{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Start Again (20)

Start Again (20)

چند روز بعد...

یونا یه چیزی رو متوجه شده بود.

سلین این چند روزه عجیب زیاد با گوشیش ور می‌رفت.

وسط حرف زدن.

سر کلاس.

زنگ تفریح.

حتی وقتی کنار جیمین بود.

اولش یونا اهمیت نداد.

ولی هرچی گذشت، رفتار سلین عجیب‌تر شد.

انگار یه چیزی رو از همه قایم می‌کرد.

---

زنگ ناهار...

سلین از جاش بلند شد.

ـ من یه کاری دارم، الان برمی‌گردم.

جیمین که داشت غذا می‌خورد، بدون اینکه حتی سرش رو بلند کنه گفت:

ـ اوکی.

و دوباره مشغول غذا خوردن شد.

یونا اما رفتنش رو نگاه کرد.

نمی‌دونست چرا...

ولی یه حس عجیبی داشت.

---

چند دقیقه بعد...

یونا یادش افتاد بطری آبش رو جا گذاشته.

برای همین رفت سمت ساختمان پشتی مدرسه.

اما وسط راه صدایی شنید.

صدای سلین.

ناخودآگاه وایساد.

سلین داشت با گوشی حرف می‌زد.

ولی لحنش با همیشه فرق داشت.

خیلی فرق داشت.

ـ نه... امروز نمی‌تونم ببینمت.

چند ثانیه سکوت.

ـ گفتم بعداً.

بازم سکوت.

بعد خیلی آروم گفت:

ـ نه، اون نمی‌فهمه.

یونا اخماش رفت تو هم.

"اون" یعنی کی؟

قبل از اینکه بیشتر بشنوه، چندتا دانش‌آموز از اون طرف اومدن.

سلین سریع تماس رو قطع کرد.

گوشیش رو گذاشت تو جیبش و رفت.

یونا هم همونجا موند.

شاید زیادی داشت فکر می‌کرد.

شاید اصلاً موضوع مهمی نبود.

---

فردای اون روز...

زنگ اول شروع شده بود.

جیمین طبق معمول سر وقت اومد کلاس.

اما سلین هنوز نیومده بود.

پنج دقیقه گذشت.

ده دقیقه.

بیست دقیقه.

بالاخره در کلاس باز شد.

سلین نفس‌نفس‌زنان وارد شد.

ـ ببخشید دیر شد.

معلم فقط یه نگاه بهش انداخت.

ـ بشین.

ـ چشم.

سلین رفت سر جاش.

اما یونا یه چیز رو متوجه شد.

روی لب‌های سلین یه لبخند بود.

یه لبخند عجیب.

انگار یه اتفاق خیلی خوب براش افتاده بود.

لبخندی که یونا تا حالا ازش ندیده بود.

---

بعد از کلاس...

جیمین کیفش رو برداشت.

ـ بریم؟

سلین لبخند زد.

ـ بریم.

و دوتایی از کلاس خارج شدن.

یونا از پشت سر نگاهشون کرد.

نمی‌دونست مشکل چیه.

هیچ مدرکی نداشت.

هیچ اتفاق مشخصی هم نیفتاده بود.

اما...

یه چیزی درست نبود.

یه چیزی که هر روز بیشتر از قبل توی ذهنش می‌چرخید.

و اون حس بد...

آروم‌آروم داشت بزرگ‌تر می‌شد...

ادامه دارد...

شرطا رو نرسوندید ولی گزاشتم🎀
دیدگاه ها (۱۳)

Start Again (21)چند روز بعد...اون حس بدی که یونا داشت، نه‌تن...

Start Again (22)یک هفته بعد...دیگه حتی یونا هم خسته شده بود ...

Start Again (19)یک هفته بعد...امروز تولد جیمین بود.از همون ا...

Start Again (18)چند روز گذشت.از بیرون، همه چیز عادی به نظر م...

Start Again (15)روز بعد...از همان اول صبح، سلین حال و هوای م...

Start Again (14)روز بعد...یونا وارد کلاس شد و مثل همیشه روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط