ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۵
جاده آشنا بود. درختها. پیچها. سکوت.
تهیونگ رانندگی میکرد. سئول کنارش. هیچکدام حرف نمیزدند. فقط جاده. فقط باد. فقط گذشته.
سئول به پنجره نگاه میکرد. درختها از کنارش میگذشتند. تند. محو. مثل روزهایی که دیگر برنمیگشتند.
«پدر.»
«ها؟»
«چند ساله نرفتید اون عمارت؟»
تهیونگ دستش را روی فرمان محکم کرد. «از روزی که از اونجا رفتیم. نه تو رفتی. نه من.»
«چرا حالا؟»
تهیونگ چند ثانیه جواب نداد. بعد گفت: «نمیدونم. شاید وقتشه. شاید دیگه میتونم تحمل کنم.»
سئول برگشت به جاده نگاه کرد. «منم میتونم. با شما.»
تهیونگ دستش را برداشت از فرمان. گذاشت روی دست سئول. فشار داد. ول کرد. برگشت به رانندگی.
سئول به اون دست نگاه کرد. دستی که سالها پیش سیلی نزد. دستی که گل لیلیوم گرفته بود. دستی که هنوز گرم بود.
رسیدند.
عمارت سفید. بزرگ. سرد. درختها بلندتر شده بودند. دیوارها ترک خورده. حیاط پر از علف هرز.
تهیونگ پیاده شد. ایستاد. چند ثانیه به ساختمان نگاه کرد. دستش را کشید روی درخت نزدیک در. زیر لب چیزی گفت. سئول نشنید. نپرسید.
وارد شدند.
راهرو. عکسها. گرد و خاک. بوی کهنگی. بوی سالهایی که هیچکس نبود.
تهیونگ رفت سمت اتاق خودش. سئول ایستاد جلوی در اتاق مادرش.
«پدر... میتونم برم تو؟»
تهیونگ نگاه کرد. چند ثانیه سکوت. «برو. ولی زیاد نمان. هوا گرفته. بهتره زود برگردیم.»
تهیونگ رفت توی اتاق خودش. مدارک را برداشت. چند تا پوشه. چند تا عکس. بعد رفت توی اتاق نشیمن. قاب عکس کریسمس را برداشت. پاک کرد. گذاشت توی کیف.
سئول توی اتاق مادرش بود.
همه چیز سر جایش. تخت. میز. کمد. عطر خشک شده روی میز. کتابی نیمهباز.
سئول کمد را باز کرد. لباسها هنوز آویزان بود. بوی مادر. خیلی کم. اما هنوز بود.
زیر کمد را نگاه کرد. جعبه چوبی نبود. همانجا که تهیونگ پرت کرده بود، اثری نبود. سئول دوباره زیر کمد را گشت. دست کشید روی فرش. چیزی نبود. هیچی.
نشست روی تخت. به دیوار نگاه کرد. به عکسی که مادرش سالها پیش گرفته بود. سئول توی بغل پدر. برفی توی بغل مادر. چهار نفر. خانواده.
نفس عمیقی کشید. بلند شد. رفت بیرون.
تهیونگ توی راهرو ایستاده بود. به یک عکس نگاه میکرد. عکس سئول. بچگی. بغل برفی. توی باغچه.
«این رو یادته؟» پرسید بدون اینکه برگردد.
سئول رفت کنارش. «آره. برفی هنوز توله بود. موهاش بور بود. پدر اون روز برفی رو آوردی خونه. بارون میبارید.»
تهیونگ لبخند زد. «یادته چقدر ذوق زده شدی؟ گفتی برفی بهترین هدیه دنیاست.»
سئول نگاه کرد به عکس. به لبخند خودش. به روزهایی که مادرش هنوز بود.
«پدر... اون روزها همه با هم بودیم. مادرم هم بود.»
تهیونگ عکس را برداشت. گذاشت توی کیف. دستش را گذاشت روی شانه سئول.
«میدونم. بیا بریم. دیگه طاقت ندارم اینجا بمونم.»
رفتند بیرون. تهیونگ در را قفل کرد. کلید را گذاشت زیر گلدان. مثل همیشه. سالها پیش.
سوار ماشین شدند. تهیونگ ماشین را روشن نکرد. فقط نشست. به عمارت نگاه کرد. چشمانش خیس بود. اشک نریخت. اما لرزید.
«سئول.»
«ها پدر؟»
«من این عمارت رو نساختم. پدرم ساخت. اون مرد. همونی که... همونی که هیچوقت نمیدونم کجاست.»
سئول نگاه کرد به پدر. به دستهایش که میلرزید. به صدایش که گرفته بود.
«پدر، شما بهش زنگ زدید؟ به پدربزرگ؟»
تهیونگ خندید. تلخ. «اون پدربزرگ تو نیست. اون مرده. اون یه قاتله. آدمرباست. من نمیدونم کجاست. هیچوقت هم نخواستم بدونم. تا امروز.»
«چرا امروز؟»
تهیونگ ماشین را روشن کرد. «چون اون عمارت اونجاست. خاطرههاش اونجاست. مادرت توی اون عمارت نفس میکشید. نمیتونم بذارم اون عمارت بمونه و من هیچی ازش نخوام.»
سئول دستش را گذاشت روی دست پدر. تهیونگ دستش را نکشید. گرفت.
همانطور ماشین راه افتاد. دست توی دست. روی فرمان.
جاده درختها را تندتر بلعید. سئول به آینه نگاه کرد. عمارت کوچک شد. بعد محو شد. مثل خیلی چیزهای دیگر.
اما دست پدر هنوز بود. گرم. محکم. انگار میگفت «هنوزم اینجام. تنها نیستی.»
سئول نفس عمیقی کشید. به جاده نگاه کرد. به دست پدر. به کتابچهای که توی جیبش بود و هیچکس ازش خبر نداشت.
نه حالا. ولی زودی. خیلی زودی.
ماشین رفت. به سمت خونه. به سمت برفی که منتظر بود. به سمت روزهایی که شاید هنوز بشود چیزی را درست کرد. شاید.
[نویسنده: ۱۲ لایک ، ۱۵ کامنت]
پارت ۵
جاده آشنا بود. درختها. پیچها. سکوت.
تهیونگ رانندگی میکرد. سئول کنارش. هیچکدام حرف نمیزدند. فقط جاده. فقط باد. فقط گذشته.
سئول به پنجره نگاه میکرد. درختها از کنارش میگذشتند. تند. محو. مثل روزهایی که دیگر برنمیگشتند.
«پدر.»
«ها؟»
«چند ساله نرفتید اون عمارت؟»
تهیونگ دستش را روی فرمان محکم کرد. «از روزی که از اونجا رفتیم. نه تو رفتی. نه من.»
«چرا حالا؟»
تهیونگ چند ثانیه جواب نداد. بعد گفت: «نمیدونم. شاید وقتشه. شاید دیگه میتونم تحمل کنم.»
سئول برگشت به جاده نگاه کرد. «منم میتونم. با شما.»
تهیونگ دستش را برداشت از فرمان. گذاشت روی دست سئول. فشار داد. ول کرد. برگشت به رانندگی.
سئول به اون دست نگاه کرد. دستی که سالها پیش سیلی نزد. دستی که گل لیلیوم گرفته بود. دستی که هنوز گرم بود.
رسیدند.
عمارت سفید. بزرگ. سرد. درختها بلندتر شده بودند. دیوارها ترک خورده. حیاط پر از علف هرز.
تهیونگ پیاده شد. ایستاد. چند ثانیه به ساختمان نگاه کرد. دستش را کشید روی درخت نزدیک در. زیر لب چیزی گفت. سئول نشنید. نپرسید.
وارد شدند.
راهرو. عکسها. گرد و خاک. بوی کهنگی. بوی سالهایی که هیچکس نبود.
تهیونگ رفت سمت اتاق خودش. سئول ایستاد جلوی در اتاق مادرش.
«پدر... میتونم برم تو؟»
تهیونگ نگاه کرد. چند ثانیه سکوت. «برو. ولی زیاد نمان. هوا گرفته. بهتره زود برگردیم.»
تهیونگ رفت توی اتاق خودش. مدارک را برداشت. چند تا پوشه. چند تا عکس. بعد رفت توی اتاق نشیمن. قاب عکس کریسمس را برداشت. پاک کرد. گذاشت توی کیف.
سئول توی اتاق مادرش بود.
همه چیز سر جایش. تخت. میز. کمد. عطر خشک شده روی میز. کتابی نیمهباز.
سئول کمد را باز کرد. لباسها هنوز آویزان بود. بوی مادر. خیلی کم. اما هنوز بود.
زیر کمد را نگاه کرد. جعبه چوبی نبود. همانجا که تهیونگ پرت کرده بود، اثری نبود. سئول دوباره زیر کمد را گشت. دست کشید روی فرش. چیزی نبود. هیچی.
نشست روی تخت. به دیوار نگاه کرد. به عکسی که مادرش سالها پیش گرفته بود. سئول توی بغل پدر. برفی توی بغل مادر. چهار نفر. خانواده.
نفس عمیقی کشید. بلند شد. رفت بیرون.
تهیونگ توی راهرو ایستاده بود. به یک عکس نگاه میکرد. عکس سئول. بچگی. بغل برفی. توی باغچه.
«این رو یادته؟» پرسید بدون اینکه برگردد.
سئول رفت کنارش. «آره. برفی هنوز توله بود. موهاش بور بود. پدر اون روز برفی رو آوردی خونه. بارون میبارید.»
تهیونگ لبخند زد. «یادته چقدر ذوق زده شدی؟ گفتی برفی بهترین هدیه دنیاست.»
سئول نگاه کرد به عکس. به لبخند خودش. به روزهایی که مادرش هنوز بود.
«پدر... اون روزها همه با هم بودیم. مادرم هم بود.»
تهیونگ عکس را برداشت. گذاشت توی کیف. دستش را گذاشت روی شانه سئول.
«میدونم. بیا بریم. دیگه طاقت ندارم اینجا بمونم.»
رفتند بیرون. تهیونگ در را قفل کرد. کلید را گذاشت زیر گلدان. مثل همیشه. سالها پیش.
سوار ماشین شدند. تهیونگ ماشین را روشن نکرد. فقط نشست. به عمارت نگاه کرد. چشمانش خیس بود. اشک نریخت. اما لرزید.
«سئول.»
«ها پدر؟»
«من این عمارت رو نساختم. پدرم ساخت. اون مرد. همونی که... همونی که هیچوقت نمیدونم کجاست.»
سئول نگاه کرد به پدر. به دستهایش که میلرزید. به صدایش که گرفته بود.
«پدر، شما بهش زنگ زدید؟ به پدربزرگ؟»
تهیونگ خندید. تلخ. «اون پدربزرگ تو نیست. اون مرده. اون یه قاتله. آدمرباست. من نمیدونم کجاست. هیچوقت هم نخواستم بدونم. تا امروز.»
«چرا امروز؟»
تهیونگ ماشین را روشن کرد. «چون اون عمارت اونجاست. خاطرههاش اونجاست. مادرت توی اون عمارت نفس میکشید. نمیتونم بذارم اون عمارت بمونه و من هیچی ازش نخوام.»
سئول دستش را گذاشت روی دست پدر. تهیونگ دستش را نکشید. گرفت.
همانطور ماشین راه افتاد. دست توی دست. روی فرمان.
جاده درختها را تندتر بلعید. سئول به آینه نگاه کرد. عمارت کوچک شد. بعد محو شد. مثل خیلی چیزهای دیگر.
اما دست پدر هنوز بود. گرم. محکم. انگار میگفت «هنوزم اینجام. تنها نیستی.»
سئول نفس عمیقی کشید. به جاده نگاه کرد. به دست پدر. به کتابچهای که توی جیبش بود و هیچکس ازش خبر نداشت.
نه حالا. ولی زودی. خیلی زودی.
ماشین رفت. به سمت خونه. به سمت برفی که منتظر بود. به سمت روزهایی که شاید هنوز بشود چیزی را درست کرد. شاید.
[نویسنده: ۱۲ لایک ، ۱۵ کامنت]
- ۱.۲k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط