مابایا

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯

part_14
دیانا:
رسیدیم جلوی در خونه.
آقای محمدی(املاکیه)در خونه رو باز کرد و رفتیم داخل.
یه حیاط خیلی بزرگ بود با این که یکم کثیف بود ولی حرف نداشت خیلی خفن و خوشگل بود.
بعد آنالیز کردن حیاط وارد خونه شدیم.
تم حال سفید مشکی بود و تم پذیرای سفید طلای.
ترکیب خیلی خفنی بود.
خوشم اومد.
رفتیم سراغ آشپز خونه که همه چی داشت و تمش سفید خاکستری بود.
بعد اون تو قسمتی از خونه یه اتاق شیشی بود‌.
استخر توپ و چند تا سرسره کوچیک و ختا تاب داشت.
قسمتی ازش هم یه آشپز خونی با رنگ صورتی و سفید و بنفش دخترونه بود.
قسمتی هم پور ماشین اسباب بازی و توپ بود.
خیلی ناز بود.
به طبقه بالا رفتیم.
ته سالن یه محیط بازی دیگه بود و شبیه همون پاینیه بود ولی کوچیک ترش.
سمت اون محیط دوتا اتاق بود.
وارد یکیش شدیم که وسایل دخترونه بود و تمش هم صورتی و سفید و بنفش بود.
مطمئن هلگا عاشق این اتاق میشه.
در اتاق روبه روش رو باز کردم و که اتاق پسرونی با تم رنگی آبی سفید بود.
اینم اتاق پسرکم.
از اتاق بچه خا اومدیم بیرون و با فاصله کمی وارد اتاق دیگی شدیم که تم خاکستری و مشکی بود که دوتا میز داشت و معلوم بود اتاق کاره.
سمت اتاق روبه روش رفتیم اه اتاق با تم سفید خاکستری بود.طرف خاکستری دوست داره.
یه تخت دو نفره داشت پس حتمی اتاق زوج قبلی بوده.
وارد اتاق آخر شدیم که دوتا تخت داشت و دوتاش هم تک نفره بود.
و روبه روی اون اتاق هم یه در بود که صد درصد سرویس بهداشتی بود.
اااا یادم رفت بگم که تو هر اتاق سرویس و حموم جدا گانه داشت.
از طبقه بالا دل کندیم و از خونه زدیم بیرون.
_اینجا عالیه همین رو قول نامه میکنیم.
∆هزینه این خونه برای خرید ۶میلیارده
+اوک ی حله.
_کی بیابم برای قل نامه.
∆عالیه من باید با صاحب این خونه تماس بگیرم با اجازه.
+خواهش میکنم.بفرماید.
با ارسلان یکم راجب خونه حرف زدیم که آقای محمدی اومد و گفت.
∆خوشبختانه آقای اصغری چند روز پیش به ایران اومدن تا به کار هاشون برسن و قرار شد یه ساعت دیگه املاکی باشن برای قول نامه.
+چه عالی پس ما هم بریم املاک و منتظرشون باشیم.
∆بعله بیاید بریم.
همه سوار ماشین ارسلان شدیم و به سمت املاک رفتیم.
رسیدیم به املاکی که ماشینی هم همراه ما جلوی در املاکی وایساد مردی ۳۵/۴۰ساله از ماشین پیاده شد که از رفتار های آقای محمدی فهمیدم که صاحب خونست.
بعد سلام علیک رفتیم تو املاک و شروع کردیم به قولنامه کردن.
(دیگه من نمیدونم چطوری قولنامه میگنن😂.)
بعد تموم شدن کار ها با ارسلان سوار ماشین شدیم.
دیدگاه ها (۰)

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯part_14دیانا بعد تموم شدن کار ها با ارسلان...

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯part_15ارسلان:زیر لب زمزمه کردم._خو میترسم...

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯پارت -۱۳ارسلانباشی زیر لب گفتم و روی صندلی...

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯part_13ارسلان:با محراب سوار ماشین شدیم و ب...

دوست دختر اجاره ای

❣پارت ششم❣ویو جونگکوک: نمیدونم چراوقتی گفت چیزی دیگه ای نمیخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط