آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۸۷
(ویو نیلسو)=با صدای در اتاق از خواب بلندم شدم خواستم تکونی بخورم که دستای جونگ کوک محکم دور کمرم حلقه بود.....
صدای مامان از پشت سر امد:
_"بلند شین...باید حرکت کنیم دیر میشه."
جونگ کوک تکونی خورد و دستاشو از دور کمرم باز کرد....
آروم از تخت پایین آمدم....
لباس هامون تن کردیم و از اتاق خارج شدیم....
با ماشین تا کشتی رفتیم و سوار شدیم...
.............
وارد خونه مون شدیم....دلم براش لک زده بود...
ولی حیف که قرار نبود بمونم توش....
نگاهی به ساعت دیواری کردم که 9:58 شب رو نشون میداد.....
جونگ کوک به طبقه بالا رفت تا لباس رو عوض کنه و لباسی راحتی بپوشه....
به اشپز خونه رفتم و یه لیوان آب خوردم.....
جونگ کوک هم وارد اشپز خونه شد:
_"لباساتو عوض نکردی هنوز؟."
از کنارش رد شدم و از اشپز خونه خارج شدم:
+"نه...یعنی اینجا نمیمونم."
در یخچال بست و با شوک بهم زل زد:
_"اینجا نمیمونم یعنی چی؟."
آب دهنمو به سختی با بغضم قورت دادم:
+"میر....میرم پیش مامان و بابا."
صدام کمی لرزید....
از اشپز خونه خارج شد و روی مبل نشست:
_"چرا؟."
چشماش معصوم شده بود و انگار منتظر بود بگم شوخیه...
+"جونگ کوک...لطفا نکن....نمیتونم بمونم اینجا....نمیتونم کنارت باشم...فقط بخاطر خودت نمیتونم."
حرفی نزد و نگاهشو به نقطهای نامعلوم داد...
بلند شدم و چمدون هامو به سمت در بردم خواستم در باز کنم که با صداش یخ بستم:
_"دلیل این کارت چیه؟چرا باهام بازی میکنی ها؟."
نتونستم دهن باز کنم و بغضم بی صدا شکست...
در باز کردم و خارج شدمو در رو محکم بستم...
به دیوار تکیه دادمو هق هق بلندی کردم..
راننده چمدون هام رو داخل ماشین گذاشت و کمی بعد به سمت خونه بابا اینا حرکت کردیم.....
در خونه رو زدم و مامان خسته در باز کرد:
_"نیلسو؟....["نگاهی به چمدون هام و اشکام کرد"] بیا تو دخترم."
وارد شدم و بدون مقدمه به اتاق قدیمیم رفتم....
روی تخت دراز کشیدم و آروم اشک ریختم...
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۸۷
(ویو نیلسو)=با صدای در اتاق از خواب بلندم شدم خواستم تکونی بخورم که دستای جونگ کوک محکم دور کمرم حلقه بود.....
صدای مامان از پشت سر امد:
_"بلند شین...باید حرکت کنیم دیر میشه."
جونگ کوک تکونی خورد و دستاشو از دور کمرم باز کرد....
آروم از تخت پایین آمدم....
لباس هامون تن کردیم و از اتاق خارج شدیم....
با ماشین تا کشتی رفتیم و سوار شدیم...
.............
وارد خونه مون شدیم....دلم براش لک زده بود...
ولی حیف که قرار نبود بمونم توش....
نگاهی به ساعت دیواری کردم که 9:58 شب رو نشون میداد.....
جونگ کوک به طبقه بالا رفت تا لباس رو عوض کنه و لباسی راحتی بپوشه....
به اشپز خونه رفتم و یه لیوان آب خوردم.....
جونگ کوک هم وارد اشپز خونه شد:
_"لباساتو عوض نکردی هنوز؟."
از کنارش رد شدم و از اشپز خونه خارج شدم:
+"نه...یعنی اینجا نمیمونم."
در یخچال بست و با شوک بهم زل زد:
_"اینجا نمیمونم یعنی چی؟."
آب دهنمو به سختی با بغضم قورت دادم:
+"میر....میرم پیش مامان و بابا."
صدام کمی لرزید....
از اشپز خونه خارج شد و روی مبل نشست:
_"چرا؟."
چشماش معصوم شده بود و انگار منتظر بود بگم شوخیه...
+"جونگ کوک...لطفا نکن....نمیتونم بمونم اینجا....نمیتونم کنارت باشم...فقط بخاطر خودت نمیتونم."
حرفی نزد و نگاهشو به نقطهای نامعلوم داد...
بلند شدم و چمدون هامو به سمت در بردم خواستم در باز کنم که با صداش یخ بستم:
_"دلیل این کارت چیه؟چرا باهام بازی میکنی ها؟."
نتونستم دهن باز کنم و بغضم بی صدا شکست...
در باز کردم و خارج شدمو در رو محکم بستم...
به دیوار تکیه دادمو هق هق بلندی کردم..
راننده چمدون هام رو داخل ماشین گذاشت و کمی بعد به سمت خونه بابا اینا حرکت کردیم.....
در خونه رو زدم و مامان خسته در باز کرد:
_"نیلسو؟....["نگاهی به چمدون هام و اشکام کرد"] بیا تو دخترم."
وارد شدم و بدون مقدمه به اتاق قدیمیم رفتم....
روی تخت دراز کشیدم و آروم اشک ریختم...
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۴۵.۰k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۷۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط