PT/1
PT/1
ات با خجالت :« سلام ... »
تهیونگ با لبخند : «سلام کوچولو » و با انگشت
اشاره اش بینی ات رو ناز کرد
ات متوجه نشد یکم چهرش تو هم رفت به نظر ادم بدی نمی یومد اما این حرکتش عجیب بود که کوک اومد و ات سریع پشت کوک قایم شده چون اولین بار بود دوستای کوک رو می دید یکم خجالت
می کشید
کوک خندید : « برا من ادای مظلوم ها رو در نیار،
بیا این ور تا معرفیتون کنم»
ات چشم غره ای به کوک رفت و با نارضایتی رو به روی دوستای کوک قرار گرفت سرش پایین بود و دوستای کوک روی مبل نشسته بودن و فقط یه نفر وایساده بود که حالا روی دسته ی مبل نشسته بود و همشون به ات زل زده بودن و این بیشتر معذبش می کرد
کوک جدی : «خوب گوش کن فقط یه بار می گم »
ات سری به نشانه تایید تکون داد
کوک یکی یکی معرفی کرد تا به همون مردی رسید که روی دسته مبل نشسته بود و بینی ات رو نوازش کرده بود
کوک با اخم : «این تهیونگه ازش به شدت متنفرم ولی ازش خوشمم میاد ....»
ته خندید : «و البته دوست صمیمیشم هستم »
کوک با اجبار : «بله متاسفانه ...خب فهمیدی ؟ »
ات با لبخند سرش رو تکون داد
کوک با خنده :« اینم خواهر کوچولوی من ، ات... و با دست به ات اشاره کرد بعد ادامه داد ... باهاش صمیمی نشین پدرتونو در میاره و هر جا دیدینش تا صد کیلومتر ازش فاصله بگیرین... »
که ات حرفشو قطع کرد بدون اینکه فکر کنه کجاست و کیا اینجا هستن
ات حرصی غر زد : «یا جونگ کوکاااااااااااا خیلی عوضی هستی »
همه با بهت نگاش کردن حق داشتن باورشون نمیشد این دختر همون دختر خجالتیه دو دقیقه پیشه فقط یه نفر اونم نهیونگ تعجب نکرده بود و از همون اول می خندید بقیه هم که به خودشون اومدن خندیدن
کوک هوفی کشید و با خنده گفت : «اینم یه چشمه ازش ... »
ات از خجالت اب شد دلش می خواست زمین دهن باز کنه بره داخلش تو دلش به خودش و کوک فحش می داد صورتشو جمع کرده بود بلاخره خنده هاشون تموم شد ات لبخند ضایعه ای زد و برای اینکه فرار کنه گفت
ات با لبخند ضایع : «من برم براتون خوراکی بیارم»
کوک :«منم میام کمکت»
ات و کوک رفتن از اتاق بیرون تا پاشون رو گذاشتن بیرون ات پرید رو کوک و پاهاشو دو طرف کمر کوک قفل کرد و با تمام توان موهاشو کشید
کوک نالید :« ایییی وحشی چته ...من به مامان گفتم من تو خونم حیون نگه نمی دارم ... ای اروم اوشششش اوش.... »
ات حرصی :« دهنتو ببند تا نگایدمت »
کوک همینطور که می نالید : «خیلی بد دهن شدی ات »
ات خندهٔ حرصی ای کرد : «یه چی بگو ندونم »
که صدای صرفه اومد
هر دو چرخیدین سمتش
ته بود با اینکارش می خواست ات و کوک رو متوجه حضورش کنه
ات :( از خجالت اب شدم از بغل کوک اومدم پایین و لبخند گشاد و مسخره ای تحویل دوست برادرم دادم )
کوک همینطور که سرش رو نوازش میکرد تا دردش کمتر بشه گفت : «چیزی می خواستی ته ؟ »
ته : (با زور جلو خنده ام رو گرفته بودم و سعی داشتم جدی باشم اما مگه میشد خیلی کیوت بودن خودمو جمع کردم )
ته با کنایه گفت: «اومدم کمکتون کنم اما مثل اینکه مزاحمتون شدم » و ابرویی بالا انداخت
کوک لبخند زد :« نه هیونگ ...خب شد اومدی »
ات هم لبخند ضایع ای زد و رفتن خوراکی ها رو بردن داخل اتاق کوک و ات هم رفت داخل اتاقی که کوک بهش داده بود تا این چند وقت بمونه اونجا
تا پسرا راحت باشن و جمعم پسرونه بود یه دختر خیلی خوب نبود ات احساس معذب بودن می کرد بعد ساعتی کوک اومد و درو بدون هیچ چیزی باز کرد
ات که در حال عوض کردن لباسش بود سریع تیشرتش رو پوشید و عصبی گفت :« اوش ....بهت یاد ندادن وارد اتاق میشی در بزنی...»
کوک خندهٔ عصبی کرد : شرمنده نمی دونستم باید برای وارد شدن به اتاق خونه خودم اجازه بگیرم .
ات بخیال بحث شد و گفت : حالا مهم نیست تو برادرمی...اگه کس دیگه ای بود ..... بعد دستشو به حالت زدن اورد بالا و قیافه جدی به خودش گرفت که از نظر خودش جدی بود اما خیلی با نمک شده بود
کوک خندید : یعنی کس دیگه ای بود می زدیش ؟
ات یکم فکر کرد و با قیافه متفکر و مطمعنی گفت : نه میومدم به تو می گفتم ...
بعد پقی زد زیر خنده کوکم خندید و رفتن پایین
ات : (فکر می کردم همه دوستای کوک رفتن که کوک اومده صدام کرده اما تهیونگ هنوز همونجا بود روی مبل نشسته بود و سرگرم گوشیش بود خیلی جذاب بود خوشتیپ خوشگل انگار از روی تایپ ایده ال من ساخته بودنش قد بلندش صورت زیبا و بی نقصش خال روی گونش لبای خوش فرمش دست کشیده اش و رگ های ابی رنگ اش زیر پوست خوش رنگ و صافش که با هر حرکت ارومش برجسته تر میشد اون مرد محشر بود
ات بی اختیار به اون زل زده بود که با صدای کوک هم اون حواسشو به کوک داد و هم تهیونگ نگاهشو از گوشی گرفت به کوک داد ...
ات با خجالت :« سلام ... »
تهیونگ با لبخند : «سلام کوچولو » و با انگشت
اشاره اش بینی ات رو ناز کرد
ات متوجه نشد یکم چهرش تو هم رفت به نظر ادم بدی نمی یومد اما این حرکتش عجیب بود که کوک اومد و ات سریع پشت کوک قایم شده چون اولین بار بود دوستای کوک رو می دید یکم خجالت
می کشید
کوک خندید : « برا من ادای مظلوم ها رو در نیار،
بیا این ور تا معرفیتون کنم»
ات چشم غره ای به کوک رفت و با نارضایتی رو به روی دوستای کوک قرار گرفت سرش پایین بود و دوستای کوک روی مبل نشسته بودن و فقط یه نفر وایساده بود که حالا روی دسته ی مبل نشسته بود و همشون به ات زل زده بودن و این بیشتر معذبش می کرد
کوک جدی : «خوب گوش کن فقط یه بار می گم »
ات سری به نشانه تایید تکون داد
کوک یکی یکی معرفی کرد تا به همون مردی رسید که روی دسته مبل نشسته بود و بینی ات رو نوازش کرده بود
کوک با اخم : «این تهیونگه ازش به شدت متنفرم ولی ازش خوشمم میاد ....»
ته خندید : «و البته دوست صمیمیشم هستم »
کوک با اجبار : «بله متاسفانه ...خب فهمیدی ؟ »
ات با لبخند سرش رو تکون داد
کوک با خنده :« اینم خواهر کوچولوی من ، ات... و با دست به ات اشاره کرد بعد ادامه داد ... باهاش صمیمی نشین پدرتونو در میاره و هر جا دیدینش تا صد کیلومتر ازش فاصله بگیرین... »
که ات حرفشو قطع کرد بدون اینکه فکر کنه کجاست و کیا اینجا هستن
ات حرصی غر زد : «یا جونگ کوکاااااااااااا خیلی عوضی هستی »
همه با بهت نگاش کردن حق داشتن باورشون نمیشد این دختر همون دختر خجالتیه دو دقیقه پیشه فقط یه نفر اونم نهیونگ تعجب نکرده بود و از همون اول می خندید بقیه هم که به خودشون اومدن خندیدن
کوک هوفی کشید و با خنده گفت : «اینم یه چشمه ازش ... »
ات از خجالت اب شد دلش می خواست زمین دهن باز کنه بره داخلش تو دلش به خودش و کوک فحش می داد صورتشو جمع کرده بود بلاخره خنده هاشون تموم شد ات لبخند ضایعه ای زد و برای اینکه فرار کنه گفت
ات با لبخند ضایع : «من برم براتون خوراکی بیارم»
کوک :«منم میام کمکت»
ات و کوک رفتن از اتاق بیرون تا پاشون رو گذاشتن بیرون ات پرید رو کوک و پاهاشو دو طرف کمر کوک قفل کرد و با تمام توان موهاشو کشید
کوک نالید :« ایییی وحشی چته ...من به مامان گفتم من تو خونم حیون نگه نمی دارم ... ای اروم اوشششش اوش.... »
ات حرصی :« دهنتو ببند تا نگایدمت »
کوک همینطور که می نالید : «خیلی بد دهن شدی ات »
ات خندهٔ حرصی ای کرد : «یه چی بگو ندونم »
که صدای صرفه اومد
هر دو چرخیدین سمتش
ته بود با اینکارش می خواست ات و کوک رو متوجه حضورش کنه
ات :( از خجالت اب شدم از بغل کوک اومدم پایین و لبخند گشاد و مسخره ای تحویل دوست برادرم دادم )
کوک همینطور که سرش رو نوازش میکرد تا دردش کمتر بشه گفت : «چیزی می خواستی ته ؟ »
ته : (با زور جلو خنده ام رو گرفته بودم و سعی داشتم جدی باشم اما مگه میشد خیلی کیوت بودن خودمو جمع کردم )
ته با کنایه گفت: «اومدم کمکتون کنم اما مثل اینکه مزاحمتون شدم » و ابرویی بالا انداخت
کوک لبخند زد :« نه هیونگ ...خب شد اومدی »
ات هم لبخند ضایع ای زد و رفتن خوراکی ها رو بردن داخل اتاق کوک و ات هم رفت داخل اتاقی که کوک بهش داده بود تا این چند وقت بمونه اونجا
تا پسرا راحت باشن و جمعم پسرونه بود یه دختر خیلی خوب نبود ات احساس معذب بودن می کرد بعد ساعتی کوک اومد و درو بدون هیچ چیزی باز کرد
ات که در حال عوض کردن لباسش بود سریع تیشرتش رو پوشید و عصبی گفت :« اوش ....بهت یاد ندادن وارد اتاق میشی در بزنی...»
کوک خندهٔ عصبی کرد : شرمنده نمی دونستم باید برای وارد شدن به اتاق خونه خودم اجازه بگیرم .
ات بخیال بحث شد و گفت : حالا مهم نیست تو برادرمی...اگه کس دیگه ای بود ..... بعد دستشو به حالت زدن اورد بالا و قیافه جدی به خودش گرفت که از نظر خودش جدی بود اما خیلی با نمک شده بود
کوک خندید : یعنی کس دیگه ای بود می زدیش ؟
ات یکم فکر کرد و با قیافه متفکر و مطمعنی گفت : نه میومدم به تو می گفتم ...
بعد پقی زد زیر خنده کوکم خندید و رفتن پایین
ات : (فکر می کردم همه دوستای کوک رفتن که کوک اومده صدام کرده اما تهیونگ هنوز همونجا بود روی مبل نشسته بود و سرگرم گوشیش بود خیلی جذاب بود خوشتیپ خوشگل انگار از روی تایپ ایده ال من ساخته بودنش قد بلندش صورت زیبا و بی نقصش خال روی گونش لبای خوش فرمش دست کشیده اش و رگ های ابی رنگ اش زیر پوست خوش رنگ و صافش که با هر حرکت ارومش برجسته تر میشد اون مرد محشر بود
ات بی اختیار به اون زل زده بود که با صدای کوک هم اون حواسشو به کوک داد و هم تهیونگ نگاهشو از گوشی گرفت به کوک داد ...
- ۳۷۱
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط