امن ترین خطر
امن ترین خطر
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟗
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
«مردی که پشت همه چیز ایستاده بود»
نور قرمز اضطراری راهرو روی چهره مرد افتاده بود.
رئیس کانگ آرام چند قدم جلو آمد.
هیچ عجلهای در حرکاتش نبود، انگار از قبل میدانست که کسی نمیتواند جلویش را بگیرد.
چند مرد مسلح پشت سرش ایستاده بودند.
جونکوک فوراً آیلین را کمی عقب کشید و اسلحهاش را بالا آورد.
چشمهایش تاریک شده بود.
«تو مرده بودی.»
کانگ لبخند کوتاهی زد.
«خیلیها همینو فکر میکنن.»
نگاهش از جونکوک به آیلین رفت.
چند ثانیه بدون حرف او را نگاه کرد.
«پس این همون دختر خاندان کیمه…»
آیلین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
اما جونکوک جلویش ایستاد.
«حتی بهش نگاه هم نکن.»
کانگ آهسته خندید.
«هنوز هم مثل قبل ازش محافظت میکنی.»
چشمهای جونکوک باریک شد.
«همه این سالها… تو بودی.»
کانگ شانه بالا انداخت.
«آره.»
آیلین با ناباوری گفت:
«تو… اون قتلعام رو راه انداختی؟»
کانگ مستقیم به او نگاه کرد.
«اون شب… فقط یک مشکل را حل کردم.»
جونکوک با خشم گفت:
«اون یه خانواده بود.»
کانگ بیاحساس جواب داد:
«اونها میخواستن از بازی خارج بشن.»
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
آیلین آهسته گفت:
«چی…؟»
کانگ ادامه داد:
«پدرت و پدر جونکوک تصمیم گرفته بودن تمام این شبکه مافیا رو لو بدن.»
چشمهای جونکوک ناگهان تغییر کرد.
«دروغ نگو.»
کانگ خندید.
«تو واقعاً فکر میکنی پدرت اونقدر ساده بود؟»
او چند قدم جلوتر آمد.
«اونها میخواستن همه چیز را نابود کنن.»
صدایش سرد شد.
«و من اجازه نمیدادم.»
دست جونکوک روی ماشه سفت شد.
«برای همین همه رو کشتی.»
کانگ بیتفاوت گفت:
«برای حفظ تعادل.»
چشمهایش دوباره روی آیلین ثابت شد.
«اما تو… اشتباه اون شب بودی.»
قلب آیلین تندتر زد.
«چی؟»
«تو باید همون شب میمردی.»
قبل از اینکه کسی بتواند چیزی بگوید—
تق!
جونکوک شلیک کرد.
گلوله از کنار صورت کانگ رد شد.
در همان لحظه مردهای پشت سرش شلیک کردند.
راهرو در صدای گلولهها غرق شد.
جونکوک یکی از آنها را زد.
دیگری به دیوار کوبیده شد.
آیلین به زمین افتاد و پشت یک ستون پناه گرفت.
نفسش تند شده بود.
یکی از مردها به سمتش رفت.
اما قبل از رسیدن—
تق!
جونکوک او را زد.
«آیلین!»
او اسلحهای را که روی زمین افتاده بود برداشت.
دستهایش میلرزید.
اما نگاهش تغییر کرده بود.
دیگر همان دختر ترسیده اول داستان نبود.
جونکوک با تعجب نگاهش کرد.
آیلین آرام گفت:
«من فرار نمیکنم.»
چند ثانیه نگاهشان در هم قفل شد.
بعد جونکوک سر تکان داد.
«پس پشت من بمون.»
درگیری شدیدتر شد.
دو نفر دیگر افتادند.
فقط رئیس کانگ باقی مانده بود.
او آرام اسلحهاش را بالا آورد.
مستقیم به سمت آیلین.
«بازی تموم شد.»
چشمهای جونکوک گشاد شد.
«نه—»
صدای شلیک در تونل پیچید.
و همه چیز برای یک لحظه متوقف شد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟗
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
«مردی که پشت همه چیز ایستاده بود»
نور قرمز اضطراری راهرو روی چهره مرد افتاده بود.
رئیس کانگ آرام چند قدم جلو آمد.
هیچ عجلهای در حرکاتش نبود، انگار از قبل میدانست که کسی نمیتواند جلویش را بگیرد.
چند مرد مسلح پشت سرش ایستاده بودند.
جونکوک فوراً آیلین را کمی عقب کشید و اسلحهاش را بالا آورد.
چشمهایش تاریک شده بود.
«تو مرده بودی.»
کانگ لبخند کوتاهی زد.
«خیلیها همینو فکر میکنن.»
نگاهش از جونکوک به آیلین رفت.
چند ثانیه بدون حرف او را نگاه کرد.
«پس این همون دختر خاندان کیمه…»
آیلین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
اما جونکوک جلویش ایستاد.
«حتی بهش نگاه هم نکن.»
کانگ آهسته خندید.
«هنوز هم مثل قبل ازش محافظت میکنی.»
چشمهای جونکوک باریک شد.
«همه این سالها… تو بودی.»
کانگ شانه بالا انداخت.
«آره.»
آیلین با ناباوری گفت:
«تو… اون قتلعام رو راه انداختی؟»
کانگ مستقیم به او نگاه کرد.
«اون شب… فقط یک مشکل را حل کردم.»
جونکوک با خشم گفت:
«اون یه خانواده بود.»
کانگ بیاحساس جواب داد:
«اونها میخواستن از بازی خارج بشن.»
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
آیلین آهسته گفت:
«چی…؟»
کانگ ادامه داد:
«پدرت و پدر جونکوک تصمیم گرفته بودن تمام این شبکه مافیا رو لو بدن.»
چشمهای جونکوک ناگهان تغییر کرد.
«دروغ نگو.»
کانگ خندید.
«تو واقعاً فکر میکنی پدرت اونقدر ساده بود؟»
او چند قدم جلوتر آمد.
«اونها میخواستن همه چیز را نابود کنن.»
صدایش سرد شد.
«و من اجازه نمیدادم.»
دست جونکوک روی ماشه سفت شد.
«برای همین همه رو کشتی.»
کانگ بیتفاوت گفت:
«برای حفظ تعادل.»
چشمهایش دوباره روی آیلین ثابت شد.
«اما تو… اشتباه اون شب بودی.»
قلب آیلین تندتر زد.
«چی؟»
«تو باید همون شب میمردی.»
قبل از اینکه کسی بتواند چیزی بگوید—
تق!
جونکوک شلیک کرد.
گلوله از کنار صورت کانگ رد شد.
در همان لحظه مردهای پشت سرش شلیک کردند.
راهرو در صدای گلولهها غرق شد.
جونکوک یکی از آنها را زد.
دیگری به دیوار کوبیده شد.
آیلین به زمین افتاد و پشت یک ستون پناه گرفت.
نفسش تند شده بود.
یکی از مردها به سمتش رفت.
اما قبل از رسیدن—
تق!
جونکوک او را زد.
«آیلین!»
او اسلحهای را که روی زمین افتاده بود برداشت.
دستهایش میلرزید.
اما نگاهش تغییر کرده بود.
دیگر همان دختر ترسیده اول داستان نبود.
جونکوک با تعجب نگاهش کرد.
آیلین آرام گفت:
«من فرار نمیکنم.»
چند ثانیه نگاهشان در هم قفل شد.
بعد جونکوک سر تکان داد.
«پس پشت من بمون.»
درگیری شدیدتر شد.
دو نفر دیگر افتادند.
فقط رئیس کانگ باقی مانده بود.
او آرام اسلحهاش را بالا آورد.
مستقیم به سمت آیلین.
«بازی تموم شد.»
چشمهای جونکوک گشاد شد.
«نه—»
صدای شلیک در تونل پیچید.
و همه چیز برای یک لحظه متوقف شد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۸۴
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط