ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۶
یک روز صبح، تهیونگ کیفهای بزرگ را آورد دم در.
سئول با تعجب نگاه کرد. «پدر، این چیه؟»
«پیکنیگ. کوه. چند روزی. بیا بریم.»
سئول خندید. «شما؟ کوه؟ پیکنیگ؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت. «برفی هم میاد.»
برفی دم تکان داد. نمیدانست کجا دارند میروند، ولی خوشحال بود.
سه ساعت بعد، رسیدند به دامنه کوه. سبز بود. درختها بلند. هوا خنک. بوی خاک و برگ.
تهیونگ چادر زد. سئول کمک کرد. برفی دورشان میدوید. پیر شده بود، اما امروز انگار توله شده بود. پارس میکرد. دم تکان میداد. توی علفها میغلتید.
وقتی چادر آماده شد، تهیونگ آتش درست کرد. سئول کباب آورد. نشستند. برفی بینشان.
«پدر، شما کجا کمپینگ یاد گرفتید؟»
«جایی که تنها بودم. سالها پیش. وقتی تو هنوز نیامده بودی به دنیا. رفتم کوه، چادر زدم، نشستم. هیچکس نبود. فقط من.»
«چرا تنها رفتید؟»
تهیونگ به آتش نگاه کرد. «چون نمیدونستم با کی برم. چون کسی نبود که باهاش برم.»
سئول سیخ کباب را برگرداند. «حالا هست. من. برفی.»
تهیونگ دستش را گذاشت روی دست سئول. «آره. حالا هست.»
آفتاب رفت پایین. آسمون نارنجی شد. بعد بنفش. بعد پر از ستاره.
سئول دراز کشید روی پتو. به آسمون نگاه کرد. «پدر، به نظرتون ما دوباره میتونیم یه خانواده باشیم؟»
سکوت. صدای آتش. صدای جیرجیرک. صدای نفس برفی.
تهیونگ جواب داد: «ما همیشه خانواده بودیم. فقط آدماش کم شدن.»
سئول برگشت به پدر نگاه کرد. «پس چیکار کنیم؟»
تهیونگ دستش را دراز کرد. «بیا پیداشون کنیم. مادرت رو. بقیه رو. هرکی هست.»
سئول دستش را گرفت. «با هم.»
برفی بینشان خوابید. نفس آرام. دم تکان نمیداد. ولی بود. مثل همیشه. مثل روزهای خوب. مثل خاطرههایی که تهیونگ فکر میکرد مردهاند. ولی نمرده بودند. فقط خواب بودند. زیر خاکستر. زیر سکوت. زیر سالهایی که هیچکس حرف نزد.
تهیونگ به ستارهها نگاه کرد. «سئول.»
«ها پدر؟»
«امشب برفی مثل تولهها میدوید. نه مثل یه سگ پیر.»
سئول خندید. «شاید خوشحال بود. شاید فهمید ما دیگه قرار نیست تنها باشیم.»
تهیونگ دستش را کشید روی پشت برفی. برفی چشم باز کرد. نگاه کرد. دوباره خوابید.
«برفی همیشه میدونه. حتی وقتی حرف نمیزنیم.»
صبح که شد، آفتاب از پشت کوه زد بیرون. سئول اول بیدار شد. آتش را روشن کرد. قهوه درست کرد. نشست کنار پدر.
تهیونگ چشم باز کرد. قهوه را گرفت. جرعهای زد.
«صبح به خیر عزیزم.»
«صبح به خیر پدر. امروز چیکار میکنیم؟»
تهیونگ به کوه نگاه کرد. به آسمون آبی. به برفی که داشت کش میآورد.
«میریم خونه.»
برفی بلند شد. دم تکان داد. انگار میگفت بالاخره.
چادر را جمع کردند. آتش را خاموش کردند. سوار ماشین شدند.
برفی عقب نشست. سرش را گذاشت روی صندلی. سئول کنار تهیونگ. جاده پیچ میخورد. درختها از کنار میگذشتند.
تهیونگ دستش را گذاشت روی دست سئول. سئول ول نکرد.
این بار دیگه قرار نبود ول کند. نه سئول. نه تهیونگ. نه برفی. هیچکدام.
پارت ۶
یک روز صبح، تهیونگ کیفهای بزرگ را آورد دم در.
سئول با تعجب نگاه کرد. «پدر، این چیه؟»
«پیکنیگ. کوه. چند روزی. بیا بریم.»
سئول خندید. «شما؟ کوه؟ پیکنیگ؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت. «برفی هم میاد.»
برفی دم تکان داد. نمیدانست کجا دارند میروند، ولی خوشحال بود.
سه ساعت بعد، رسیدند به دامنه کوه. سبز بود. درختها بلند. هوا خنک. بوی خاک و برگ.
تهیونگ چادر زد. سئول کمک کرد. برفی دورشان میدوید. پیر شده بود، اما امروز انگار توله شده بود. پارس میکرد. دم تکان میداد. توی علفها میغلتید.
وقتی چادر آماده شد، تهیونگ آتش درست کرد. سئول کباب آورد. نشستند. برفی بینشان.
«پدر، شما کجا کمپینگ یاد گرفتید؟»
«جایی که تنها بودم. سالها پیش. وقتی تو هنوز نیامده بودی به دنیا. رفتم کوه، چادر زدم، نشستم. هیچکس نبود. فقط من.»
«چرا تنها رفتید؟»
تهیونگ به آتش نگاه کرد. «چون نمیدونستم با کی برم. چون کسی نبود که باهاش برم.»
سئول سیخ کباب را برگرداند. «حالا هست. من. برفی.»
تهیونگ دستش را گذاشت روی دست سئول. «آره. حالا هست.»
آفتاب رفت پایین. آسمون نارنجی شد. بعد بنفش. بعد پر از ستاره.
سئول دراز کشید روی پتو. به آسمون نگاه کرد. «پدر، به نظرتون ما دوباره میتونیم یه خانواده باشیم؟»
سکوت. صدای آتش. صدای جیرجیرک. صدای نفس برفی.
تهیونگ جواب داد: «ما همیشه خانواده بودیم. فقط آدماش کم شدن.»
سئول برگشت به پدر نگاه کرد. «پس چیکار کنیم؟»
تهیونگ دستش را دراز کرد. «بیا پیداشون کنیم. مادرت رو. بقیه رو. هرکی هست.»
سئول دستش را گرفت. «با هم.»
برفی بینشان خوابید. نفس آرام. دم تکان نمیداد. ولی بود. مثل همیشه. مثل روزهای خوب. مثل خاطرههایی که تهیونگ فکر میکرد مردهاند. ولی نمرده بودند. فقط خواب بودند. زیر خاکستر. زیر سکوت. زیر سالهایی که هیچکس حرف نزد.
تهیونگ به ستارهها نگاه کرد. «سئول.»
«ها پدر؟»
«امشب برفی مثل تولهها میدوید. نه مثل یه سگ پیر.»
سئول خندید. «شاید خوشحال بود. شاید فهمید ما دیگه قرار نیست تنها باشیم.»
تهیونگ دستش را کشید روی پشت برفی. برفی چشم باز کرد. نگاه کرد. دوباره خوابید.
«برفی همیشه میدونه. حتی وقتی حرف نمیزنیم.»
صبح که شد، آفتاب از پشت کوه زد بیرون. سئول اول بیدار شد. آتش را روشن کرد. قهوه درست کرد. نشست کنار پدر.
تهیونگ چشم باز کرد. قهوه را گرفت. جرعهای زد.
«صبح به خیر عزیزم.»
«صبح به خیر پدر. امروز چیکار میکنیم؟»
تهیونگ به کوه نگاه کرد. به آسمون آبی. به برفی که داشت کش میآورد.
«میریم خونه.»
برفی بلند شد. دم تکان داد. انگار میگفت بالاخره.
چادر را جمع کردند. آتش را خاموش کردند. سوار ماشین شدند.
برفی عقب نشست. سرش را گذاشت روی صندلی. سئول کنار تهیونگ. جاده پیچ میخورد. درختها از کنار میگذشتند.
تهیونگ دستش را گذاشت روی دست سئول. سئول ول نکرد.
این بار دیگه قرار نبود ول کند. نه سئول. نه تهیونگ. نه برفی. هیچکدام.
- ۷۳۵
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط