{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی که چشمانت غزل گفتند خندیدم

وقتی که چشمانت غزل گفتند خندیدم
با آن نگاه آتشینت سخت جنگیدم
یک شب میان خواب بودم در خیالاتم
پیشم نشستی بوسه ای را از لبت چیدم
گفتم که داری در سرت دیوانه بازی را ؟
پاسخ که آری، از همین حرف تو لرزیدم
هر بوسه از لبخندهایت شد نصیبم باز
تا در میان این غزل با عشق رقصیدم
آرامشی را بعد مدت ها پس از طوفان
هنگام باران قشنگ صبح دم دیدم
دیدگاه ها (۶)

بگذر از شعر و غزل،هیچ مگو،رام تواماز دو چشمت شده ام مست،مرا ...

‍ صبر کن تا بیقراری هات را درمان کنمبا غزلهایم تو را هم بوسه...

‍آندم که تو را در بغلم سفت بگیرم از هر نفست زنده شوم باز بمی...

آنقدر نازک شده قلبم ز این آوای غمترسم‌ آنست آن ‌ ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط