{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 4

["ویو سلین"]
در باز کردم...دلم میخواد محکم ببندمش تا حرصمو خالی کنم اما نمیتونستم آمِلیا بترسونم...
آوا رو تخت قدیمی جونگ کوک نشسته‌ بود و موهای طلایی رنگ آمِلیا نوازش میکرد...
به سمت تخت رفتم و نشستم،یه نفس عمیق کشیدم:
+"دختر مامانی؟پرنسسم بیا بغلم ببینم."
خودشو توی بغلم انداخت و با اون صدای شیرینه بچگونش گفت:
_"مامانی....تو داد زدی چلا؟."
خاک تو سرم کنن که نتونستم خودمو کنترل کنم:
+"ببخشید مامانی...ببخشید شیرینکم..یهو کنترلمو از دست دادم میبخشی مامانی رو؟."
صورتشو کمی عقب اورد:
_"آله میبخشم."
بوسی به پیشونیش زدم و سرشو بیشتر به سینم فشردم...
+"اوخ بچه ی مهربون من...قربونت برم."
چونمو روی سرش گذاشتم و به حرف بابا فکر کردم...
چی میخواست بگه که باید قبولش میکردم؟میترسیدم..
+"جونگ کوک یه هتل پیدا کن بریم اونجا بمونیم...اگرم شما نمی‌آید منو آمِلیا میریم اینجا اصلا نمیتونیم بمونی."
جونگ کوک دستشو توی موهاش برد:
_"اخه این وقت شب کدوم هتلی بازه؟بعدم اصلا حرف اینو نزن که شما دوتا رو تنها اینجا ول کنم....پاشین میریم خونه مجردی من.
نگاهی به آوا هم کردم که چشماش مخالفتی نداشت:
+"باشه....بریم."
دست آمِلیا گرفتم و چمدون ها رو هم با یه دست دیگم حرکت دادم...
از اتاق خارج شدیم...
جونگ کوک و آوا هم آمدن بیرون خواستیم از در خارج بشیم که با حرف بابا یخ بستم...
_"نگفتی سلین...
یا با تهیونگ ازدواج میکنی و میگی بچه رو از پرورشگاه آوردی یا بهش میگم پدر دختر تهیونگه."
دستامو جلوی گوشای آمِلیا گذاشتم تا نشنوه...

شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۳۶)

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 5["ویو سلین"]نفسم تند شده بود،ص...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 6["فردا صبح،بعد صبحونه،ویو سلین"...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 3["ویو سلین"]هوفی کشیدم که جونگ...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 2["ویو سلین"]بوی موهاشو وارد ری...

🧚🏻 استاد من 🧚🏻 پارت⁶³سلین :آییی دردم گرفت کوک:خب به جمالتسلی...

part25 عشق پنهان《ویوی ات》رفتم نشستم سر میز چند دقیقه بعد جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط