{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 6

["فردا صبح،بعد صبحونه،ویو سلین"]
روی مبل سالن نشستم و پاهامو روی هم گذاشتم..
_"بابا تهدیدت کرد نه؟توعم اینو به من نگفتی سلین میفهمی که بابا همیشه آخر کار خودشو میکنه دیگه،خوب میدونی اگر تهیونگ بفهمه آمِلیا دخترشه میره دادگاه و ازت میگیرش خیلی خیلی خوب میدونی و الان دقیقا با هم مورد فشار و تهدید قرار گرفتی."
جونگ کوک همشو با اعصبانیت میگفت اما صداش آروم بود...
نفس عمیقی کشیدمو نگاهمو بهش دادم:
+"داداش بس کن...
من نه با تهیونگ ازدواج میکنم نه دخترمو از دست میدم فهمیدی؟حالام اینقدر منو تحت فشار نزارید خواهش میکنم....و یه چیز دیگه رو هم بدونین اگرم با تهیونگ ازدواج کنم نه برای قبول کردن اجبار بابامه...
برای نجات دخترمه برای زندگیه اونه میفهمی؟."
جونگ کوک کتشو از روی مبل برداشتو از خونه زد بیرون..
عادت این چندسالشه چون نمیتونه داد و بیداد کنه میره توی تنهایی سیگار میکشه....
آوا هم کنارم نشستو دستشو روی زانوم فشرد.
_"خوبی؟."
لبخندی زدم:
+"خوبم خوبم....یه درخواست ازت دارم."
_"جانم بگو."
گلومو صاف کردمو آروم گفتم:
+"میشه شماره ی سیم کارت جدید تهیونگ بهم بدی؟."
ماتش برد و شوک بهم نگاه کرد:
_"چی؟....
برای چیته سلین؟."
+"لطفا سوال نکن...میدی یا نه؟."
هوفی کشید:
_"باشه الان میفرستمش برات...
کار خطرناکی نکن خب."
+"باشه...
اما قول نمیدم...
جونگ کوک بویی نبره از این ماجرا خب؟لطفا."
سری تکون داد و به اتاق مشترک خودش و جونگ کوک رفت....
صفحه ی گوشیمو روشن کردم و شماره رو سیو کردم...
وارد تلگرامم شدم و شماره رو سرچ کردم....
آخرین بازدید زده بود ساعت....5:31.
شروع به نوشتن پیامم کردم:
+"جناب کیم تهیونگ....
باید همو فردا ببینیم توی کافه ی.......منتظرتونم."
میدونستم که هم شماره مو داره و هم از قضیه ازدواج خبر داره....
ناسلامتی یه پلیسه برای خودش...
دیگه حدودن ساعت 8 داشت میشد و من جلسه مشاوره آنلاین داشتم...
به اتاق رفتم...
آمِلیا هنوز خواب بود،پتو رو تا شونه هاش روش کشیدم...
چمدون باز کردم و حولمو ازش در آوردم و لباس های ز.ی.ر و لباس های بعد حموم....
روتین بعد حمومم برداشتم و وارد حمومه داخل اتاق شدم....
بعد از یه حموم درست حسابی...
لباسمو تنم کردمو شروع به انجام روتین بدن و صورت بعد حمومم کردم...
موهامو با سشوار اول خشک و بعد کرالی کردم..
وارد اتاق شدم...
ارایشی ملایم کردم و لباس مناسب برای جلسه مشاوره انلاینم رو تنم کردم...
کامپیوتر رو روشن کردم و منتظر ساعت 8 موندم..
کامپیوتر رو روشن کرده بودم و صفحه‌ی سفیدِ قبل از شروع جلسه، روبه‌رویم چشمک می‌زد...
نفس عمیقی کشیدم و یه بار دیگه موهامو پشت گوشم فرستادم.
لبخند کم‌رنگی روی لبم نشست؛
من باید توی این اتاق، آروم‌ترین آدم دنیا می‌بودم...
حتی اگه توی دلم آشوب بود.
ساعت دقیقاً 8 شد و اعلان ورود مراجع روی صفحه ظاهر شد.
روی دکمه‌ی پذیرش کلیک کردم.
چهره‌ی یک دختر حدوداً بیست‌وچند ساله روی صفحه ظاهر شد.
چشم‌هاش خسته بود، شونه‌هاش افتاده، و لبخندش اون‌قدر زورکی بود که از همون نگاه اول می‌شد فهمید پشتش چی می‌گذره...
لبخند گرمی زدم و با صدایی نرم گفتم:
+"سلام عزیزم... خوش اومدی. من سلین هستم. هر چیزی که اینجا می‌گی بین خودمون می‌مونه. راحت باش."
نگاهش برای چند ثانیه روی صورتم موند، بعد آروم گفت:
_"سلام... راستش... نمی‌دونم از کجا شروع کنم."
سرمو کمی کج کردم و با ملایمت جواب دادم:
+"از هرجایی که دوست داری. لازم نیست مرتب یا درست شروع کنی. همین که حرف بزنی کافیه."
دست‌هاش توی هم گره خورده بود.....

اسلاید ۱ لباس خونگی بعد حمومش،۲ دمپاییش،۳ روتین پوستیش،۴گوشیش، ۵ موهاش، ۶ لباسش

شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۴۳)

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 7["ویو سلین"]چند بار نفسش رو بی...

https://wisgoon.com/elaaaaaaaaaaaپرنسسم فالوشه؟🌸🐣

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 5["ویو سلین"]نفسم تند شده بود،ص...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 4["ویو سلین"]در باز کردم...دلم م...

شب تولدم پارت 17ویو جونگ: داشتم حرف میزدم که با قرار گرفتن ل...

خانواده ی جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط