{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.24 
(روایت از زبان ا.ت)

---

چند دقیقه همون‌جا کنار در ایستادم و به صفحه گوشی خیره شدم. پیام هنوز اونجا بود. "مواظب خودت باش" هیچ اسمی، هیچ شماره‌ای که بشناسم. فقط همین.

انگشتم رفت روی دکمه پاک کردن، ولی پشیمون شدم. پیام رو نگه داشتم. قفل کردم و گوشی رو تو جیب هودی‌م گذاشتم.

(تو دلم) 
+ به کسی نمی‌گم. نه به بابا، نه به مامان، نه به جونگ کوک. فعلاً فقط خودم می‌دونم. شاید الکی باشه... شاید هم نباشه.

برگشتم تو اتاق و در رو این بار کامل بستم. روی تخت نشستم و زانوهام رو بغل کردم. قلبم هنوز آروم نشده بود. هر صدای کوچیکی از بیرون باعث می‌شد بدنم تکون بخوره.

حدود یک ساعت گذشت. هیچی نشد. نه در زد، نه صدای عجیبی اومد. فقط سکوت و گاهی صدای نگهبان‌ها از پایین.

داشتم سعی می‌کردم کتاب بخونم که گوشی‌م دوباره ویبره رفت. این بار دستم لرزید وقتی برداشتمش. همون شماره ناشناس. پیام جدید:

نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کنی"

نفس‌م برای یه لحظه قطع شد. صفحه رو قفل کردم و گوشی رو برعکس گذاشتم رو تخت. چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم. انگار ممکنه دوباره روشن بشه.

بلند شدم و رفتم کنار پنجره. پرده رو خیلی کم کنار زدم. حیاط مثل قبل بود. نگهبان‌ها بودن. ماشین‌ها بودن. هیچی غیرعادی به چشم نمی‌اومد. ولی پیام‌ها داشتن چیز دیگه‌ای می‌گفتن.

(آروم با خودم، ولی نگران) 
+ کیه؟ از کجا شماره‌م رو داره؟ و چرا فقط به من پیام می‌ده؟

دوباره نشستم. تصمیمم محکم‌تر شد. به هیچ‌کس نمی‌گم. اگه بگم، همه چیز بزرگ‌تر می‌شه. بابا نگران‌تر می‌شه. جونگ کوک هم احتمالاً فقط سردتر رفتار می‌کنه و می‌گه از سر راه کنار برم. بهتره خودم حواسم باشه.

عصر که شد، مامانم اومد در زد و گفت شام آماده‌ست. گفتم الان میام. صورت عادی‌م رو گذاشتم و رفتم پایین. سر میز همه بودن. جونگ کوک هم نشسته بود و مثل همیشه کم‌حرف بود. من سعی کردم طبیعی غذا بخورم و حرف بزنم. هیچی از پیام‌ها نشون ندادم.

بعد شام سریع برگشتم بالا. در رو بستم و گوشی رو چک کردم. پیام سومی اومده بود. این بار فقط یک کلمه:

"به‌زودی"

دست‌هام سرد شدن. گوشی رو محکم تو دستم گرفتم و به تاریکی اتاق خیره شدم.

نمی‌دونستم "به‌زودی" یعنی چی. فقط می‌دونستم که داره نزدیک می‌شه. و من تنها کسی بودم که این رو می‌دونست.

چراغ رو خاموش کردم و کنار پنجره نشستم. پرده رو کامل بستم. تو تاریکی فقط به نور کم پروژکتورهای بیرون نگاه می‌کردم و منتظر پیام بعدی موندم...............
ادامه دارد.............
لباس ا.ت رو می‌تونین توی اسلاید ۲ ببینین
دیدگاه ها (۶)

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.25  (روایت از زبان ا.ت)---شب...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.26  (روایت از زبان ا.ت)---تا...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.23  (روایت از زبان ا.ت)---هم...

https://wisgoon.com/victaria_mj.2قشنگم حمایت شهههه🤍

مخلوطی از عشقو مرگ پارت 3جیمین: هی کوکی خوش اومدی به خونمون...

عشق در دنده آخرپارت : ۳۴ گردوغبار هنوز روی جاده نشسته بود. ص...

از تو متنفرم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط