رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۲۲
تعجب کردم.
نیما: تفنگ خودت کجاست؟
به سیروان اشاره کرد.
-دست این غول.
هم خندم گرفت و هم تعجب کردم.
رو به نیما اخمی کردم و گفتم: به بچهی چهار پنج
ساله تفنگ دادي؟
با حرکت لب گفت: اسباب بازیه.
آهانی گفتم.
یه دفعه صداي یه زن پشت سرش بلند شد.
-سلام عزیزم.
اخمهاي نیما شدید درهم رفت و چرخید که با یه زن
اروپایی رو به رو شدم.
با لبخند بدون توجه به اینکه منم اینجام به سمتش
رفت که اخمهام به هم گره خوردند.
همین که رسید خواست لب نیما رو ببوسه که سریع
عقب کشید و به منی که انگار داشتم آتیش می
گرفتم اشاره کرد.
زنه ابروهاش بالا پریدند و برخلاف چهرهی صمیمانه
ي چند ثانیه قبلش با مغروریت به سمتم اومد.
دستشو دراز کرد.
-سارام، زن قبلیه نیما.
به اجبار باهاش دست دادم.
-فکر کنم منو بشناسی و دیگه نیازي به معرفی
نباشه.
پوزخند محوي زد و دستشو انداخت.
با دلخوري به نیما نگاه کردم که کلافه نفسشو به
بیرون فوت کرد.
خوبه گفتی که نمیاد!
#مهرداد
ماهان دست به سینه گفت: خب، الان کاوه یه
مهمونی ترتیب میده که اونا هم دعوتند... اما...
دور هال قدم زد.
-اما ممکنه که نیان چون مهمونی قبلیش لو رفت و پلیسا ریختند.
عطیه سري تکون داد.
-آقا ماهان درست میگند، منم به همین فکر می
کردم.
-واسه همینه که به کاوه گفتم به همه یه پیشنهادي بده که نتونند دعوتشو رد کنند، این یه مهمونی
نیست، یه معاملهست.
محدثه با اخم گفت: به نظرتون کاوه قابل اعتماده که
همه چیو کف دستش گذاشتید؟
سر تکون دادم.
-اون همیشه پشتم بود، چندین بار من از منجلاب بیرونش کشیدم، کاوه درسته که دختر بازه اما نامرد
نیست.
ماهان سري تکون داد.
-اینو راست میگه، میشه بهش اعتماد کرد.
بازم قدم زد.
-خب، به فرض که اومدند، بعدش چه نقشهاي
داري؟
خودمو روي مبل انداختم.
-میدزدیمش و میبریمش جایی که عقل جنم بهش
نرسه، چه برسه به نیما.
همشون متعجب بهم زل زدند‌
یه قند توي دهنم گذاشتم و چاییمو برداشتم.
ماهان: اما اونطوري که ازش تعریف کردي این مطهره
دیگه اون مطهره نیست!
به رو به روم چشم دوختم و گفتم: شاید دیگه اون
مطهره نباشه اما من هنوز همون مهردادم، همونی که
اونقدر میجنگه تا به خواستش برسه!
#مطهره
اخمهام یه لحظه هم از هم باز نمیشدند.
از روي حرص تند غذا میخوردم.
اینکه زن سابق شوهرت داشته باشه جلوت غذا
کوفت کنه آتیشت میزنه.
نیما بالاتر از همه نشسته بود و رادمان هم وسط اون
و سارا بود.
با صداي سیروان بالاخره سرمو بالا آوردم.
-ارباب؟
نیما غذاشو جوید و سوالی بهش نگاه کرد.
سیروان: یه لحظه میاین؟
نیما بلند شد و به همراهش کمی دور شد.
نگاه پر حرصی به سارایی که داشت غذا به رادمان
میداد و کلی قربون صدقش میرفت انداختم.
دیدگاه ها (۱)

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهفتم | اعتراف آخرسکوت کلبه، از صدای گل...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۳۰مروارید با دهن باز و چشمای گرد ...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "48""ویو پارک آنجلینا"چند ...

رمان عشق ممنوع

پارت ۶که یهو داشتم میخوردم زمین که دیدم شوگا اومد و با جادوی...

P³¹The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 206♡⁠。⁠)⁩يکي از...

وقتی میرین مهمونی ولی ...دیدم میا چشمک زد و حواس ته رو پرت ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط