PT/2
PT/2
ات بی اختیار به اون زل زده بود که با صدای کوک هم اون حواسشو به کوک داد و هم تهیونگ نگاهشو از گوشی گرفت به کوک داد
کوک بی حوصله :« من گشنمه..»
ات هوفی کشید کاملا از افکارش اومده بود بیرون و یه نگاه دیگه به ته انداخت و با خودش گفت (هعی خوش به حال دوست دخترش ما که از این شانس ها نداریم خدا به بقیه شانس داده به ما شاش هعی ) و بعد گفت
ات با بی حوصلگی : «من شامو درست می کنم ...»
کوک رو به ته :« ته میشه به ات کمک کنی؟...من باید برم خرید »
ته خیلی نرمال گفت :« باشه تو برو من کمکش می کنم »
کوک نگاهی به ات کرد که لبخندی داشت که تهش این بود می کشمت و با چشاش داشت فحش بارونش می کرد کوک از کارش راضی بود باید انتقام عصری رو می گرفت هنوز سرش درد میکرد و برای اینکه بیشتر حرصیش کنه گفت
کوک با لحن مامان طور که ات ازش متنفره : «ات شیطونی نکن ، دختر خوبی باش ، حرف هیونگ رو هم گوش کن »
ات هم به زور خودش رو نگه داشته بود و سعی کرد خنسرد باشه ولی نمی تونست ببازه دیگه ته مهم نبود با نیشخند گفت :« تو هم مراقب اون کوچولوی توی شلوارت باش داداش گلم ...»
ات با دیدن فشاری شدن کوک نفس راحتی کشید نیشخندش و به لبخند پیروزمندانه تبدیل شد
ته که با شنیدن حرف ات از خنده منفجر شده بود همونطوری گفت : الحق که خواهر و برادرین ...خیلی شبیه همین ...
کوک اخم کرد : «من شبیه اون نیستم »
ات هم نمی تونست جلو دهنش رو بگیره پرید به ته: «اقای نمی دونم چی چی من شبیه اون نیستم»
«من شبیه اون نیستم » رو باهم گفتن
ته از این هماهنگی خندید بعد با کنایه گفت :« اره کاملا مشخصه ...»
کوک و ات هر دو اخم کردن و هم زمان دست به سینه شدن و هم زمان نفس حرصیشون رو دادن بیرون و بی خیال شدن که کوک گفت
کوک : من رفتم
و بعد به سمت در رفت و از خونه خارج شد و ات هم به سمت اشپزخونه رفت وته هم دنبالش داشت میومد که پرسید
ته با خنده : «ات نگو که تو هم عاشق شیرموزی ؟ »
ات وایساد چرخید سمت ته و نگاه عصبی بهش کرد و حق به جانب گفت :« اره مگه چشه ؟!»
ته خندید و با پرو تمام گفت : «خب دنبال یه زن شبیه کوک بودم باهاش ازدواج کنم پیدا کردم....»
و ته نیشخند شیطانی زد و به ات نزدیک شد و ات هم با هر قدم ته عقب می رفت تا به دیوار خورد و حالا ته به ات خیلی نزدیک بود خم شد تا صورتاشون مقابل هم قرار بگیره جوری که نفسای داغش به صورت ات می خورد و ضربان قلبش رو بالا می برد
ته جدی لب زد: « کیوتی دوست دختر من میشی؟..»
ات یکم تو شک بود خشکش زده بود
بعد به خودش اومد و عصبی گفت :« وات ده فاک ؟جمعش کن .. ببینم بابا ...گمشو اون ور »و بعد شونه ته رو اروم هل داد و چون ته از قبل بدنش رو شل کرده بود یکم رفت عقب تر و پورخندی زد و ات دوباره به سمت اشپزخونه حرکت کرد و وارد اون شد ادامه داد
ات کیوت و شبیه بچه هایی که میگن می رم به مامانم میگم گفت : « به کوک می گم چی کار کردی!» و لب لوچش اویزون شد
ته خندید : «کیوتی شبیه بچه های دوساله ای هستی که میگه می رم به مامانم می گم 🤣 »
ات نیشخند زد و گفت: «بدت اومد ؟.. پس می تونی گمشی بیرون از خونهٔ داداشم »
ته به ات نزدیک شد و با انگشتش چونش رو اورد بالا :« نه اتفاقا خوشم اومد ...» و نیشخندی زد
ات سرشو از داخل دست ته در اورد و اونور کرد زیر لب گفت :« چقدر روی مخی اه.. »
ته ابرویی بالا انداخت : چیزی گفتی کیوتی ؟
ات دوباره زیر لب گفت :« خدایا به من کمک کن نرم بزنمش پول دیه ندارم »
ته :« شنیدم چی گفتی کیوتی بعدا تنبیهت می کنم»
ات بلند : «گفتم بشنوی ...»
بعد زیر لب گفت : «تو خوابت» ....
کار ها رو کردن شام تقریبا اماده بود
ات تو ذهنش : (با اینکه رو مخه و اما دستیار خوبیه قیافه داره اما اخلاق نه پیشیمونم از حرفام لایق حرفام نبود فقط حرص ادمو درمیاره و دختر ندیده است و خیلی هیزه هنوز یه بار منو ندیده پرو پرو میگه دوست دخترم میشی باید اسم اونو هم به لیست سیاه اضافه کنم به اول لیست اضافه میکنم از کوکم جلو زده اه ... )
ته و ات داشتن ظرف میشستن باهم ته بیشتر به ات زل زده بود تا اینکه کارشو انجام بده
ات حرصی شد ته حتی پلکم نمی زد
ات با اخم ریز همونطور که درگیر شستن ظرف ها بود : «کارتو درست انجام بده اقای نامحترم ...»
ته خندید : «چشم کوچولو تو حرص نخور پوستت چروک میشه ....و چشمکی به ات زد و ادامه داد ... دوست ندارم دوست دخترم پوستش خراب بشه »
ات نفسشو با حرص بیرون داد به ته نگاه کرد و لبخند حرصی ای گفت :« دهنت هم ببند تا جرش ندادم » و.....
ات بی اختیار به اون زل زده بود که با صدای کوک هم اون حواسشو به کوک داد و هم تهیونگ نگاهشو از گوشی گرفت به کوک داد
کوک بی حوصله :« من گشنمه..»
ات هوفی کشید کاملا از افکارش اومده بود بیرون و یه نگاه دیگه به ته انداخت و با خودش گفت (هعی خوش به حال دوست دخترش ما که از این شانس ها نداریم خدا به بقیه شانس داده به ما شاش هعی ) و بعد گفت
ات با بی حوصلگی : «من شامو درست می کنم ...»
کوک رو به ته :« ته میشه به ات کمک کنی؟...من باید برم خرید »
ته خیلی نرمال گفت :« باشه تو برو من کمکش می کنم »
کوک نگاهی به ات کرد که لبخندی داشت که تهش این بود می کشمت و با چشاش داشت فحش بارونش می کرد کوک از کارش راضی بود باید انتقام عصری رو می گرفت هنوز سرش درد میکرد و برای اینکه بیشتر حرصیش کنه گفت
کوک با لحن مامان طور که ات ازش متنفره : «ات شیطونی نکن ، دختر خوبی باش ، حرف هیونگ رو هم گوش کن »
ات هم به زور خودش رو نگه داشته بود و سعی کرد خنسرد باشه ولی نمی تونست ببازه دیگه ته مهم نبود با نیشخند گفت :« تو هم مراقب اون کوچولوی توی شلوارت باش داداش گلم ...»
ات با دیدن فشاری شدن کوک نفس راحتی کشید نیشخندش و به لبخند پیروزمندانه تبدیل شد
ته که با شنیدن حرف ات از خنده منفجر شده بود همونطوری گفت : الحق که خواهر و برادرین ...خیلی شبیه همین ...
کوک اخم کرد : «من شبیه اون نیستم »
ات هم نمی تونست جلو دهنش رو بگیره پرید به ته: «اقای نمی دونم چی چی من شبیه اون نیستم»
«من شبیه اون نیستم » رو باهم گفتن
ته از این هماهنگی خندید بعد با کنایه گفت :« اره کاملا مشخصه ...»
کوک و ات هر دو اخم کردن و هم زمان دست به سینه شدن و هم زمان نفس حرصیشون رو دادن بیرون و بی خیال شدن که کوک گفت
کوک : من رفتم
و بعد به سمت در رفت و از خونه خارج شد و ات هم به سمت اشپزخونه رفت وته هم دنبالش داشت میومد که پرسید
ته با خنده : «ات نگو که تو هم عاشق شیرموزی ؟ »
ات وایساد چرخید سمت ته و نگاه عصبی بهش کرد و حق به جانب گفت :« اره مگه چشه ؟!»
ته خندید و با پرو تمام گفت : «خب دنبال یه زن شبیه کوک بودم باهاش ازدواج کنم پیدا کردم....»
و ته نیشخند شیطانی زد و به ات نزدیک شد و ات هم با هر قدم ته عقب می رفت تا به دیوار خورد و حالا ته به ات خیلی نزدیک بود خم شد تا صورتاشون مقابل هم قرار بگیره جوری که نفسای داغش به صورت ات می خورد و ضربان قلبش رو بالا می برد
ته جدی لب زد: « کیوتی دوست دختر من میشی؟..»
ات یکم تو شک بود خشکش زده بود
بعد به خودش اومد و عصبی گفت :« وات ده فاک ؟جمعش کن .. ببینم بابا ...گمشو اون ور »و بعد شونه ته رو اروم هل داد و چون ته از قبل بدنش رو شل کرده بود یکم رفت عقب تر و پورخندی زد و ات دوباره به سمت اشپزخونه حرکت کرد و وارد اون شد ادامه داد
ات کیوت و شبیه بچه هایی که میگن می رم به مامانم میگم گفت : « به کوک می گم چی کار کردی!» و لب لوچش اویزون شد
ته خندید : «کیوتی شبیه بچه های دوساله ای هستی که میگه می رم به مامانم می گم 🤣 »
ات نیشخند زد و گفت: «بدت اومد ؟.. پس می تونی گمشی بیرون از خونهٔ داداشم »
ته به ات نزدیک شد و با انگشتش چونش رو اورد بالا :« نه اتفاقا خوشم اومد ...» و نیشخندی زد
ات سرشو از داخل دست ته در اورد و اونور کرد زیر لب گفت :« چقدر روی مخی اه.. »
ته ابرویی بالا انداخت : چیزی گفتی کیوتی ؟
ات دوباره زیر لب گفت :« خدایا به من کمک کن نرم بزنمش پول دیه ندارم »
ته :« شنیدم چی گفتی کیوتی بعدا تنبیهت می کنم»
ات بلند : «گفتم بشنوی ...»
بعد زیر لب گفت : «تو خوابت» ....
کار ها رو کردن شام تقریبا اماده بود
ات تو ذهنش : (با اینکه رو مخه و اما دستیار خوبیه قیافه داره اما اخلاق نه پیشیمونم از حرفام لایق حرفام نبود فقط حرص ادمو درمیاره و دختر ندیده است و خیلی هیزه هنوز یه بار منو ندیده پرو پرو میگه دوست دخترم میشی باید اسم اونو هم به لیست سیاه اضافه کنم به اول لیست اضافه میکنم از کوکم جلو زده اه ... )
ته و ات داشتن ظرف میشستن باهم ته بیشتر به ات زل زده بود تا اینکه کارشو انجام بده
ات حرصی شد ته حتی پلکم نمی زد
ات با اخم ریز همونطور که درگیر شستن ظرف ها بود : «کارتو درست انجام بده اقای نامحترم ...»
ته خندید : «چشم کوچولو تو حرص نخور پوستت چروک میشه ....و چشمکی به ات زد و ادامه داد ... دوست ندارم دوست دخترم پوستش خراب بشه »
ات نفسشو با حرص بیرون داد به ته نگاه کرد و لبخند حرصی ای گفت :« دهنت هم ببند تا جرش ندادم » و.....
- ۲.۹k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط