{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت

قسمت ۱۹
مامان ازجاش بلندشدودرحالیکه گریه میکردگفت:دیر اومدی آقاسعید اون موقع که بایدباورم میکردی نکردی (به من اشاره کردوادامه داد)این بچه به پدرنیازداشت به یه کسی که بهش بگه بابا پشت وپناهش باشه سایش بالاسرش باشه وقتی میپرسیدبابام کجاس نمیدونستم بهش چی بگم اصلاچی میگفتم؟میگفتم بابات منوبه چشم یه هرزه وهرجایی میدید؟میگفتم بابات شک داشت به اینکه توواقعادخترشی یانه؟میگفتم بابات مارونمیخواست؟تولیاقت عشق پاک منونداشتی....تولیاقت هیچی رونداشتی.....این وسط هیچ کسی مقصرنیس جزخودت....
باباازجاش بلندشدوروکردسمت مامان برق اشک روتوی چشماش میدیدم.
بابا:اشتباه کردم بهم یه فرصت بده تاجبران کنم بخدادیگه بی تونمیتونم
مامان:توزندگی من جایی واسه تونیس متیناهم میتونه خودش انتخاب کنه اگه میخوادباباش روببینه جلوش رونمیگیرم ولی هیچ جایی پیش من نداری.
مامان پشتش روکردبه ماخواست بره سمت اتاقش که بابا کاردی که روی میز بودروبرداشت وگذاشت روی رگ دستش.جیغ خفیفی کشیدم ومامان روصداکردم.مامان سریع برگشت بادیدن اون صحنه اونم شک زده شده بود.
مامان:چیکارمیکنی؟!
باباکه حالاداشت اشک میریخت بابغض گفت:تونباشی زنده موندن من چه فایده ای داره؟اشتباهی کردم که تقاصش روبایدپس بدم.بدون تونفس کشیدن برام سخته این همه سال فکر میکردم خوشبختم ولی نبودم ونیسم وبدون تونخواهم بود.
هم من هم مامان پا به پای بابااشک میریختیم.
مامان:نکن سعید...این درست نیس
بابا:اره زنده موندن من بدون تودرست نیس...
_بابا....
باباباچشمای پرازاشک نگاهم کرد.
بابا:نگوبابا...من لیاقت پدربودن روندارم این همه سال برات پدری نکردم حالااومدی وبهم میگی بابا؟
_بابااین همه سال نبودی حالاکه اومدی میخوای بازتنهام بزاری
بابا:نبودن من بهترازبودنمه(روکردبه مامان وگفت)هستی....عشقم خیلی دوست دارم مواظب خودت باش....
باباچاقورومحکم فروکردتوی قلبش.هردومون جیغ کشیدیم رفتیم سمت باباکه روی زمین زانوزده بود.مامان سرش روبغل کرده بود.زنگ زدم به اوژانس.
بابا:هییییش گریه نکن عشقم....مگه مگه ن نمی نمیدونی که طاقت گرگریه هاتوندارم من من از ا امانتی رفیقم من از عش عقشم مواظبت نک نکردم من منی که از ازهمه بی بیشتردوست داش داشتم بیش بیشتراز هم همه عذا عذابت دادم
مامان:اینجووی نگوسعید بایدزنده بمونی به خاطرمن به خاطردخترمون بایدزنده بمونی توبهمون مدیونی
باباکه کم کم چشماش داشت بسته میشدگفت:دو دوست دا دارم عش قم
وبعدچشماشوبست.باشالم سعی داشتم جلوی خون ریزیش روبگیرم نبضش روگرفتم میزداماخیلی کندشدت گریه مامان بیشترشده بود.امبولانس که اومدباباروسریع سوارش کردیم وبردیم بیمارستان.همه من هم مامان اون روزعهدبستیم که اگه حالاباباخوب شد ببخشیمش وبرگرده پیشمون.بابابخاطرمامبارزه کردچاقوبه نزدیکی های قلبش خورده بودوبالاخره خدادعامون روشنیدواونوبهمون برگردوند.ازاون روزبه بعدیه زندگی جدیدرودرکنارباباشروع کردیم ومن برای اولین بارفهمیدم که داشتن پدرچقدرخوبه....عشقی که بین مامان وبابا بوده مثه لیلی ومجنون قصه هاس.....
اعصابم خیلی خوردشده بودبیشترازهمه ناراحت شده بودم انتظارنداشتم آرمین همچین رفتاری باهام کنه وهمچین حرفایی روبهم بزنه من فقط ازش انتظارداشتم یکم بیشتربهن توجه کنه واینقدکارش روتواولویت قرارنده.بااعصابی خوردوصورتی گریون داشتم برمیگشتم خونه سرکوچه ازتاکسی پیاده شدم.کوچه خلوت بودومگسم پرنمیزد.بیشعورحتی به خودش زحمت ندادمنوبرسونه نمیگه دخترتنهاچجوری بره خونه؟
داشتم میرفتم سمت خونه که یه دفه یه نفرازپشت دستمالی گذاشت جلوی دهن وبینیم خواستم جیغ بزنم ولی محکم نگهم داشته بودوبعدش ازهوش رفتم.....
باآب سردی که روصورتم پاشیدن به هوش اومدم.نفسم ازسردی آب بنداومده بود.نفس نفس میزدم.
دونفرباکت وشلوارمشکی وپیراهن سفید که هیکلی عین غول داشتن جلوم ایستاده بودن.
تموم بدنم دردمیکرد.یادضربه هایی که باکمربندزدن افتادم.مثه حیوون افتاده بودن به جونم وهی میزدن هنوز زخمای قبلیم خوب نشده بازمیفتادن به جونم.اصلانمیفهمیدم چرامنوآوردن اینجا؟اصلاایناکین؟!ازجون من چی میخوان؟فقط کافی بودهمین سوالاروازشون بپرسم تاوحشی شن.مثه گاوایی که بادیدن پرچم قرمزبهت حمله میکنن.
یکی ازمرداروبه اون یکی گفت:برورئیس روصداکن بگو به هوش اومد.
اون مردرفت بیرون نای حرف زدن نداشتم.تموم بدنم درد میکرد.یه جای سالم نمونده بودتوبدنم.
دربازشدودونفرواردشدن.مردی که بهش میومدرئیسشون باشه حسابی اخم کرده بود.مثه اینکه بایداشهدموبگم.
درست اومدروبروم ایستاد.توی دلم داشتم مثه سگ میترسیدم ولی سعی داشتم ترسمومخفی کنم همه نفرت وخشمم روریختم توی چشمم وزل زدم توچشماش.
پوزخندی زدوگفت:خوبه هنوزم نگات وحشیه.....(بااخم وعصبانیت بیشترازقبل)ببینم چندساعت دیگه هم میتونی اینجوری نگاه کنی؟
چن
دیدگاه ها (۳)

قسمت اخر ۲۰_قول مردونه؟ دستشودرازکردسمتم وگفت:قول مردونه بغل...

یکی بیاد حرف بزنیم حوصلم پوکید

قسمت ۱۸ با یه قلبه تیکه پاره این اولین باره دلم داره میگه ...

قسمت ۱۷نمیخواست پا ی حرفا ی دلم بشینه نمیذاشتم که چشا ی خیسم...

☆سادیسمی منp/⁷

رمان بغلی من پارت ۱۳۴و۱۳۵و۱۳۶و۱۳۷ارسلان: آخيش آنقدر وول نخور...

part.11.*من میترسیدم که جونگکوک دوباره شروع کنه ولی چارهای ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط