{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

توی دستاش یه گلِ سرخ بارونیش خاکستری بود

توی دستاش یه گلِ سرخ بارونیش خاکستری بود
زیر بارون سرِ چهار راه چشم به راهِ یه پَری بود
سلاعتُ نگاه نمیکرد از دقیقه ها می ترسید
تو دلش بارون میومد پیرِ مرد انگار می لرزید
اولین غروبِ پاییز سرِ چهار راه سرِ ساعت
وعده ی قرارشون بود از قدیم تا بی نهایت
خیلی سال گذشته اما روزِ دیدار نرسیده
پیره مرد یه عمره حتا اونُ توی خواب ندیده
شب شده توی خیابون پیره مرد هنوزم اینجاس
دوباره دلش گرفته دوباره تنهای تنهاس
گل سرخ تو دستِ خستش داره می پلاسه کم کم
یه نگاهِ آشنا نیست میونِ این همه آدم
دوباره باید یه ساله دیگه منتظر باشه
شاید اون که چشم به راشِ دیگه یادش نباشه...
دیگه خلوتِ خیابون قصه می رسه به آخر
باقی می مونه تو بارون گلِ سرخِ خیسِ پَر پَر
دیدگاه ها (۲)

سرنوشت(ویو شوگا)سه ساعت بود ساختمون به ساختمون دنبالش می‌گشت...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

یه تکپارتیییی از شوگا به قلم لینا؟:)ساعت از سه شب گذشته و سک...

پارت ۱۹۷

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p۳۸دو جفت چشم سرخ...بعد سه جفت...بعد یکی ...

عاشقانه های شبنم

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

پارت سوم شروعی دوباره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط