★خب لایکا نرسیده بود ولی یه عزیزی خیلی منتظر بود امیدوارم

★خب لایکا نرسیده بود ولی یه عزیزی خیلی منتظر بود امیدوارم این پارت لایک بیشتری بگیره★

یه تعظیم کوچیک کردم و از اتاقش بیرون اومدم.

قلبم هنوز تند تند میزد.

پدرش...

اون خون‌آشامی که باعث شروع جنگ شده بود، پدر ارباب بود.

آروم وارد اتاقم شدم و درو بستم.

خب حالا باید چیکار میکردم؟

از پنجره به بیرون نگاه کردم.

هوا کم‌کم تاریک میشد.

ناگهان صدای باز شدن درهای بزرگ عمارت اومد.

کنجکاوی از ترس قوی‌تر بود.

آروم از اتاق بیرون اومدم.

گفته بود بیرون نیام...

ولی فقط یه نگاه کوچیک که اشکال نداره...

از پله‌ها پایین رفتم.

صدای خنده و صحبت از طبقه پایین میومد.

وقتی به نرده‌ها رسیدم خشکم زد.

ده‌ها خون‌آشام داخل سالن جمع شده بودن.

لباس‌های سیاه و قرمز پوشیده بودن و بعضی‌ها چشم‌های درخشان عجیبی داشتن.

_فکر خوبی نیست.

از ترس جیغ کوتاهی کشیدم.

برگشتم.

یونگی پشت سرم ایستاده بود.

کی اومده بود اونجا؟!

تازه داشتم نفس میکشیدم که اخم کرد.

_مگه نگفتم از اتاقت بیرون نیا؟

ب... ببخشید...

_کنجکاوی؟

سرمو پایین انداختم.

اره...

یونگی آهی کشید.

_انسان‌ها همیشه همینن.

بعد ناگهان دستشو روی سرم گذاشت.

_ولی حداقل زنده‌ای.

چشمام گرد شد.

چی؟

قبل از اینکه جواب بده صدایی از پایین اومد.

_ارباب!

هر دو به پایین نگاه کردیم.

یه خون‌آشام مو نقره‌ای به ما خیره شده بود.

اما نگاهش روی من ثابت موند.

و لبخندش کم‌کم محو شد.

_اون... انسانه؟

فضای سالن ناگهان ساکت شد.

همه سرها به سمت من برگشت.

و برای اولین بار فهمیدم چرا یونگی گفته بود از اتاق بیرون نیام...

چندین جفت چشم سرخ مستقیم به من خیره شده بودن!

★لایک 20★
دیدگاه ها (۷)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p55اما قبل از اینکه چیزی بگه، خدمتکار جوا...

چند پارتی (درخواستی)

چند پارتی (درخواستی)

پارت ۳

پارت ۸صدای شلیک هنوز توی گوشم می‌پیچید.به نوشته‌ی روی دیوار ...

چند پارتی (درخواستی)

سرنوشت(ویو من)خب بچه‌هااااا 😭ظاهراً شوگا فهمیده رایا شده پاش...

چند پارتی (درخواستی)

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁶فردا شب_____________یو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط