{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به گنجشکها گفتم

به گنجشکها گفتم:
غصه دانه را نخورند
هر روز برایشان دانه می ریزم
اما زورم به آسمانخراشها نمی رسد
به دود کش ها نمی رسد

به تو گفتم:
غصه باران را نخور
پای ابرها را به شهر باز می کنم
و دستهایت را می گیرم
تو را به خیابان می برم
اما زورم به آسمانخراشها نمی رسد
که حق مان را غصب کرده اند

به گنجشکها گفتم:
هوای این روزهای تو را داشته باشند
تنهایی واگیر دارد
دیدگاه ها (۳)

جُمعهگاهی...سربازِ خسته ایست که شبِ عروسیِ عشقش در دورترین م...

حلالت تمام دلتنگیام:چایت را بنوشنگران فردا نباشاز گندم زار م...

این خیابانبی لحن دست های توشبیه نابینایی ستکه بی عصابه دنبال...

‌اینکہ گاهے دلم مےگیردگاهے دستانم بہ زندگے نمےرودگاهے یڪ حصا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط