{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نوشتم از تو دیدم قلب دیوان

نوشتم از تو، دیدم قلب دیوان
کند از رنج و محنت،داد وافغان
قلم چرخی زد و بغضش فرو داد
دو چشمش را نَمِ غم شستشو داد
هوای واژه ها ابری و تَر بود
دل یارم ز حالم بی خبر بود
اگر چه موج میزد بَحر انکار
چرایَش را شده شَستم خبردار
چو پای اِسم تو در شعر اُفتاد
همه از جور تو گفتند و بیداد
هر آن کس دیده سِحْرِدیده هایت
دل از کف داده از رَمْلِ صدایت
کشیدی شعله بر انبار باروت
زدی آتش تو بر ناسوت و لاهوت
ندایی آمد از احساس خودجوش
که ای دیوانه امشب باش خاموش!
قسم خوردی نگویی دیگر از او
حذر خواهی از آن چشمان جادو
نوشتی آنقدر از حُسن دلدار
که شد بُت، بهرش آمد صد خریدار
دیدگاه ها (۵)

در دلــم عــشــق تــو مــے مــانــد و مــن مــے مــیــرمــعـ...

دل می‌بریّ و روی نهان می‌کنی چرا؟خود می‌کُشی مرا و فغان می‌ک...

خواب امشب قهر کرده با من و چَشم تَرماز من و خودکار و‌ برگ دف...

تاتو را دیدم صدای قلب من تغییر کردکاش میشد قلب ها را هم کمی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط