یک ریتم تکرا...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط