{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قمارسرنوشت

#قمار_سرنوشت
پارت²⁵
و سریع سیگارم رو خاموش کردم
تهیونگ بود
اومد نشست کنارم
ته : باز داشتی سیگار میکشیدی
لونا : نه
ته : مگه کورم خودم دیدم
لونا : اصلا اره تو چیکار داری
ته : عجب
امروز قراره تو حیاط ناهار بخوریم
لونا : عه
حالا ناهار چی هست
ته : استیک
لونا : به به
ته : خب تو هم پاشو کمک کن وسایل رو بیاریم
لونا : باشه
رفتم کمک وسایل رو چیدیم رو میز تو حیاط  تهیونگ و کوک غذا رو آماده کردن خوردیم ساعت 4 بود من دیگه رفتم که آماده شم ساعت 8 میومدن
رفتم تو اتاقم یه دوش گرفتم و موهامو خشک کردم و با دستگاه فر کردم
یه میکاپ ساده و کیوت کردم و لباس کفشی که خریده بودم رو پوشیدم و رفتم پایین منتظر موندم
جونهو هم منتطر بود ولی به جز اون کسه دیگه ای نبود
قرار بود ساعت 7 بیان ولی ساعت 7 و نیم بود
جونهو : چرا نیومدن
لونا : بهتر کاش هیچ وقت نیان
جونهو : لونا باید با این قضیه کنار بیای
لونا : من از اون بدم میاد ( با داد )
این گفتم و رفتم تو اتاقم
ویو ته
از پایین سر صدا میومد لونا باز با جونهو دعواش شده بود
در اتاق باز شد و کوک اومد داخل
کوک : نمیخوای بری پایین
الان میان ها
ته : من چرا برم خاستگاری لونا عه
کوک : ناراحتی
ته : .....
کوک : این چه سوالیه معلومه دیگه وقتی لونا ناراحته تو هم ناراحتی
بلند شد و رفت کنار در اتاق وایساد
کوک ؛ ناراحت نباش لونا آدمی نیست که به این زودی تسلیم شه
اینو گفت و رفت
دیدگاه ها (۰)

#قمار_سرنوشتپارت²⁶رفتم پایین که ببینم اومدن یا نه ته : لونا ...

#قمار_سرنوشت پارت²⁷تهیونگ بود × تو چیکارشی هاته یه نگاه به م...

https://harfeto.timefriend.net/17785824400908

#قمار_سرنوشت پارت¹⁷ویو لونا بلند شدم لباسام رو عوض کردم و مو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط