ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.26
(روایت از زبان ا.ت)
---
تا عصر تو اتاق موندم. در قفل بود. پرده کامل بسته. هر چند دقیقه یه بار گوشیم رو چک میکردم. هیچ پیام جدیدی نیومد، ولی همون سکوت بدتر از پیام بود. انگار منتظر بودم یهو صفحه روشن بشه.
نزدیک غروب دیگه حوصلهم سر رفت. دلم میخواست فقط یه لیوان آب از آشپزخونه بردارم و برگردم. در رو آروم باز کردم و اومدم تو راهرو. چراغها هنوز روشن نبودن. نیمه تاریک بود.
داشتم میرفتم سمت پلهها که یه هو در اتاق جونگ کوک باز شد. اون اومد بیرون. تیشرت مشکی تنش بود و موهاش کمی به هم ریخته. هر دو همزمان وایستادیم. فاصلهمون فقط چند قدم بود.
چند ثانیه هیچکدوم حرفی نزدیم. فقط نگاهمون به هم افتاد. من سریع سرمو انداختم پایین و خواستم رد بشم.
(کوتاه و کمحرف)
- کجا؟
صدای جونگ کوک بود. نه مهربون، نه عصبانی. فقط خشک.
(آروم)
+ آب... فقط میخوام آب بیارم.
اون یه لحظه نگاهم کرد. بعد شونه بالا انداخت و از کنارم رد شد. داشت میرفت سمت حموم که گوشیم تو جیبم ویبره رفت. صدای ویبره تو سکوت راهرو واضح بود.
جونگ کوک وایستاد. برگشت و به جیبم نگاه کرد. من سریع دستم رو گذاشتم روش و فشردم تا ساکت بشه. قلبم زد بالا.
(سرد)
- کسی باهات کار داره؟
(سریع و طبیعی)
+ نه... فقط نوتیفیکیشن برنامه.
دروغ بود. میدونستم. ولی نگفتم. اون چند ثانیه دیگه نگاهم کرد. انگار باورش نشده بود، ولی چیزی نپرسید. فقط سر تکون داد و رفت تو حموم. در پشت سرش بسته شد.
من سریع دویدم سمت پلهها و اومدم پایین. تو آشپزخونه لیوان رو برداشتم، آب ریختم و با دست لرزون خوردم. بعد گوشی رو درآوردم.
همون شماره ناشناس.
"نزدیکش نمون"
دستهام سرد شدن. پیام بعدی بلافاصله اومد:
"الان نه"
لیوان رو گذاشتم رو پیشخون و به صفحه خیره شدم. انگار دقیقاً میدونست من الان کنار جونگ کوک بودم. انگار داشت از یه جایی نگام میکرد.
(تو دلم با ترس)
+ چطور... چطور میدونه کجام؟
سریع گوشی رو قفل کردم و تو جیبم گذاشتم. آب رو تموم کردم و برگشتم بالا. این بار بدون اینکه حتی به در حموم نگاه کنم، مستقیم رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم.
پشت در نشستم. نفسهام هنوز تند بود. پیامها داشتن شخصیتر میشدن. دیگه فقط تهدید کلی نبود. داشتن دقیق میگفتن کجا باشم و کجا نباشم.
و من هنوز به هیچکس هیچی نگفته بودم. حتی به جونگ کوک که دقیقاً چند لحظه پیش روبهرویم ایستاده بود.
گوشی دوباره ویبره رفت. این بار فقط یک جمله:
"شب شروع میشه"
صفحه رو خاموش کردم و چشمهام رو بستم. دیگه شکی نداشتم. امشب قرار بود چیزی پیش بیاد. و من تنها کسی بودم که این رو میدونست.............
ادامه دارد...............
برای پارت بعدی:
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
پارت های جدید
لایک بالای ۱۵
کامنت بالای ۵
Forbidden Weakness
p.26
(روایت از زبان ا.ت)
---
تا عصر تو اتاق موندم. در قفل بود. پرده کامل بسته. هر چند دقیقه یه بار گوشیم رو چک میکردم. هیچ پیام جدیدی نیومد، ولی همون سکوت بدتر از پیام بود. انگار منتظر بودم یهو صفحه روشن بشه.
نزدیک غروب دیگه حوصلهم سر رفت. دلم میخواست فقط یه لیوان آب از آشپزخونه بردارم و برگردم. در رو آروم باز کردم و اومدم تو راهرو. چراغها هنوز روشن نبودن. نیمه تاریک بود.
داشتم میرفتم سمت پلهها که یه هو در اتاق جونگ کوک باز شد. اون اومد بیرون. تیشرت مشکی تنش بود و موهاش کمی به هم ریخته. هر دو همزمان وایستادیم. فاصلهمون فقط چند قدم بود.
چند ثانیه هیچکدوم حرفی نزدیم. فقط نگاهمون به هم افتاد. من سریع سرمو انداختم پایین و خواستم رد بشم.
(کوتاه و کمحرف)
- کجا؟
صدای جونگ کوک بود. نه مهربون، نه عصبانی. فقط خشک.
(آروم)
+ آب... فقط میخوام آب بیارم.
اون یه لحظه نگاهم کرد. بعد شونه بالا انداخت و از کنارم رد شد. داشت میرفت سمت حموم که گوشیم تو جیبم ویبره رفت. صدای ویبره تو سکوت راهرو واضح بود.
جونگ کوک وایستاد. برگشت و به جیبم نگاه کرد. من سریع دستم رو گذاشتم روش و فشردم تا ساکت بشه. قلبم زد بالا.
(سرد)
- کسی باهات کار داره؟
(سریع و طبیعی)
+ نه... فقط نوتیفیکیشن برنامه.
دروغ بود. میدونستم. ولی نگفتم. اون چند ثانیه دیگه نگاهم کرد. انگار باورش نشده بود، ولی چیزی نپرسید. فقط سر تکون داد و رفت تو حموم. در پشت سرش بسته شد.
من سریع دویدم سمت پلهها و اومدم پایین. تو آشپزخونه لیوان رو برداشتم، آب ریختم و با دست لرزون خوردم. بعد گوشی رو درآوردم.
همون شماره ناشناس.
"نزدیکش نمون"
دستهام سرد شدن. پیام بعدی بلافاصله اومد:
"الان نه"
لیوان رو گذاشتم رو پیشخون و به صفحه خیره شدم. انگار دقیقاً میدونست من الان کنار جونگ کوک بودم. انگار داشت از یه جایی نگام میکرد.
(تو دلم با ترس)
+ چطور... چطور میدونه کجام؟
سریع گوشی رو قفل کردم و تو جیبم گذاشتم. آب رو تموم کردم و برگشتم بالا. این بار بدون اینکه حتی به در حموم نگاه کنم، مستقیم رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم.
پشت در نشستم. نفسهام هنوز تند بود. پیامها داشتن شخصیتر میشدن. دیگه فقط تهدید کلی نبود. داشتن دقیق میگفتن کجا باشم و کجا نباشم.
و من هنوز به هیچکس هیچی نگفته بودم. حتی به جونگ کوک که دقیقاً چند لحظه پیش روبهرویم ایستاده بود.
گوشی دوباره ویبره رفت. این بار فقط یک جمله:
"شب شروع میشه"
صفحه رو خاموش کردم و چشمهام رو بستم. دیگه شکی نداشتم. امشب قرار بود چیزی پیش بیاد. و من تنها کسی بودم که این رو میدونست.............
ادامه دارد...............
برای پارت بعدی:
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
پارت های جدید
لایک بالای ۱۵
کامنت بالای ۵
- ۷۸۷
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط