پارت
پارت ۲۴
ویو ا / ت
با حس درد زیر شکمم چشمام رو باز کردم و نگاهی. به ساعت انداختم .ساعت ۸:۲۵ بود .
نگاهم رو به تخت دادم تخت کاملا در خون غرق شده بود ولی اثری از کوک نبود .
یکم که دقت کردم فهمیدم که صدای آب از حموم میاد پس حدس زدم که رفته باشه حموم. نمیدونستم چیکار کنم پس دوباره به آغوش دل انگیز خواب رفتم .
با حس خیسی لبام چشمام رو باز کردم و دیدم بله آقا جونگکوک داره بوسم میکنه .
( آخه برادر من دیشب واست بس نبود ؟😈 )
ا / ت : کوک
کوک : جانم خانومم( پوزخند )
ا / ت : عهههه کوک اذیت نکن دیگه
کوک : چشم
ولی بهم بگو دیشب بهت خوش گذشت ؟ ( لبخندشیطانی)
با به یاد آوردن دیشب گونه هام سریع سرخ شد و کوک هم متوجه این شد و قهقهه ای زد .
یکم که به وضعم نگاه کردم دیدم که پتو تا پایینه سینه هامه و کوک هم همینطوری داره بهم نگاه میکنه .
سریع به خودم اومدم و پتو رو تا گردنم بالا کشیدم که کوک هم با این حرکتم بیشتر خندید
کوک : یادآوری کنم که من دیشب همه چیو دیدم
ا / ت : میدونم
کوک : خوبه
راستی درد که نداری ؟ ( نگران )
با سوالی که پرسید بغضم گرفت و با صدای ارزون گفتم
ا / ت : خیلی زیاد ( با گریه )
کوک : هی چرا داری گریه میکنی ؟
ا / ت : ......
دیدم که کوک تو یه حرکت بلندم کرد و برد سمت حموم . من رو گذاشت تو وان و خودش پشتم نشست تا دلم رو ماساژ بده . دروغ گفتم اگه بگم حالم بهتر نشد .
بعد یه حموم حسابی فقط خواب میتونست حالم رو بهتر کنه . از حموم در اومدم و لباسم رو پوشیدم و رفتم سمت تخت .
دیدم که ملافه تمیزی جایگزین اون یکی ملافه شده . رفتم دراز کشیدم رو تخت و طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم ......
ببخشید اگه این پارت کم شد 😔🙏🏻
ادامه در پارت ۲۵
شرط : ۱۲ لایک . ۶ بازنشر
ویو ا / ت
با حس درد زیر شکمم چشمام رو باز کردم و نگاهی. به ساعت انداختم .ساعت ۸:۲۵ بود .
نگاهم رو به تخت دادم تخت کاملا در خون غرق شده بود ولی اثری از کوک نبود .
یکم که دقت کردم فهمیدم که صدای آب از حموم میاد پس حدس زدم که رفته باشه حموم. نمیدونستم چیکار کنم پس دوباره به آغوش دل انگیز خواب رفتم .
با حس خیسی لبام چشمام رو باز کردم و دیدم بله آقا جونگکوک داره بوسم میکنه .
( آخه برادر من دیشب واست بس نبود ؟😈 )
ا / ت : کوک
کوک : جانم خانومم( پوزخند )
ا / ت : عهههه کوک اذیت نکن دیگه
کوک : چشم
ولی بهم بگو دیشب بهت خوش گذشت ؟ ( لبخندشیطانی)
با به یاد آوردن دیشب گونه هام سریع سرخ شد و کوک هم متوجه این شد و قهقهه ای زد .
یکم که به وضعم نگاه کردم دیدم که پتو تا پایینه سینه هامه و کوک هم همینطوری داره بهم نگاه میکنه .
سریع به خودم اومدم و پتو رو تا گردنم بالا کشیدم که کوک هم با این حرکتم بیشتر خندید
کوک : یادآوری کنم که من دیشب همه چیو دیدم
ا / ت : میدونم
کوک : خوبه
راستی درد که نداری ؟ ( نگران )
با سوالی که پرسید بغضم گرفت و با صدای ارزون گفتم
ا / ت : خیلی زیاد ( با گریه )
کوک : هی چرا داری گریه میکنی ؟
ا / ت : ......
دیدم که کوک تو یه حرکت بلندم کرد و برد سمت حموم . من رو گذاشت تو وان و خودش پشتم نشست تا دلم رو ماساژ بده . دروغ گفتم اگه بگم حالم بهتر نشد .
بعد یه حموم حسابی فقط خواب میتونست حالم رو بهتر کنه . از حموم در اومدم و لباسم رو پوشیدم و رفتم سمت تخت .
دیدم که ملافه تمیزی جایگزین اون یکی ملافه شده . رفتم دراز کشیدم رو تخت و طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم ......
ببخشید اگه این پارت کم شد 😔🙏🏻
ادامه در پارت ۲۵
شرط : ۱۲ لایک . ۶ بازنشر
- ۵۴
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط