{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات نفسشو محکم بیرون داد و با عصبانیت از بغل کوک بیرون خزید

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟗

ات نفسشو محکم بیرون داد و با عصبانیت از بغل کوک بیرون خزید.

نشست روی تخت، دستاشو دور زانوهاش حلقه کرد و پشتشو به کوک داد.

ـ «نه! این‌بار جدیه. دیگه باهات حرف نمی‌زنم. قهرم!»

(دیززززز)

کوک با خونسردی دستاشو پشت سرش گذاشت، لم داد روی بالش و با خنده گفت:

ـ «باشه… ببینم چند ثانیه دووم میاری.»

ات دندوناشو روی هم فشار داد. هیچ جوابی نداد، فقط به پتو خیره شد.

چند ثانیه نگذشته بود که صدای حرکت کوک رو پشت سرش حس کرد.

یهو دستاش دور کمر ات حلقه شد و سرشو گذاشت روی شونه‌ش.

ـ «بگو ببینم… واقعا قهری؟»

(نه حوصله ام سرفت الکی گفتم قهرم😐)

ات سریع سرشو برگردوند طرف دیگه و با بغض گفت:

ـ «آره!»

کوک خندید.

بدون هیچ اخطاری لباشو گذاشت روی گردن ات.

بوسه‌ای کوتاه، بعد یکی دیگه، و یکی دیگه.

ات جیغ خفه‌ای زد و دستشو گذاشت روی گردنش:

ـ «کوووک! گفتم قهرم! چرا اذیتم می‌کنی؟!»

کوک با شیطنت زمزمه کرد:

ـ «چون تو قشنگ‌ترین وقتی… که قهر می‌کنی.»

(🤮🤮)

ات با چشمای پر از اشک و خجالت برگشت سمتش، می‌خواست چیزی بگه که کوک بی‌هوا لباشو بوسید.

طولانی‌تر از قبل، محکم‌تر.

وقتی جدا شد، ات نفس‌نفس می‌زد، گونه‌هاش داغ شده بود.

کوک با لبخند پیروزمند گفت:

ـ «دیدی؟ قهرت شکست.»

ات با حرص بالش رو پرت کرد سمتش:
ـ «عووووضی!»

اما لبخند ریز گوشه‌ی لبش نشون می‌داد دلش قهر جدی نمی‌خواد…
دیدگاه ها (۵)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟎ات با حرص از روی تخت بلند شد...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟏ات با چشمای پر از اشک از بغل...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟖اشکای ات دونه‌دونه روی صورتش...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟕نور کم‌رنگ صبح از لای پرده ا...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟐کوک انگار هیچ عجله‌ای نداشت....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط