پارت ۱۵: اتحادِ نهایی
پارت ۱۵: اتحادِ نهایی
(از دید: ات)
به محض اینکه درِ مخفی با صدایِ کشداری باز شد، بویِ باروت و دودِ غلیظ به صورتم خورد. همون لحظه، صدایِ فریادهایِ خشمگینِ جک و صدایِ خندههایِ عصبیِ سوهو تویِ سالنِ اصلی پیچیده بود.
اونجا… وسطِ سالن، تهیونگ بود. کتِ نیمهسوختهاش رویِ شونهاش بود و صورتش کمی خونی، اما چشماش؟ چشماش هنوز همون ابهتِ همیشگی رو داشت. اون تنها داشت با پنج نفر از آدمهایِ سوهو میجنگید.
«تهیونگ!» ناخودآگاه اسمش رو فریاد زدم.
تهیونگ چرخید. وقتی چشمش به من افتاد که کنارِ کوک از درِ مخفی اومدیم بیرون، برایِ یک لحظه نفسش حبس شد. تویِ نگاهش ترکیبی از شوکِ خالص و… یه عشقِ عمیق بود که انگار تویِ اون شرایطِ مرگبار، بهش جونی دوباره داد.
«ات؟! تو اینجا چیکار میکنی؟!» صدایش از نگرانی میلرزید.
همون لحظه، جک از پشتِ یه ستون پرید بیرون و اسلحه رو مستقیم گرفت سمتِ تهیونگ. «خداحافظ، امپراتور!»
اما قبل از اینکه ماشه رو بچکونه، صدایِ شلیکِ بلندی از سمتِ دیگه سالن اومد. جین بود! با یه حرکتِ بینقص، دستِ جک رو هدف گرفته بود. اسلحه از دستِ جک پرت شد و اون با فریادِ درد رویِ زمین افتاد.
جین با لبخندِ شیطنتآمیز و اسلحه در دست، از پشتِ نردههایِ طبقه دوم پرید پایین و کنارِ من و کوک قرار گرفت. «دیر رسیدم؟»
تهیونگ حالا آزاد شده بود. آدمهایِ دور و برش رو با یک حرکتِ سریع کنار زد و در عرضِ چند ثانیه، خودش رو به من رسوند. دیگه فاصلهای بینمون نبود. اون، من رو محکم تویِ آغوشش کشید؛ طوری که انگار میخواست مطمئن بشه واقعاً زندهام.
«دیوونه!» زیرِ گوشم زمزمه کرد، اما صدایش پر از آرامش بود. «نباید میاومدی… ولی… خدایِ من، چقدر دلم برات تنگ شده بود.»
سوهو که دید همه چیز داره خراب میشه، سعی کرد به سمتِ درِ خروج فرار کنه، اما کوک با یه نگاهِ سرد، راهش رو بست. جیمین هم همون موقع از راهِ مخفی بیرون اومد و با تبلتش، راهِ فرارِ سوهو رو مسدود کرد.
ما چهار نفر… تهیونگ، من، کوک و جین، حالا یک صفِ واحد تشکیل داده بودیم. جک و سوهو تویِ محاصرهیِ ما بودن. سالن در سکوتِ سنگینی فرو رفت، سکوتی که قبل از طوفانِ نهایی بود.
ادامه دارد...
(از دید: ات)
به محض اینکه درِ مخفی با صدایِ کشداری باز شد، بویِ باروت و دودِ غلیظ به صورتم خورد. همون لحظه، صدایِ فریادهایِ خشمگینِ جک و صدایِ خندههایِ عصبیِ سوهو تویِ سالنِ اصلی پیچیده بود.
اونجا… وسطِ سالن، تهیونگ بود. کتِ نیمهسوختهاش رویِ شونهاش بود و صورتش کمی خونی، اما چشماش؟ چشماش هنوز همون ابهتِ همیشگی رو داشت. اون تنها داشت با پنج نفر از آدمهایِ سوهو میجنگید.
«تهیونگ!» ناخودآگاه اسمش رو فریاد زدم.
تهیونگ چرخید. وقتی چشمش به من افتاد که کنارِ کوک از درِ مخفی اومدیم بیرون، برایِ یک لحظه نفسش حبس شد. تویِ نگاهش ترکیبی از شوکِ خالص و… یه عشقِ عمیق بود که انگار تویِ اون شرایطِ مرگبار، بهش جونی دوباره داد.
«ات؟! تو اینجا چیکار میکنی؟!» صدایش از نگرانی میلرزید.
همون لحظه، جک از پشتِ یه ستون پرید بیرون و اسلحه رو مستقیم گرفت سمتِ تهیونگ. «خداحافظ، امپراتور!»
اما قبل از اینکه ماشه رو بچکونه، صدایِ شلیکِ بلندی از سمتِ دیگه سالن اومد. جین بود! با یه حرکتِ بینقص، دستِ جک رو هدف گرفته بود. اسلحه از دستِ جک پرت شد و اون با فریادِ درد رویِ زمین افتاد.
جین با لبخندِ شیطنتآمیز و اسلحه در دست، از پشتِ نردههایِ طبقه دوم پرید پایین و کنارِ من و کوک قرار گرفت. «دیر رسیدم؟»
تهیونگ حالا آزاد شده بود. آدمهایِ دور و برش رو با یک حرکتِ سریع کنار زد و در عرضِ چند ثانیه، خودش رو به من رسوند. دیگه فاصلهای بینمون نبود. اون، من رو محکم تویِ آغوشش کشید؛ طوری که انگار میخواست مطمئن بشه واقعاً زندهام.
«دیوونه!» زیرِ گوشم زمزمه کرد، اما صدایش پر از آرامش بود. «نباید میاومدی… ولی… خدایِ من، چقدر دلم برات تنگ شده بود.»
سوهو که دید همه چیز داره خراب میشه، سعی کرد به سمتِ درِ خروج فرار کنه، اما کوک با یه نگاهِ سرد، راهش رو بست. جیمین هم همون موقع از راهِ مخفی بیرون اومد و با تبلتش، راهِ فرارِ سوهو رو مسدود کرد.
ما چهار نفر… تهیونگ، من، کوک و جین، حالا یک صفِ واحد تشکیل داده بودیم. جک و سوهو تویِ محاصرهیِ ما بودن. سالن در سکوتِ سنگینی فرو رفت، سکوتی که قبل از طوفانِ نهایی بود.
ادامه دارد...
- ۱.۲k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط