عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۳۶
شب، ساختمان JK Motors برخلاف جشنی که چند ساعت قبل در پیست برپا شده بود، آرام و ساکت به نظر میرسید. بیشتر کارمندها رفته بودند و فقط چراغ چند طبقه هنوز روشن بود. اما پشت این سکوت، سؤالات زیادی بیجواب مانده بود.
هانا هنوز مدال قهرمانی را دور گردنش داشت. کت مسابقهای مشکی و قرمزش روی شانههایش افتاده بود و خستگی در نگاهش دیده میشد. با این حال، کنجکاوی اجازه نمیداد به خانه برگردد.
داخل اتاق کنفرانس، جونگکوک، تهیونگ و چند نفر از مأمورهای ویژه دور میز نشسته بودند. فلش مموری وسط میز قرار داشت. هیچکس هنوز آن را باز نکرده بود.
هانا وارد اتاق شد.
نگاهش بین چهرههای جدی آنها چرخید.
«فکر نمیکنید وقتشه منم بدونم چی داره اتفاق میفته؟»
سکوت کوتاهی برقرار شد.
جونگکوک آرام گفت:
«باید یه چیزی رو برات توضیح بدم.»
هانا دست به سینه ایستاد.
«بالاخره.»
جونگکوک فلش را برداشت.
«Project X مربوط به چند سال پیشه.»
«پروژهای برای ساخت نسل جدید خودروهای مسابقهای.»
«اما قبل از رونمایی، همهچیز متوقف شد.»
تهیونگ ادامه داد:
«هیچوقت دلیل واقعی توقفش اعلام نشد.»
«فقط گفتن پروژه شکست خورده.»
اما از لحنش معلوم بود خودش هم به آن حرف باور ندارد.
جونگکوک نگاهش را به هانا دوخت.
«کانگ مینسو یکی از مهندسهای اصلی اون پروژه بود.»
«بعد از یک حادثه، همه تقصیرها گردن اون افتاد.»
«و از شرکت اخراج شد.»
هانا اخم کرد.
«تو فکر میکنی بیگناه بوده؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«مطمئن نیستم... ولی حس میکنم تمام حقیقت رو نمیدونم.»
یکی از مأمورها لپتاپ را روشن کرد.
فلش داخل سیستم قرار گرفت.
همه منتظر بودند فایلها باز شوند.
اما فقط یک ویدئو داخل فلش وجود داشت.
ویدئو شروع شد.
تصویر مربوط به سالها قبل بود.
یک پیست آزمایشی.
چند مهندس.
و در میان آنها...
پدر جونگکوک.
هانا با تعجب به صفحه خیره شد.
جونگکوک مشتش را آرام گره کرد.
چند ثانیه بعد، تصویر کانگ مینسو هم دیده شد.
او مستقیم به دوربین نگاه کرد و گفت:
«اگر این ویدئو رو میبینید، یعنی بالاخره تصمیم گرفتن حقیقت رو پنهان کنن.»
اتاق در سکوت فرو رفت.
«حادثه Project X تصادفی نبود.»
همه با ناباوری به صفحه نگاه میکردند.
اما قبل از اینکه ادامه ویدئو پخش شود، تصویر قطع شد.
فقط یک جمله روی صفحه ظاهر شد:
"حقیقت را از جئون جونگکوک بپرس."
هانا آرام سرش را به سمت جونگکوک برگرداند.
برای اولین بار، نگاهش فقط پر از سؤال بود.
«جونگکوک... تو دقیقاً چی رو از من پنهون کردی؟»
جونگکوک هیچ جوابی نداد.
چون خودش هم تازه فهمیده بود...
شاید تمام این مدت، حقیقت را از خودش هم پنهان کرده بودند.
«اما کسی که ویدئو را فرستاده بود، هنوز نزدیکتر از چیزی بود که تصور میکردند...»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
پارت : ۳۶
شب، ساختمان JK Motors برخلاف جشنی که چند ساعت قبل در پیست برپا شده بود، آرام و ساکت به نظر میرسید. بیشتر کارمندها رفته بودند و فقط چراغ چند طبقه هنوز روشن بود. اما پشت این سکوت، سؤالات زیادی بیجواب مانده بود.
هانا هنوز مدال قهرمانی را دور گردنش داشت. کت مسابقهای مشکی و قرمزش روی شانههایش افتاده بود و خستگی در نگاهش دیده میشد. با این حال، کنجکاوی اجازه نمیداد به خانه برگردد.
داخل اتاق کنفرانس، جونگکوک، تهیونگ و چند نفر از مأمورهای ویژه دور میز نشسته بودند. فلش مموری وسط میز قرار داشت. هیچکس هنوز آن را باز نکرده بود.
هانا وارد اتاق شد.
نگاهش بین چهرههای جدی آنها چرخید.
«فکر نمیکنید وقتشه منم بدونم چی داره اتفاق میفته؟»
سکوت کوتاهی برقرار شد.
جونگکوک آرام گفت:
«باید یه چیزی رو برات توضیح بدم.»
هانا دست به سینه ایستاد.
«بالاخره.»
جونگکوک فلش را برداشت.
«Project X مربوط به چند سال پیشه.»
«پروژهای برای ساخت نسل جدید خودروهای مسابقهای.»
«اما قبل از رونمایی، همهچیز متوقف شد.»
تهیونگ ادامه داد:
«هیچوقت دلیل واقعی توقفش اعلام نشد.»
«فقط گفتن پروژه شکست خورده.»
اما از لحنش معلوم بود خودش هم به آن حرف باور ندارد.
جونگکوک نگاهش را به هانا دوخت.
«کانگ مینسو یکی از مهندسهای اصلی اون پروژه بود.»
«بعد از یک حادثه، همه تقصیرها گردن اون افتاد.»
«و از شرکت اخراج شد.»
هانا اخم کرد.
«تو فکر میکنی بیگناه بوده؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«مطمئن نیستم... ولی حس میکنم تمام حقیقت رو نمیدونم.»
یکی از مأمورها لپتاپ را روشن کرد.
فلش داخل سیستم قرار گرفت.
همه منتظر بودند فایلها باز شوند.
اما فقط یک ویدئو داخل فلش وجود داشت.
ویدئو شروع شد.
تصویر مربوط به سالها قبل بود.
یک پیست آزمایشی.
چند مهندس.
و در میان آنها...
پدر جونگکوک.
هانا با تعجب به صفحه خیره شد.
جونگکوک مشتش را آرام گره کرد.
چند ثانیه بعد، تصویر کانگ مینسو هم دیده شد.
او مستقیم به دوربین نگاه کرد و گفت:
«اگر این ویدئو رو میبینید، یعنی بالاخره تصمیم گرفتن حقیقت رو پنهان کنن.»
اتاق در سکوت فرو رفت.
«حادثه Project X تصادفی نبود.»
همه با ناباوری به صفحه نگاه میکردند.
اما قبل از اینکه ادامه ویدئو پخش شود، تصویر قطع شد.
فقط یک جمله روی صفحه ظاهر شد:
"حقیقت را از جئون جونگکوک بپرس."
هانا آرام سرش را به سمت جونگکوک برگرداند.
برای اولین بار، نگاهش فقط پر از سؤال بود.
«جونگکوک... تو دقیقاً چی رو از من پنهون کردی؟»
جونگکوک هیچ جوابی نداد.
چون خودش هم تازه فهمیده بود...
شاید تمام این مدت، حقیقت را از خودش هم پنهان کرده بودند.
«اما کسی که ویدئو را فرستاده بود، هنوز نزدیکتر از چیزی بود که تصور میکردند...»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
- ۱.۸k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط