رمان بغلی من

رمان بغلی من

پارت ۱۳۴و۱۳۵و۱۳۶و۱۳۷

ارسلان: آخيش آنقدر وول نخور عه
دیانا: ارسلان ول کن
ارسلان: بچه وول نخور دیگه ندید علی چی گفت
دیانا: ارسلان زشته بچه شدی مگه
ارسلان: تخس گفتم آره
دیانا: خندم گرفته بود وقتی حصار دستشو محکم تر کرد دیگه فهمیدم کار جدیه دست روی گونش گذاشتم که بی تاب نگام کرد الهی چشاشو ببین
ارسلان: دلت برام نمیسوزه
دیانا: چرا میسوزه اما اینجا زشته تخس اخم کرد اوه اوه اخمش و
ارسلان: ده دقیقه فقط
دیانا: شیطونی نکن دوهفته دیگه ور دل همیم
ارسلان: من تا دوهفته دیگه میمیرم
دیانا: خدانکنه
ارسلان: بزار دیگه اگر حرف نمیزدی این ده دقیقه رو با آرامش بغلت کرده بودم
دیانا: مامانت اینا ج.. حرف تمومون نشده بود که صدای شیطون علی اومد اول سرشو آورد تو چشمکی زد و شیطون گفت
علی:به‌به
دیانا: مچ دست ارسلان و گرفتم تا حصار دستش و آزاد کنه اما نکرد منو بیشتر کشید سمت خودش قابلیت اینو داشتم باهاش حل بشم
ارسلان: علی باز اومدی شیطونی
علی: گوشی به سمتش گرفتم و گفتم اگر اینو نشون بابا رضا بدم نشون مامان جونی بدم چقدر خوب میشه
دیانا: منو ارسلان دهنمون باز مونده بود یه زه بچه از ما عکس گرفته بود به بازی بچگانه اش دل دادم و گفتم عوم خوب میشه ها راستی عکس و بفرست قابش کنم ارسلان چقدر خوشگل و جذاب افتادی
ارسلان: علی از اینکه شیطونت بچه گانش جواب نداد با پرویی گفت
علی:منم بغل میخوام
ارسلان :باز شروع کردی
دیانا: پاشو به زمین کوبید و گفت
علی:منم میخوام
ارسلان: برو از بابات بخوا
علي: بغل زندایی یه جیز دیگس دایی حسودی نکن دیگه
دیانا: مجبورم کرد بغلش کنم ارسلان ناراحت بهم چشم دوخته بود انگار نه انگار این قراره جند وقت دیگه بشه بابا با غصه به علی که تو بغلم بود نگاه کرد آروم خندیدم علی که راضی شده بود و حرص ارسلان و قشنگ درآورده بود به سمت در حیاط رفتم داشت سوت میزد یهو بین راه گفت
علی: الهی بمیرم برات باید کلی بغلش کنی تا از دلش در بیاد
دیانا: تا علی رفت شروع کرد
ارسلان: اونو قشنگ با رضایت بغل میکنی بعد منو نه
دیانا: اوخدا شبیه پسر بچه هایی بود که تو بازی راش نداده بودن بغلم و باز کرد که سریع پرید
ارسلان: آخيش داشتم کباب میشدم
دیانا: آروم خندیدم
... دقایقی بعد ...
دیانا: خسته نشی
ارسلان: مگه میشه گوشیم زنگ خورد جان
مادر ارسلان: بیا دیگه پسر چیکار میکنی
ارسلان: چشم اومدم
دیانا: میری
ارسلان: اوهوم
دیانا: شب بهم زنگ بزن
ارسلان: چشم دلم برات تنگ میشه کوچولو سرشو بوسه زدم و ازش خدافظی کردم
.... چند روز بعد ....
ارسلان: بله
ستایش: آقا ارسلان شما کجایی
ارسلان: صداش نگران بود نفس نفس می میزد چطور
ستایش: یه یه ربع پیش رفته بود بیرون اما الان نه بیرونه نه اومده خونه گفتش زو.... جیغ
ارسلان: الو الو ستایش خانم چیزی شده الو دیانا رو دیدن الو تو دلم رخت میشستن پامو رو گاز فشار دادم به سر کوچه که رسیدم با دیدن اون ........
دیدگاه ها (۰)

رمان بغلی من پارت ۱۳۸و۱۳۹و۱۴۰ستایش: خاک تو سرم دیانا محکم به...

رمان بغلی من پارت ۱۳۰و۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳دیانا: قرار بود بریم یه سری...

کدوم یکی از رمان هارو بیشتر دوست داشتید🫶😘🧐

رمان بغلی من پارت ۱۱۵و۱۱۶و۱۱۷ارسلان :یه روز نشده ناز میشیدیا...

رمان بغلی من پارت۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳و۱۳۴دیانا: تا نیم ساعت داشتیم با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط