part
part.11.
*من میترسیدم که جونگکوک دوباره شروع کنه ولی چارهای نداشتم دونه دونه رفتیم همون خوابگاه قدیمی رفتم تو تختم جونگ کوک دوبار تختش درست کنارم بود او مد سر جاش گفت چه خبراا+..تروخدا باز شروع نکن..-..همه ی حر فای بابات تو شنیدم..+..خب چیکار کنم..-..تو منو دوست داشتی..+..معلومه که نه چه اون موقع چه الان عجولی ولی تو جز این چیز ی بلد نیستی..-..اگه بلدم بودم توو نمی زاشتی چیز دی گه ایی بگم چرا بعد سه سال بر گشتی .. چاره ای جز اینکه دوبارهبینمون خط بکشم نداشتم.+.. بابایی چرا باید بهت بگم هاا..
&این حر فش منو ناراحت تر کرد چون خط کشید دوباره -.. باشه اینم بد نیست میشه دوباره بابات باشم..+..اوکی الانم می خوام بخوابم..
(صبح)
&صبح که پاشدم جی یون نبود اومد بیرون اوو جون نبود نکنه دعوا می کنن پس رفت م بیرون جی یون و اوو جون تو حیاط بودن رفتم جلو اوو جون گفت .. ببخشید ولی نو لیاقت عشقو داری اون موقع من برای اینکه عشقمو از دست دادم ناراحت بودم یه چیزی گفتم ولی من قسم میخورم که عین تو به کسی جز سه یون فک نکنم .. اینو که گفت خیالم راحت شد فک کردم داره ب جی یون اعطراف می کنه جی یو چیزی نگفت و اوو جون از خوابگاه خارج شد و جی یونم منو ندید و رفت تو. بعد چند دقیقه رفتم تو نشستم رو مبل جی یون روی مبل رو بروم داشت با لپ تابش کار میکرد که سه هو اومد در لپ تا بشو بست گفت.. جی یون بجای خوندن اود مزخرفات برو سه جو رو اروم کن.. بعدش جی یون رفت تو اتاق سه جو و تهیونگ .تهیونگ اومد بیرون ولی جی یون تو موند . راستش منبه تهیونگ سر سه جو شک داشتم اخه همیشه به هم زنگ می زنن الانم با دست پاچگی اومد بیرون کنارش شستم -.. راستشو بگو بین تو و سه جو چیه بابایی..... نکنه مامان هم دارم.. گفت .. اره داری همو نه ولی اگه زایه کنی من ماجرای تو رو هم به جی یون می گم .. -.. چرا بحث اونو میاری وسط الانبرا من اون دخترمه.. گفت .. اخه اون من رو با سه جو دیدی صب کن باهاش حرف زدی چجوری تو که گفتی برات مرده .. ما جرایدیشبو گفتم تعجب کرد ولی نه از ماجرا انگار از ایکه من می دونستم تعجب کرد گفت .. اوکی.. بعد رفت انور نشست
*وقتی رفتم تو اتاق تهیونگ داشت سه جو رو میبوسید +.. اهم اهم ببخشید مزاحم شدم .. تهیونگ از روش بلند شد گفت .. فقط به جونگ کوک نگو.. بعد با دست پا چگی رفت بیرون .من به سه جو می خندیدم و+.. پس برای این هممونو برگردوندی ههههه برا ای همش بهش زنگ میردی منو بگواومدم حا لتو خوبب کنم . التما سم کرد به سه هو چیزی نگم از ونجایی که اونم ماجرای منو جونگ کوک و می دونست گفتمبهش نمی گم و از اتاق اومدم بیرون خندم گرفت سه هو گفت .. تو رفتی حال اونو خوب کنی ولی حال تو خوب شد
از زبون بابای جی یون ..
حالا که فهمیدم جی یون چرا از دست من ناراحته تصمیم گرفتم که دیگه به زندگیش دخالت نکنم ولی حالا چطور می تونستم این همه کارایی که این همه سال باهاش کردمو جبران کنم بنظرم باید بگم جونگ کوکو بیارن چون حالا که فهمیده فکر نکنم دعوت منو قبول کنه پس باید بزر بیارمش ولی این خبر نباید به گوش جی یون برسه .
&من بعد از کلاسا با جی یون خیلی سرد رفتار میکردم اما دلمم نمی خواست اینطوری باهاش باشم داشتم جلوی دانشگاه قدم میزدم که دیدم یه ون سیاه جلوم نگاه داشت و ادماش ریختن بیرون اومدنمنو گرفتن بهشون میگفتم ول کنین بابا با من چیکار دارین ولی با یه تنفگ زدن تو سرمو بیهوش شدم از اونجا به بعدشو نفهمیدم
*من میترسیدم که جونگکوک دوباره شروع کنه ولی چارهای نداشتم دونه دونه رفتیم همون خوابگاه قدیمی رفتم تو تختم جونگ کوک دوبار تختش درست کنارم بود او مد سر جاش گفت چه خبراا+..تروخدا باز شروع نکن..-..همه ی حر فای بابات تو شنیدم..+..خب چیکار کنم..-..تو منو دوست داشتی..+..معلومه که نه چه اون موقع چه الان عجولی ولی تو جز این چیز ی بلد نیستی..-..اگه بلدم بودم توو نمی زاشتی چیز دی گه ایی بگم چرا بعد سه سال بر گشتی .. چاره ای جز اینکه دوبارهبینمون خط بکشم نداشتم.+.. بابایی چرا باید بهت بگم هاا..
&این حر فش منو ناراحت تر کرد چون خط کشید دوباره -.. باشه اینم بد نیست میشه دوباره بابات باشم..+..اوکی الانم می خوام بخوابم..
(صبح)
&صبح که پاشدم جی یون نبود اومد بیرون اوو جون نبود نکنه دعوا می کنن پس رفت م بیرون جی یون و اوو جون تو حیاط بودن رفتم جلو اوو جون گفت .. ببخشید ولی نو لیاقت عشقو داری اون موقع من برای اینکه عشقمو از دست دادم ناراحت بودم یه چیزی گفتم ولی من قسم میخورم که عین تو به کسی جز سه یون فک نکنم .. اینو که گفت خیالم راحت شد فک کردم داره ب جی یون اعطراف می کنه جی یو چیزی نگفت و اوو جون از خوابگاه خارج شد و جی یونم منو ندید و رفت تو. بعد چند دقیقه رفتم تو نشستم رو مبل جی یون روی مبل رو بروم داشت با لپ تابش کار میکرد که سه هو اومد در لپ تا بشو بست گفت.. جی یون بجای خوندن اود مزخرفات برو سه جو رو اروم کن.. بعدش جی یون رفت تو اتاق سه جو و تهیونگ .تهیونگ اومد بیرون ولی جی یون تو موند . راستش منبه تهیونگ سر سه جو شک داشتم اخه همیشه به هم زنگ می زنن الانم با دست پاچگی اومد بیرون کنارش شستم -.. راستشو بگو بین تو و سه جو چیه بابایی..... نکنه مامان هم دارم.. گفت .. اره داری همو نه ولی اگه زایه کنی من ماجرای تو رو هم به جی یون می گم .. -.. چرا بحث اونو میاری وسط الانبرا من اون دخترمه.. گفت .. اخه اون من رو با سه جو دیدی صب کن باهاش حرف زدی چجوری تو که گفتی برات مرده .. ما جرایدیشبو گفتم تعجب کرد ولی نه از ماجرا انگار از ایکه من می دونستم تعجب کرد گفت .. اوکی.. بعد رفت انور نشست
*وقتی رفتم تو اتاق تهیونگ داشت سه جو رو میبوسید +.. اهم اهم ببخشید مزاحم شدم .. تهیونگ از روش بلند شد گفت .. فقط به جونگ کوک نگو.. بعد با دست پا چگی رفت بیرون .من به سه جو می خندیدم و+.. پس برای این هممونو برگردوندی ههههه برا ای همش بهش زنگ میردی منو بگواومدم حا لتو خوبب کنم . التما سم کرد به سه هو چیزی نگم از ونجایی که اونم ماجرای منو جونگ کوک و می دونست گفتمبهش نمی گم و از اتاق اومدم بیرون خندم گرفت سه هو گفت .. تو رفتی حال اونو خوب کنی ولی حال تو خوب شد
از زبون بابای جی یون ..
حالا که فهمیدم جی یون چرا از دست من ناراحته تصمیم گرفتم که دیگه به زندگیش دخالت نکنم ولی حالا چطور می تونستم این همه کارایی که این همه سال باهاش کردمو جبران کنم بنظرم باید بگم جونگ کوکو بیارن چون حالا که فهمیده فکر نکنم دعوت منو قبول کنه پس باید بزر بیارمش ولی این خبر نباید به گوش جی یون برسه .
&من بعد از کلاسا با جی یون خیلی سرد رفتار میکردم اما دلمم نمی خواست اینطوری باهاش باشم داشتم جلوی دانشگاه قدم میزدم که دیدم یه ون سیاه جلوم نگاه داشت و ادماش ریختن بیرون اومدنمنو گرفتن بهشون میگفتم ول کنین بابا با من چیکار دارین ولی با یه تنفگ زدن تو سرمو بیهوش شدم از اونجا به بعدشو نفهمیدم
- ۱۴۹
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط