سایههای مافیا
سایههای مافیا
پارت : ۱۴
باران هنوز بند نیامده بود.
جونگ کوک عکس روی میز را در دست گرفته بود.
علامت ضربدر قرمز روی چهرهاش فقط یک تهدید نبود.
او این امضا را بهخوبی میشناخت.
امضای دشمنی که سالها پیش ناپدید شده بود.
جیمین وارد اتاق شد.
پاکت دیگری در دستش بود.
«افرادی که دیشب گرفتیم، حاضر به حرف زدن شدن.»
جونگ کوک بدون مکث از جایش بلند شد.
وقت گرفتن جواب رسیده بود.
در زیرزمین عمارت، دو نفر از مهاجمان روی صندلی بسته شده بودند.
تهیونگ روبهرویشان ایستاده بود.
چهرهاش از همیشه جدیتر بود.
هیچکدام جرئت نگاه کردن به او را نداشتند.
سکوت، شکنجهآورتر از هر چیزی بود.
جونگ کوک آرام جلو رفت.
عکس میره را روی میز انداخت.
«رئیستون چرا دنبال این زنه؟»
هیچکدام جواب ندادند.
فقط سرشان را پایین انداختند.
تهیونگ با عصبانیت یقه یکی از آنها را گرفت.
«حوصله بازی نداریم.»
مرد از ترس شروع به لرزیدن کرد.
نفس عمیقی کشید.
بالاخره سکوتش را شکست.
«ما فقط دستور اجرا میکنیم.»
«رئیس گفته زنِ تو...»
برای لحظهای مکث کرد.
«...کلید رسیدن به یه راز قدیمیه.»
جونگ کوک اخم عمیقی کرد.
جیمین پوشهای را باز کرد.
داخل آن چند سند قدیمی دیده میشد.
«همه چیز به شش سال پیش برمیگرده.»
«به شبی که میره ازت جدا شد.»
فضای اتاق سنگینتر شد.
از طرف دیگر...
میره هنوز خوابش نبرده بود.
عکس روز عروسی را دوباره نگاه کرد.
با انگشت روی صورت جوانتر خودش کشید.
لبخند آن روز دیگر وجود نداشت.
سوهی آرام کنارش نشست.
«هنوز حلقه رو نگه داشتی؟»
میره گردنبندش را از زیر لباس بیرون آورد.
حلقه طلایی هنوز همانجا بود.
چشمهای سوهی از تعجب گرد شد.
آرا آهسته گفت:
«اگه ازش متنفر بودی...
این حلقه رو نگه نمیداشتی.»
میره چیزی نگفت.
فقط دوباره حلقه را پنهان کرد.
در همان لحظه...
یکی از افراد جونگ کوک با عجله وارد زیرزمین شد.
«رئیس، یه خبر فوری!»
همه نگاهشان را به او دوختند.
نفسش به سختی بالا میآمد.
«یکی از دوربینهای خیابون...
همون مردی رو که دنبالش بودیم ضبط کرده.»
جیمین لپتاپ را روشن کرد.
تصویر مرد روی صفحه ظاهر شد.
جونگ کوک برای لحظهای خشکش زد.
لبهایش آرام تکان خورد.
«...کیم دوهان.»
تهیونگ ناباورانه به صفحه خیره شد.
«غیرممکنه...
اون شش سال پیش جلوی چشم خودمون مرد.»
اما مرد داخل تصویر،
کاملاً زنده بود و مستقیم به دوربین لبخند میزد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
خوب حمایت کنید شب پارت بزارم 🥲🛐🫂
پارت : ۱۴
باران هنوز بند نیامده بود.
جونگ کوک عکس روی میز را در دست گرفته بود.
علامت ضربدر قرمز روی چهرهاش فقط یک تهدید نبود.
او این امضا را بهخوبی میشناخت.
امضای دشمنی که سالها پیش ناپدید شده بود.
جیمین وارد اتاق شد.
پاکت دیگری در دستش بود.
«افرادی که دیشب گرفتیم، حاضر به حرف زدن شدن.»
جونگ کوک بدون مکث از جایش بلند شد.
وقت گرفتن جواب رسیده بود.
در زیرزمین عمارت، دو نفر از مهاجمان روی صندلی بسته شده بودند.
تهیونگ روبهرویشان ایستاده بود.
چهرهاش از همیشه جدیتر بود.
هیچکدام جرئت نگاه کردن به او را نداشتند.
سکوت، شکنجهآورتر از هر چیزی بود.
جونگ کوک آرام جلو رفت.
عکس میره را روی میز انداخت.
«رئیستون چرا دنبال این زنه؟»
هیچکدام جواب ندادند.
فقط سرشان را پایین انداختند.
تهیونگ با عصبانیت یقه یکی از آنها را گرفت.
«حوصله بازی نداریم.»
مرد از ترس شروع به لرزیدن کرد.
نفس عمیقی کشید.
بالاخره سکوتش را شکست.
«ما فقط دستور اجرا میکنیم.»
«رئیس گفته زنِ تو...»
برای لحظهای مکث کرد.
«...کلید رسیدن به یه راز قدیمیه.»
جونگ کوک اخم عمیقی کرد.
جیمین پوشهای را باز کرد.
داخل آن چند سند قدیمی دیده میشد.
«همه چیز به شش سال پیش برمیگرده.»
«به شبی که میره ازت جدا شد.»
فضای اتاق سنگینتر شد.
از طرف دیگر...
میره هنوز خوابش نبرده بود.
عکس روز عروسی را دوباره نگاه کرد.
با انگشت روی صورت جوانتر خودش کشید.
لبخند آن روز دیگر وجود نداشت.
سوهی آرام کنارش نشست.
«هنوز حلقه رو نگه داشتی؟»
میره گردنبندش را از زیر لباس بیرون آورد.
حلقه طلایی هنوز همانجا بود.
چشمهای سوهی از تعجب گرد شد.
آرا آهسته گفت:
«اگه ازش متنفر بودی...
این حلقه رو نگه نمیداشتی.»
میره چیزی نگفت.
فقط دوباره حلقه را پنهان کرد.
در همان لحظه...
یکی از افراد جونگ کوک با عجله وارد زیرزمین شد.
«رئیس، یه خبر فوری!»
همه نگاهشان را به او دوختند.
نفسش به سختی بالا میآمد.
«یکی از دوربینهای خیابون...
همون مردی رو که دنبالش بودیم ضبط کرده.»
جیمین لپتاپ را روشن کرد.
تصویر مرد روی صفحه ظاهر شد.
جونگ کوک برای لحظهای خشکش زد.
لبهایش آرام تکان خورد.
«...کیم دوهان.»
تهیونگ ناباورانه به صفحه خیره شد.
«غیرممکنه...
اون شش سال پیش جلوی چشم خودمون مرد.»
اما مرد داخل تصویر،
کاملاً زنده بود و مستقیم به دوربین لبخند میزد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
خوب حمایت کنید شب پارت بزارم 🥲🛐🫂
- ۴۵۴
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط