{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

n

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏0

آسمان شکسته به نظر می‌رسید...
بهشت ، زیر فشارِ قدرتی که روزی تحقیر می‌کرد ، درحال زانو زدن بود
فرشتگان پراکنده بودند ، هیچ قانون و جادویی در برابر شیاطین خون‌خوار جهنم پاسخ نمی‌داد

در دل این هرج‌و‌مرج ، خدا ایستاده بود.
او می‌دانست که فرشته‌ی محبوب‌اش نزدیک است.
و می‌دانست که این نبرد را خواهد باخت


اما هنوز چیزی برای پروردگار باقی‌مانده بود که نمی‌شد از او گرفت
حق نوشتن قانون جهان

پس نوشت
قانونی که تنها ریسمان باقی‌مانده برای خدا بود تا به آن چنگ بزند
ان را در کتابی مقدس یا پاره سنگی ننوشت ، بلکه این را در خودِ رگه‌های جهان هستی حکاکی کرد
یک قاعده‌ی ساده
قدرت با قدرت درهم نمی‌شکند.
آتش با آتش خاموش نمی‌شود.
و آن‌چه از خاک است، اگر درست در جای خود بایستد
می‌تواند مقدس‌ترین آتش را به زانو درآورد.

و درست وقتی آخرین خط نفرین در جهان نشست...لوسیفر سر رسید.
دیر !

پرودگار هم که حال ، کار خود را کرده‌بود ،دیگر مقاومت نکرد و آماده‌ی هر چیزی بود.
اما لوسیفر او را نابود و خاکستر نکرد.
نابودی در برابر رنج و تحقیری که میلیون‌ها سال تحمل کرده بود ، هیچ بود
روح خدا را فشرده کرد. کوچک و کوچک‌تر کرد، تا جایی که روح ازلی‌اش در قفسی جا گرفت و آن قفس را در قلب توخالی خودش پنهان کرد.
پرودگار نه می‌مُرد، نه آزاد می‌شد.
فقط شاهد می‌ماند
شاهدِ تحقیر اشرفِ مخلوقاتش.
و در ان لحظه....
ابلیس شد فرمانروای جهان.

و آن وقت بود که برای اولین‌بار متوجه نفرین شد
زیرا که حکاکی خداوند را بر روی رگه‌های جهان را دید...« دختری با چشمان آبی رنگ، که قلب شیطان را تسخیر میکند »

دید که روزی ، روحی متجسم میشود که ابلیس نمی‌تواند او را مطیع خود کند،یک روح سرکش !!

ترسید ؟! بله
اما نقطه‌قوتِ ابلیس ، بی‌رحمی بود
پس دستوراتی را پی‌در‌پی صادر کرد...
در نتیجه ، شیاطین به زمین هجوم آوردند.
بهشت و جهنم درهم تنیدند. فرشتگان، در جایی دور، زندانی شدند. پادشاهی‌ها فرو ریختند، و جهان تغییر کرد.
و در یک شبانه روز ، نزدیک به صدها هزار نفر با چشمان آبی...بزرگ و کوچیک ، پیر و جوان ، سلاخی شدند

این روند برای هزاران سال ادامه داشت.
هیچ دختری ، نمی‌توانست آنقدر زنده بماند تا که شاید روزی با چشمان زیبای‌اش ، قلب شیطان را تسخیر کند...یا حداقل این چیزی بود که لوسیفر فکر میکرد
چرا که حدود نیمه‌شب بود که لوسیفر متوجه‌شد که روح سرکشی که سال ها دور و اطرافش پرسه میزد ، حال به دنیا آمده بود

و همان شب بود که برای اولین بار به خواب دخترک رفت
اولین بار ، رویای دختر را در کاخ خودش به تصویر در آورد
اما دخترک تنها یک روز سن داشت و زمین سرد ، کمی برایش نامناسب بود و اشک اجازه نمی‌داد که لوسیفر با دقت به چشمان سرنوشت‌سازش نگاه کند
برای همین ، مکان رویای‌اش را تغییر داد و او را به آسمان برد...روی ابر ها، اما نتیجه ؟! دخترک گریه را متوقف نکرد
ابلیس آن شب ، ده‌ها بار ، مکان رویای دختر را تغییر داد ، از اشرافی‌ترین مکان ها تا روی آبشار ها، روی گهواره‌های نرم و ابریشمی و هرجا که عقل انسان بتواند تصور آن را بکند، تا شاید دختر آرام شود.

ادر آخر دخترک را به دَشتی برد پر از گل و گیاه و آنجا بود که دخترک بلاخره آرام گرفت
همان دشتی که دختر ، سالیان سال در آن بیدار میشد و سایه‌ی لوسیفر را در خواب‌اش میدید

اون شب ابلیس انگشتانش را که بیشتر شبیه به پنجه‌ی یک هیولا بودند، با ناخن های تیز و برنده‌اش را روی پوست دخترک کشید و تمامی شب رو محو تماشای دختر شد
شاید محسور شده بود،اما قبول نمی‌کرد
تلاش میکرد تا با خواندن حافظه‌ی دختر مکان‌اش را پیدا کند
و اطمینان میدم که هدف ابلیس از پیدا کردن دختر ،هرچیزی بود جز نوازش دختر
اما از خاطرات یک دخترک یک روزه ، چه چیزی را میتوان فهمید ؟! هیچ را، هرچند که ابلیس شیاطین‌اش را به زمین برای گشت‌و‌گذار و جست‌و‌جو فرستاده بود !
و این بود از اولین دیدارشان‌‌ در رویای دخترک.
و با مرور زمان ، رویاهای دخترک را به واقعیت شبیه و شبیه‌تر میکرد، دلیل‌اش ؟ میخواست دختر را بترساند، میخواست ببیند چطور این موجود کوچیک هرشب‌اش را عذاب می‌کشد
تا اینکه بعد از هدر دادن آن همه وقت گران‌بهای‌اش ، تونست حقه‌ی مزخرف دختر را متوجه شود ، و البته
همان شب هم به دیدار دختر رفت.
که دختر متاسفانه فرار کرد!
ابلیس تا آستانه‌ی خانه‌ی دختر پیش رفت، اما چیزی او را متوقف کرد
یک وجود قدیمی، آشنا، و به‌شدت آزاردهنده.
حضورِ شیطانی که فرمان‌بردار او نبود
آزازِل
پس پا پس کشید و رفت تا مجبور نشود توضیح دهد چرا فرمانروای جهان به دنبال یک دخترک است
چه بد که رفت و ندید که روبان دختر همراه با چشمان ازازل رو به حقیقت باز شد

════‌══════‌════‌═

◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
دیدگاه ها (۸۶)

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟏هر پادشاهی اختیار، قان...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟐بعد از آن‌که ابلیس در ...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟗اِبلیس ؟! اِبلیس سگ کی ...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟖سه روز گذشته بود.سه روز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط