part
𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮
part : 4
ویو کوک
بعده اینکه به نامجون زنگ زدم گوشی رو گذاشتم کنار و به اون دختر چشم دوختم. نباید اون همه میزدمش ولی خب اون هنوز هم زندانی منه چیزی تغییر نکرده . ناخواسته دستم رفت سمت صورتش . احساس گناه میکردم .
ده مین بعد
هنوز داشتم به اون دختر نگاه میکردم ، به کبودی ها و زخم هایی که خودم رو بدنش ایجاد کردم . تو همین فکرا بودم که در اتاق باز شد و نامجون اومد داخل .
کوک : در زدن بلد نیستی ... نه ؟
نامجون : اوه ببخشید ... اوقاتتون به معشوقه تون رو خراب کردم عالیجناب ؟ ( پوکر )
کوک : الان اصلا حوصله شوخی ندارم
نامجون : خب حالا.... اصلأ این کیه ؟ ( اشاره به لینا )
کوک : یکی از جاسوسا
نامجون: جاسوس ؟
ولی اصلا به قیافش نمیخوره
کوک : اره ولی وقتی که دستور دادم یکی از زیر دستام رو بکشن این دختر دیده و مجبور شدم که بیارمش اینجا تا مشکلی ایجاد نکنه
نامجون : اها... خب حالا با این دختر چیکار کردی ؟
کوک : هیچی فقط چون جوابمو نمیداد بهش شلاق زدم
نامجون : چییی؟؟
کوک : همون که شنیدی
حالا زودتر درمانش کن و برو
نامجون : باشه
از زبون کوک
نامجون شروع کرد به در آوردن لباس اون دختره . از حق نگذریم بدن خیلی خوبی داشت و آدم رو وسوسه می کرد ولی شلاق هایی که من بهش زده بودم کاملا آشکار بود . ته دلم واسه خودم لعنت فرستادم . ولی چرا؟
یه دوساعتی گذشت و نامجون کارش تموم شد. قبل از رفتنش بهم چنتا پماد و دارو داد که به بدن دختره بزنم .
ویو لینا
با نور خورشید چشمام رو باز کردم و دیدم که تو یه اتاقی هستم . کمی چشمام رو اینور اونور چرخوندم که چشمم به ساعت دیواری خورد . ساعت ۶:۴۵ شب بود . به وضعیت خودم که نگاه کردم دیدم زخمام پانسمان شده و بدنم کاملا از خون پاک شده . شونه ام خیلی می سوخت جوری که من رو به گریه انداخته بود . داشتم گریه میکردم که در اتاق با شتاب باز شد و همون هیکل مرد پف*یوز در چهار چوب در نمایان شد . با دیدن چهره اش ترسی به جونم افتاد . نکنه دوباره شکنجه ام کنه .
کوک : حالت چطوره ؟ ( پوزخند )
لینا : ........
کوک : ببینم نکنه زبونتو موش خورده .... جوابمو بده ؟
لینا : خ.....خوبم ( با ترس )
پسرک هی داشت نزدیک دخترک میشد و اون ترس لعنتی دخترک رو رها نمی کرد .
پسرک نزدیک دخترک شد و با انگشت هایش چونه اش را گرفت و سرش را بلند کرد
کوک : نترس دیگه کاریت ندارم
لینا : ر.. راست میگی؟( شوک )
کوک : دروغ دارم ؟
لینا : ....
ویو کوک
قشنگ میشد درد رو از چهرش خوند . پس گفتم
کوک : من میرم پایین تا داروهات رو بیارم
چند مین گذشت و پسرک با کیسه پر از دارو و پماد آمد .
کوک : بخواب باید پمادتو بزنم بهت
لینا : نمیخواد
کوک : من با کسی شوخی ندارم
لینا : ب... باش
از زبون کوک
دختره خوابید و دست هاش رو پماد زدم ولی این پماد رو باید به کمرش هم میزدم پس گفتم که برگرده .
دختره برگشت و لباسشو بالا دادم . اومدم بند سوتینشو باز کنم که با دیدن سایزش تعجب کردم . ۸۵ . آخه چجوری . به این دختر میخوره که خیلی جوون باشه . بندش رو باز کردم و شروع کردم به زدن پماد ......
ادامه در پارت ۵
شرط : ۱۱ لایک . ۴ بازنشر
part : 4
ویو کوک
بعده اینکه به نامجون زنگ زدم گوشی رو گذاشتم کنار و به اون دختر چشم دوختم. نباید اون همه میزدمش ولی خب اون هنوز هم زندانی منه چیزی تغییر نکرده . ناخواسته دستم رفت سمت صورتش . احساس گناه میکردم .
ده مین بعد
هنوز داشتم به اون دختر نگاه میکردم ، به کبودی ها و زخم هایی که خودم رو بدنش ایجاد کردم . تو همین فکرا بودم که در اتاق باز شد و نامجون اومد داخل .
کوک : در زدن بلد نیستی ... نه ؟
نامجون : اوه ببخشید ... اوقاتتون به معشوقه تون رو خراب کردم عالیجناب ؟ ( پوکر )
کوک : الان اصلا حوصله شوخی ندارم
نامجون : خب حالا.... اصلأ این کیه ؟ ( اشاره به لینا )
کوک : یکی از جاسوسا
نامجون: جاسوس ؟
ولی اصلا به قیافش نمیخوره
کوک : اره ولی وقتی که دستور دادم یکی از زیر دستام رو بکشن این دختر دیده و مجبور شدم که بیارمش اینجا تا مشکلی ایجاد نکنه
نامجون : اها... خب حالا با این دختر چیکار کردی ؟
کوک : هیچی فقط چون جوابمو نمیداد بهش شلاق زدم
نامجون : چییی؟؟
کوک : همون که شنیدی
حالا زودتر درمانش کن و برو
نامجون : باشه
از زبون کوک
نامجون شروع کرد به در آوردن لباس اون دختره . از حق نگذریم بدن خیلی خوبی داشت و آدم رو وسوسه می کرد ولی شلاق هایی که من بهش زده بودم کاملا آشکار بود . ته دلم واسه خودم لعنت فرستادم . ولی چرا؟
یه دوساعتی گذشت و نامجون کارش تموم شد. قبل از رفتنش بهم چنتا پماد و دارو داد که به بدن دختره بزنم .
ویو لینا
با نور خورشید چشمام رو باز کردم و دیدم که تو یه اتاقی هستم . کمی چشمام رو اینور اونور چرخوندم که چشمم به ساعت دیواری خورد . ساعت ۶:۴۵ شب بود . به وضعیت خودم که نگاه کردم دیدم زخمام پانسمان شده و بدنم کاملا از خون پاک شده . شونه ام خیلی می سوخت جوری که من رو به گریه انداخته بود . داشتم گریه میکردم که در اتاق با شتاب باز شد و همون هیکل مرد پف*یوز در چهار چوب در نمایان شد . با دیدن چهره اش ترسی به جونم افتاد . نکنه دوباره شکنجه ام کنه .
کوک : حالت چطوره ؟ ( پوزخند )
لینا : ........
کوک : ببینم نکنه زبونتو موش خورده .... جوابمو بده ؟
لینا : خ.....خوبم ( با ترس )
پسرک هی داشت نزدیک دخترک میشد و اون ترس لعنتی دخترک رو رها نمی کرد .
پسرک نزدیک دخترک شد و با انگشت هایش چونه اش را گرفت و سرش را بلند کرد
کوک : نترس دیگه کاریت ندارم
لینا : ر.. راست میگی؟( شوک )
کوک : دروغ دارم ؟
لینا : ....
ویو کوک
قشنگ میشد درد رو از چهرش خوند . پس گفتم
کوک : من میرم پایین تا داروهات رو بیارم
چند مین گذشت و پسرک با کیسه پر از دارو و پماد آمد .
کوک : بخواب باید پمادتو بزنم بهت
لینا : نمیخواد
کوک : من با کسی شوخی ندارم
لینا : ب... باش
از زبون کوک
دختره خوابید و دست هاش رو پماد زدم ولی این پماد رو باید به کمرش هم میزدم پس گفتم که برگرده .
دختره برگشت و لباسشو بالا دادم . اومدم بند سوتینشو باز کنم که با دیدن سایزش تعجب کردم . ۸۵ . آخه چجوری . به این دختر میخوره که خیلی جوون باشه . بندش رو باز کردم و شروع کردم به زدن پماد ......
ادامه در پارت ۵
شرط : ۱۱ لایک . ۴ بازنشر
- ۴۷۱
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط