{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۲۰

نفس پر حرصی کشیدم و دستشو پس زدم.
-منتظر روزیم که دستشو برات رو کنم.
پوفی کشید.
**
همونطور که به کیسه بکس مشت میزدم و فکر می
کردم دارم شروینو داغون میکنم زیرلب گفتم: صبر
کن و ببین جناب شروین، مادر نزاییده شده که یکی
بخواد منو دور بزنه.
با یه داد کیسه رو ول کردم و بعد گرفتمش.
دیگه جوري حرفهاي شدم که دستکشش رو دستم
نمیکنم.
بطري آبو برداشتم و یه نفس سر کشیدم.
همونطور که پارچههاي دور دستمو باز میکردم به
سمت تردمیل رفتم.
پارچهها رو انداختم و روي تردمیل وایسادم.
روشنش کردم و از حرکت آهسته شروع کردم تا
اینکه تند شد.
اون پسره، نمیدونم چرا وقتی بهش فکر میکنم یه
جوري میشم... یه غریبهی در عین حال شدید آشنا.
حس میکنم یه حفرهاي توي قلبمه که اصلا پر
نمیشه.
توي فکر بودم که با صداي در سالن بهش نگاه کردم.
با دیدن شروین اخمهام شدید به هم گره خوردند و
تردمیلو خاموش کردم.
پایین پریدم و همونطور که به سمت حولهم میرفتم
با تشر گفتم: مگه خونهی خودته که همینطور سرتو میندازي پایین میاي تو؟
دست به جیب سر تا پامو برانداز کرد.
به حولهم چنگ زدم اما تا خواستم روي شونم بندازم
از دستم چنگ زد و کنار انداخت که با غضب بهش
نگاه کردم.
دست به جیب جدي گفت: واسه من بپا میذاري
خانم مارپل؟
جا خوردم اما سریع خودمو به اون راه زدم.
-نمیفهمم درمورد چی حرف میزنی!
اون فاصلهاي که بینمون بود رو هم پر کرد.
هیکلی بودنش باعث میشد آدم پشتش گم بشه.
-به نظرت اگه به نیما بگم چیکار میکنه؟
پوزخندي زدم.
-آره اصلا من اینکار رو کردم.
رو پنجهی پام وایسادم و به صورتش نزدیک شدم.
-میدونی چرا؟ چون فکر میکنم تو یه نقشهی بزرگ توي سرت داري، میخواي کم کم تموم باندا
رو لو بدي و منحل کنی و خودت یه باند بزرگ
تشکیل بدي که بشه تنها باند قاچاق ایران.
نزدیکتر شدم.
-نه؟
پوزخندي روي لبش نشست و نگاهش کوتاه لبمو
شکار کرد.
-سخت در اشتباهی، تو یه خودخواه از خود راضی اي هستی که فکر میکنه هر چی میگه درسته.
دندونهامو روي هم فشار دادم.
یه دفعه کش پشت سرمو گرفت و به صورتم نزدیک
شد.
تهدیدوار لب زد: یه بار دیگه بفهمم واسه من
جاسوس فرستادي عواقبش پاي خودته.
با نفرت بهش نگاه کردم.
-یه روز شاید باید واسه من کار کنی پس حواست
به کارات باشی.
با خشم غریدم: من هرگز جلوي توي لاشخور خم و
راست نمیشم.
خندید و سرشو کنار گوشم آورد.
-خواهیم دید... ملکه.
ولم کرد و چرخید و با قدمهاي بلند ازم دور شد که
با دستهاي مشت شده به رفتنش نگاه کردم.
خودم میکشمت، ببین کی گفتم.
****
تا خواستم شلیک کنم یه دفعه یکی از پشت بغل کرد که هفت تیر رو پایین آوردم.
صداشو کنار گوشم شنیدم.
-عصبی به نظر میاي!
-من خوبم.
تفنگو بالا بردم و سه بار شلیک کردم اما همشون
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۱تفنگو بالا بردم و سه بار شلیک کرد...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۲تعجب کردم.نیما: تفنگ خودت کجاست؟ب...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۹با ابروهاي بالا رفته گفت: یعنی دو...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۸مبلها کشوندم.کنجکاوي داشت وجودمو ...

#رز_سفید_من#پارت_۱۹جیمین چند ساعت تمرین کرد. بعد هم ماشین رو...

My little princess Part...9بلند شدم جلوش وایسادم با نگاه های...

#بهترین_حس#پارت_3از زبون چویا:خوابم برده بود که یهو یه گلوله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط