{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۱۹
با ابروهاي بالا رفته گفت: یعنی دوسش داره؟
فکرشم خونمو به جوش میاره.
-آره.
محدثه از روي مبل بلند شد.
-یعنی الان زنشه؟
عصبی چشمهامو بستم و سري تکون دادم.
ماهان عصبی خندید.
-چه نقشهاي ریخته کثافت! کاش میشد ازش
شکایت کرد.
چشمهامو باز کردم و شستمو به لبم کشیدم.
-نمیشه، عوضی همه جا نفوذ داره تازشم مدرکی
ازش نداریم که ثابت کنه مطهره رو گول زده.
ماهان: باید یه جوري مطهره رو تنها گیر بیاریم و
باهاش صحبت کنیم.
-خودمم همین فکر رو دارم.
نفس پر اضطرابی کشیدم.
-میترسم مطهره رو قاطی کثافت کاریاش کرده
باشه.
با یادآوري یه چیز دست به سینه رو به روي ماهان
وایسادم که سوالی بهم نگاه کرد.
با نیشخند کنج لبم گفتم: گفتم که دیشب دیدمش،
اما تو باور نکردي.
چپ چپ بهم نگاه کرد.
-وقتی همش توهم میزنی انتظار داري باور کنم؟
محدثه با لبخند به دیوار خیره شد و گفت: هنوز باور
نمیشه.
بهمون نگاه کرد.
-به عطیه بگم؟
سري تکون دادم.
-اما بهش بگو فعلا به کسی نگه.
باشهاي گفت و گوشیشو از روي میز برداشت.
با اخم به میز خیره شدم.
بمیرمم نمیذارم زن منو با دروغ کنار خودت نگه
داري... هرجور شده از چنگت درمیارمش، اینو بهت
قول میدم نیما خان.
به ماهان نگاه کردم.
-به کاوه زنگ بزن بگو بیاد خونم.
اخم کرد.
-چی تو فکرته؟
-میفهمی.
******
#مطهره
-رادمانو دارم میارم کنار خودم.
حرص وجودمو پر کرد.
-اون زنه هم میاد؟
خندید و روي پاش پرتم کرد.
-حسودي میکنی؟
دندونهامو روي هم فشار دادم.
-حسودي چیه؟ من فقط شوهرمو واسه خودم می
خوام.
باز خندید و چونمو گرفت.
-نه نمیاد، خودمم حوصلهی دیدن ریختشو ندارم.
با قهر نگاهمو ازش گرفتم.
-اصلا چرا باهاش ازدواج کردي؟
پوفی کشید.
-بهت گفتم که! ازم حامله شد، مامان و بابامم چسبوندنش به ریشم! وقتی هم که رادمان به دنیا
اومد ازش طلاق گرفتم.
به گوشم نزدیکتر شد.
-بعدم که با تو آشنا شدم و شدي زندگیم.
سعی کردم لبخند پررنگ نشه.
لالهی گوشمو توي دهنش برد و بوسید که خفیف
لرزیدم.
زبونشو روي شاهرگم کشید که چشم بسته گفتم:
نکن نیما.
آروم خندید و دستشو به زیر لباسم برد که با حرص
دستشو پس زدم و بهش نگاه کردم.
شروع کرد به خندیدن که با حرص به قفسهی
سینهش زدم.
مچمو گرفت و کاملا روي خودش پرتم کرد که تو
میلی متري صورتش قرار گرفتم.
سرمو کمی عقب بردم و گفتم: میترسم رادمان
رابطهی خوبی باهام نداشته باشه.
لبخندي زد و موهامو پشت گوشم برد.
-نترس، بچهی مهربونیه.
شستهامو روي ته ریشش کشیدم.
-محمولهی شمال چی شد؟
-شروینو به جاي خودم فرستادم، بدون سر و صدا
فرستاده شد.
-عالیه!
پوزخندي زدم.
-حتما چون خودش بوده و میترسیده گیر بیوفته
لو...
انگشتهاشو روي لبم گذاشت و با اخم گفت: ول
کن دیگه!
نفس پر حرصی کشیدم و دستشو پس زدم.
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۰نفس پر حرصی کشیدم و دستشو پس زدم....

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۱تفنگو بالا بردم و سه بار شلیک کرد...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۸مبلها کشوندم.کنجکاوي داشت وجودمو ...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۲۱به سمت آراز رفت و یقه ش رو گرفت . _ ب...

وقتی میرین خونه مادرش ولی...پوفی کشیدم خیلی خسته بودم . _میر...

وقتی فهمید تو خونه پدرت کتک میخوری.با هق هق پشت میز آرایشم ...

وقتی با دخترعموش میره بیرون و تو حسادت میکنی.ریز خندید و سرش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط