n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟏
هر پادشاهی اختیار، قانون و فرهنگ خودش را دارد، و هیچ دو پادشاهیای حتی کمترین شباهتی به یکدیگر ندارند.
یکی از دلایل این تفاوتهای گسترده، ساکنان هر سرزمین است. بعضی پادشاهیها سراسر در اختیار شیاطیناند؛ جایی که انسانها یا بردهاند، یا مطلقا در آن پادشاهی جایی ندارد.
در برخی سرزمینها، تنها اندکی شیطان زندگی میکنند و مابقی جمعیت انساناند.
البته میگویند تعداد انگشتشماری پادشاهی هست که هیچ شیطانی در آنها ساکن نیست… اما این بیشتر شبیه افسانه است، چون هیچ نقطهای از این کرهی خاکی نیست که جهنم به آن نفوذ نکرده باشد.
ویسکاریم، پادشاهیای است در غرب که تا نزدیک به دو دهه پیش هیچ انسانی در آن زندگی نمیکرد؛ اما اکنون، با موج گستردهی مهاجرت آدمیزادها، به نظر میرسید که از هر ده نفر، دستکم یکی انسان باشد.
در گذشته، بارها از شهر کوچک و خانهاش خارج شده بود؛ که البته…هر بار فقط برای تئاتر.
هیچوقت هم تنها نبود؛ یا مادربزرگش همراهش بود، یا دوستانش، یا دیگر رقصندگان تئاتر.
دورترین مسافتی هم که رفته بود، پایتخت پادشاهیشان بود؛ جایی که فقط دو ساعت با شهر فاصله داشت.
شیاطین هم زیاد در شهر پرسه نمیزدند، و اگر هم میزدند، کاری به کار او نداشتند.
اما حالا؟ حالا… در کشوری غریب راه میرفت. میان صدها هزار… هزار شیطان.
نه مادربزرگش کنارش بود، نه کسی دیگر.
آن شیطان مزاحم هم که دیشب، مثل شبهای دیگر، کمی سربهسرش گذاشته بود، حالا مِریس دلش میخواست سَر هر دوی آن شیاطین را از جا بکند.
یکیشان در قطار خواب را از چشمانش ربوده بود و دیگری در اتاقک کوچک مهمانخانه او را رهایش نکرده بود.
دختر مشکل دیگری هم داشت که تا به حال به آن فکر نکرده بود…
یک دختر کور، در یک پادشاهی غریب، چطور قرار بود به کتابخانه برود، کتاب پیدا کند و آن را بخواند؟!
مردم شهر خودش، او، مادرش و مادربزرگش را باور داشتند. حتی اگر کار غیرمعقولی هم میکرد، کسی او را زیر سؤال نمیبرد.
اما شیاطین که احمق نبودند؛ به دقیقهای نرسیده حقهی احمقانهاش را میفهمیدند.
و اگر بفهمند که او دروغ گفته و کور نیست، بلکه زیر روبان چشمان بلوریناش را پنهان میکند… حتی نمیدانست چه اتفاقی خواهد افتاد.
«چشمات رو با روبان بستی… واقعاً فکر کردی خودت رو هوشمندانه مخفی کردی؟!»
ناخودآگاه یادش به حرف آن شیطان موزی افتاد…
و البته که یکی دیگر از مشکلهای ناپایان دختر همین الدنگ بود…!!
میتوانست چشمان سنگینی را روی خود حس کند، همان سنگینیای که سالها در خوابش، وقتی سعی داشت از چنگالاش فرار کند، تجربه کرده بود؛ و حال حتی نمیتوانست به پشت سر نگاه کند…
وارد کتابخانهی عظیم ویسکاریم که شد، کمی با ادا و بازیگری که در آن استاد بود، خود را به پیشخوان رساند و از مسئول نه چندان مهربان آنجا، درخواست چند کتاب تاریخی کرد…
مسئول نامهربان هم نامردی نکرد و شش کتاب عظیم به دست دختر داد.
هرچند که دختر در میانهی راه میخواست برگردد تا کتابها را وسط سر زن بکوباند، اما خودش را کنترل کرد و با کتابها به اتاقک مهمانخانه بازگشت…
اتاقی با پنجرهای که مطمئن بود هنگام رفتن باز نکرده و دری که در برابر ضربههای ابلیس قرار نبود دوام زیادی داشته باشد.
═════════════════
به محظ اینکه مشکل ویسگون درست بشه پارت بعدو اپلود میکنم سیسی ها❤✨
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟏
هر پادشاهی اختیار، قانون و فرهنگ خودش را دارد، و هیچ دو پادشاهیای حتی کمترین شباهتی به یکدیگر ندارند.
یکی از دلایل این تفاوتهای گسترده، ساکنان هر سرزمین است. بعضی پادشاهیها سراسر در اختیار شیاطیناند؛ جایی که انسانها یا بردهاند، یا مطلقا در آن پادشاهی جایی ندارد.
در برخی سرزمینها، تنها اندکی شیطان زندگی میکنند و مابقی جمعیت انساناند.
البته میگویند تعداد انگشتشماری پادشاهی هست که هیچ شیطانی در آنها ساکن نیست… اما این بیشتر شبیه افسانه است، چون هیچ نقطهای از این کرهی خاکی نیست که جهنم به آن نفوذ نکرده باشد.
ویسکاریم، پادشاهیای است در غرب که تا نزدیک به دو دهه پیش هیچ انسانی در آن زندگی نمیکرد؛ اما اکنون، با موج گستردهی مهاجرت آدمیزادها، به نظر میرسید که از هر ده نفر، دستکم یکی انسان باشد.
در گذشته، بارها از شهر کوچک و خانهاش خارج شده بود؛ که البته…هر بار فقط برای تئاتر.
هیچوقت هم تنها نبود؛ یا مادربزرگش همراهش بود، یا دوستانش، یا دیگر رقصندگان تئاتر.
دورترین مسافتی هم که رفته بود، پایتخت پادشاهیشان بود؛ جایی که فقط دو ساعت با شهر فاصله داشت.
شیاطین هم زیاد در شهر پرسه نمیزدند، و اگر هم میزدند، کاری به کار او نداشتند.
اما حالا؟ حالا… در کشوری غریب راه میرفت. میان صدها هزار… هزار شیطان.
نه مادربزرگش کنارش بود، نه کسی دیگر.
آن شیطان مزاحم هم که دیشب، مثل شبهای دیگر، کمی سربهسرش گذاشته بود، حالا مِریس دلش میخواست سَر هر دوی آن شیاطین را از جا بکند.
یکیشان در قطار خواب را از چشمانش ربوده بود و دیگری در اتاقک کوچک مهمانخانه او را رهایش نکرده بود.
دختر مشکل دیگری هم داشت که تا به حال به آن فکر نکرده بود…
یک دختر کور، در یک پادشاهی غریب، چطور قرار بود به کتابخانه برود، کتاب پیدا کند و آن را بخواند؟!
مردم شهر خودش، او، مادرش و مادربزرگش را باور داشتند. حتی اگر کار غیرمعقولی هم میکرد، کسی او را زیر سؤال نمیبرد.
اما شیاطین که احمق نبودند؛ به دقیقهای نرسیده حقهی احمقانهاش را میفهمیدند.
و اگر بفهمند که او دروغ گفته و کور نیست، بلکه زیر روبان چشمان بلوریناش را پنهان میکند… حتی نمیدانست چه اتفاقی خواهد افتاد.
«چشمات رو با روبان بستی… واقعاً فکر کردی خودت رو هوشمندانه مخفی کردی؟!»
ناخودآگاه یادش به حرف آن شیطان موزی افتاد…
و البته که یکی دیگر از مشکلهای ناپایان دختر همین الدنگ بود…!!
میتوانست چشمان سنگینی را روی خود حس کند، همان سنگینیای که سالها در خوابش، وقتی سعی داشت از چنگالاش فرار کند، تجربه کرده بود؛ و حال حتی نمیتوانست به پشت سر نگاه کند…
وارد کتابخانهی عظیم ویسکاریم که شد، کمی با ادا و بازیگری که در آن استاد بود، خود را به پیشخوان رساند و از مسئول نه چندان مهربان آنجا، درخواست چند کتاب تاریخی کرد…
مسئول نامهربان هم نامردی نکرد و شش کتاب عظیم به دست دختر داد.
هرچند که دختر در میانهی راه میخواست برگردد تا کتابها را وسط سر زن بکوباند، اما خودش را کنترل کرد و با کتابها به اتاقک مهمانخانه بازگشت…
اتاقی با پنجرهای که مطمئن بود هنگام رفتن باز نکرده و دری که در برابر ضربههای ابلیس قرار نبود دوام زیادی داشته باشد.
═════════════════
به محظ اینکه مشکل ویسگون درست بشه پارت بعدو اپلود میکنم سیسی ها❤✨
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
- ۱۰.۴k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط