{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Start Again (30)

Start Again (30)

بارون هنوز آروم می‌بارید.

یونا و جیمین زیر یه چتر کنار هم راه می‌رفتن.

هیچ‌کدوم حرفی نمی‌زد.

ولی این سکوت...

اصلاً بد نبود.

برعکس، هر دوتاشون باهاش راحت بودن.

---

چند هفته از بهم زدن جیمین و سلین گذشته بود.

اما بعضی چیزا هنوز عوض نشده بود.

سلین هنوز گاهی از دور به جیمین نگاه می‌کرد.

گاهی سعی می‌کرد باهاش حرف بزنه.

اما جیمین...

دیگه هیچ واکنشی نشون نمی‌داد.

---

بعد از مدرسه...

بیشتر بچه‌ها رفته بودن.

یونا برای تحویل یه برگه رفته بود اتاق معلم.

وقتی کارش تموم شد، از راهروی خلوت پشت مدرسه رد می‌شد.

اما یهو صداهایی شنید.

چند متر اون‌طرف‌تر...

جیمین و سلین روبه‌روی هم ایستاده بودن.

یونا همونجا وایساد.

نمی‌خواست مزاحمشون بشه.

برای همین آروم پشت دیوار موند.

---

سلین با صدایی که انگار داشت می‌لرزید گفت:

ـ جیمین... فقط بذار حرفمو بزنم.

جیمین بدون اینکه حتی یه ذره نرم بشه جواب داد:

ـ سلین... هرچی لازم بود قبلاً شنیدم.

ـ نه... این فرق داره.

ـ برای من هیچ فرقی نداره.

سلین نفسش رو با لرزش بیرون داد.

ـ خواهش می‌کنم...

ـ دیگه نمی‌خوام برگردم به گذشته.

ـ ولی من هنوز...

جیمین حرفش رو قطع کرد.

ـ سلین...

یه نفس عمیق کشید.

ـ من دیگه نمی‌خوام باهات باشم.

سلین همونجا خشکش زد.

اشک توی چشم‌هاش جمع شد.

---

یونا فقط تیکه‌هایی از حرفاشون رو می‌شنید.

از جایی که ایستاده بود، صورت هیچ‌کدومشون معلوم نبود.

---

سلین یه قدم رفت جلو.

ـ حتی یه فرصت دیگه هم بهم نمی‌دی؟

جیمین آروم گفت:

ـ نه.

ـ جیمین...

ـ جوابم همینه.

جیمین خواست از کنارش رد بشه.

اما یهو...

سلین بازوش رو گرفت.

و قبل از اینکه جیمین حتی فرصت واکنش داشته باشه...

لباشو رو لباش جیمین گزاشت..

---

چشم‌های یونا از شوک گرد شد.

نفسش بند اومد.

همه صداهای اطراف انگار محو شده بودن.

فقط همون صحنه جلوی چشمش بود.

همون چند ثانیه...

همون بوسه...

یه چیزی توی دلش شکست.

---

جیمین همون لحظه خودش رو عقب کشید.

ـ سلین! داری چیکار می‌کنی؟!

ولی...

دیگه دیر شده بود.

یونا طاقت نیاورد.

اشک توی چشم‌هاش جمع شد.

برگشت...

و قبل از اینکه حرف دیگه‌ای بشنوه، از اونجا دوید و رفت.

---

اون طرف...

جیمین با عصبانیت به سلین نگاه کرد.

ـ دیگه هیچ‌وقت همچین کاری نکن.

ـ جیمین... من...

ـ همه‌چی تموم شده.

برای همیشه.

بعد بدون اینکه حتی یه بار پشت سرش رو نگاه کنه، از اونجا رفت.

---

اما یه چیزو نمی‌دونست...

نمی‌دونست چند دقیقه قبل...

دختری که این مدت آروم‌آروم مهم‌ترین آدم زندگیش شده بود...

همه‌چی رو اشتباه دیده.

و با یه دل شکسته از اونجا رفته.

یه سوءتفاهم...

که قرار بود زندگی هر دوتاشون رو کاملاً عوض کنه...

پایان فصل اول...

خب خب فصل اول این فیک تموم شد
و فصل دوم رو بعد از یه فیک دیگه میزارم🎀
(بیان تو کامنتا فوشم بدین حق دارین🗿)
یوهاهاااا

#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
دیدگاه ها (۱۰۴)

دوستان یه مشکلی پیش اومده. و من خلاصه رو پاک میکنم. و تا فرد...

فالوشه؟ @mmanmmanimmmanmmani

Start Again (29)چند روز بعد...کم‌کم همه‌چی داشت عوض می‌شد.جی...

Start Again (28)بعد از اون اتفاق...یونا و جیمین کم‌کم دوباره...

Start Again (20)چند روز بعد...یونا یه چیزی رو متوجه شده بود....

Start Again (27)از اون روز به بعد...دیگه همه فهمیده بودن بین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط