{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امن ترین خطر

امن ترین خطر
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟐𝟎
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
«پایان یک بازی»

صدای گلوله در تمام تونل پیچید.

آیلین ناخودآگاه چشم‌هایش را بست.

اما دردی حس نکرد.

چند ثانیه بعد، وقتی چشم باز کرد…

جونکوک روبه‌رویش ایستاده بود.

دستش دور آیلین حلقه شده بود و نفس‌هایش سنگین شده بود.

گلوله از کنار شانه‌اش رد شده و دیوار پشت سرشان را شکافته بود.

چشم‌های آیلین لرزید.

«جونکوک…»

اما او فقط نگاهش را از رئیس کانگ برنداشت.

آن نگاه…
دیگر فقط خشم نبود.

سال‌ها درد،
نفرت،
و تمام شب‌هایی که با خاطرات گذشته زندگی کرده بود.

کانگ آرام خندید.

«هنوزم حاضری برای بقیه بمیری.»

جونکوک اسلحه‌اش را بالا آورد.

«ولی تو هیچ‌وقت حاضر نبودی برای کسی زندگی کنی.»

برای اولین بار لبخند کانگ محو شد.

فضای تونل سنگین‌تر شد.

چند ثانیه…
هیچ‌کس حرکت نکرد.

بعد ناگهان کانگ دوباره اسلحه‌اش را به سمت آیلین گرفت.

اما این بار جونکوک سریع‌تر بود.

تق!

گلوله مستقیم به سینه کانگ خورد.

مرد چند قدم عقب رفت.

اسلحه از دستش افتاد.

آیلین با شوک نگاه می‌کرد.

کانگ به دیوار تونل تکیه داد.

خون آرام از گوشه لبش پایین آمد.

اما هنوز لبخند کمرنگی روی صورتش بود.

«آخرش… شبیه پدرت شدی.»

جونکوک نزدیک‌تر رفت.

«همه چیز تموم شده.»

کانگ خندید.
صدایش ضعیف شده بود.

«فکر می‌کنی با مرگ من… این دنیا تموم میشه؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

فقط صدای چکه خون در تونل می‌پیچید.

کانگ آرام دستش را داخل کت برد.

جونکوک فوراً اسلحه‌اش را بالا آورد.

«دستتو بیار بیرون.»

اما کانگ توجهی نکرد.

وقتی دستش بیرون آمد…

یک اسلحه کوچک داخلش بود.

آیلین نفسش را حبس کرد.

اما کانگ اسلحه را سمت خودش گرفت.

برای اولین بار، نگاهش خسته به نظر می‌رسید.

«بعضی رازها… باید دفن بشن.»

تق!

صدای شلیک کوتاه بود.

بدن کانگ روی زمین افتاد.

سکوت…

سنگین،
طولانی،
و غیرقابل‌تحمل.

آیلین هنوز ماتش برده بود.

همه چیز آن‌قدر سریع اتفاق افتاده بود که ذهنش نمی‌توانست همراهی کند.

جونکوک چند ثانیه بی‌حرکت به جسد کانگ خیره ماند.

بعد آرام اسلحه را پایین آورد.

انگار تمام وزن دنیا ناگهان روی شانه‌هایش افتاده باشد.

آیلین آهسته نزدیک شد.

«تموم شد…؟»

جونکوک به سختی نفس کشید.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها…

هیچ خشمی در چهره‌اش نبود.

فقط خستگی.

نگاهش را به آیلین داد.

و آرام گفت:

«آره.»

چشم‌های آیلین پر از اشک شد.

نه از ترس.

از اینکه بالاخره همه چیز تمام شده بود.

تمام فرارها…
دروغ‌ها…
خون‌ها…
و شب‌هایی که فکر می‌کرد هرگز صبح نمی‌شوند.

جونکوک آرام دستش را گرفت.

این بار نه برای فرار.

نه برای محافظت.

فقط برای اینکه مطمئن شود هنوز کنارش است.

صدای آژیر پلیس از دور شنیده می‌شد.

نور آبی و قرمز کم‌کم وارد دهانه تونل شد.

دنیای بیرون بالاخره آن‌ها را پیدا کرده بود.

آیلین به جونکوک نگاه کرد.

«حالا چی میشه؟»

جونکوک چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام انگشتش را دور دست او محکم‌تر کرد.

«حالا…»

برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.

«زندگی می‌کنیم.»

راستش رو بخواین یک لحظه اشکم در اومد 🥲
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲)

امن ترین خطر𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟐𝟏 _𝐭𝐡𝐞 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐨𝐧𝐞𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚«جایی که بالاخر...

دوستان اعلام فیک جدید درخواستینگاه ممنوعه.. «Forbidden Gaze»...

امن ترین خطر𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟗𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚«مردی که پشت همه چیز ایستاده ...

امن ترین خطر 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟖«آتش دوباره»صدای انفجار تمام ساختمان را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط