{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امن ترین خطر

امن ترین خطر
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟐𝟏 _𝐭𝐡𝐞 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐨𝐧𝐞
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
«جایی که بالاخره آرام شد»

شش ماه بعد


صدای باران آرام روی پنجره‌های خانه می‌نشست.

خانه کوچکی در حومه شهر…
دور از آدم‌هایی که اسمشان بوی خون و خیانت می‌داد.

آیلین کنار پنجره ایستاده بود و فنجان چای گرمی را بین دست‌هایش نگه داشته بود.

برای اولین بار بعد از سال‌ها…

سکوت خانه ترسناک نبود.

صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.

«بازم بیداری؟»

آیلین برگشت.

جونکوک با موهای خیس و لباس راحتی وارد آشپزخانه شد.

دیگر خبری از کت‌های مشکی،
اسلحه،
یا آن نگاه سرد همیشگی نبود.

فقط خودش بود.

واقعی‌تر از همیشه.

آیلین لبخند کمرنگی زد.

«بارون نمی‌ذاشت بخوابم.»

جونکوک کنار او ایستاد و به بیرون نگاه کرد.

هوای خاکستری،
بوی باران،
و آرامشی که زمانی برای هر دویشان غیرممکن به نظر می‌رسید.

چند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدند.

اما این سکوت…
سنگین نبود.

آرام بود.

جونکوک آرام گفت:
«امروز دوباره کابوس دیدی؟»

آیلین لحظه‌ای ساکت ماند.

بعد خیلی آرام سر تکان داد.

«کمتر شده.»

نگاه جونکوک پایین افتاد.

هنوز هم وقتی فکر می‌کرد باعث درد کشیدن او شده، چیزی درونش فشرده می‌شد.

آیلین متوجه نگاهش شد.

فنجانش را روی میز گذاشت و آرام نزدیک‌تر رفت.

«هی.»

جونکوک سر بلند کرد.

آیلین دستش را گرفت.

«تموم شده.»

صدایش آرام بود…
اما مطمئن.

چشم‌های جونکوک چند ثانیه روی صورتش ماند.

انگار هنوز باورش نمی‌شد کسی بعد از فهمیدن تمام حقیقت‌ها،
باز هم کنارش مانده باشد.

او آرام گفت:
«من هنوزم بعضی وقتا فکر می‌کنم لیاقت این آرامشو ندارم.»

آیلین بدون مکث جواب داد:

«ولی من دارم انتخابت می‌کنم.»

قلب جونکوک برای لحظه‌ای سنگین شد.

این جمله…
برای مردی که تمام عمرش فقط جنگیده بود،
بیشتر از هر چیز دیگری معنا داشت.

او دست آیلین را آرام بوسید.

«قول داده بودم ازت محافظت کنم.»

آیلین لبخند زد.

«و کردی.»

صدای باران بیشتر شد.

جونکوک پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد.

هیچ عجله‌ای نبود.

هیچ خطری پشت در منتظرشان نبود.

فقط دو آدم زخمی…
که بالاخره جایی برای نفس کشیدن پیدا کرده بودند.

چند دقیقه بعد آیلین با خنده آرامی گفت:
«می‌دونی عجیب‌ترین بخشش چیه؟»

«چی؟»

«اینکه الان بزرگ‌ترین دغدغه‌مون اینه شام چی بخوریم.»

جونکوک خیلی کوتاه خندید.

خنده‌ای واقعی…
که آیلین هنوز هم هر بار شنیدنش را دوست داشت.

«تو آشپزی می‌کنی؟»

آیلین با اعتراض نگاهش کرد.

«دفعه قبل نزدیک بود آشپزخونه رو آتیش بزنی.»

«اون فقط یه بار بود.»

«سه بار بود.»

جونکوک این بار واضح‌تر خندید.

و آیلین فهمید…

شاید زخم‌ها هیچ‌وقت کاملاً ناپدید نشوند،
اما می‌شود با وجودشان زندگی کرد.

کنار کسی که باعث می‌شود دوباره دلت بخواهد فردا را ببینی.

آیلین آرام سرش را روی شانه جونکوک گذاشت.

بیرون،
باران همچنان می‌بارید.

اما داخل آن خانه کوچک…

همه چیز بالاخره آرام شده بود.

پایان:)

خدایی حال کردین چی نوشتم؟
فرشته های من ممنونم بابت حمایت هاتون
خیلی دوستون دارم 😘
و اینکه همیشه استوری ها رو چک کنید باشه؟
الانم می خوام که این پست رو بترکونید با لایک و کامنت ها تون و البته بازنشر
راستی نظر تون رو توی کامنت ها بگید که دوست داشتید فیک چجوری باشه و و ... فقط عااالی و اینجور چیزا نه.
با احترام فعلا مرخص می شم برم در خواستی بعد رو بنویسم
زودی میام...
دیدگاه ها (۱۲)

دوستان اعلام فیک جدید درخواستینگاه ممنوعه.. «Forbidden Gaze»...

«نگاه ممنوعه»ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 «اولین نگاه اشتباه»صدای موزی...

امن ترین خطر𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟐𝟎𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚«پایان یک بازی»صدای گلوله در ...

امن ترین خطر𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟗𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚«مردی که پشت همه چیز ایستاده ...

امن ترین خطر 𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟑𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚«شبی که اعتماد شروع شد»بارا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط